خودگويه‌هاي يك شاعر تركمن -يادداشت هاي فصل گرم

ژوئیه 14, 2007 در 8:08 ب.ظ. | نوشته شده در ادبیات | بیان دیدگاه

خودگويه‌هاي يك شاعر تركمن -يادداشت هاي فصل گرم

كريم قربان نفس اف ـ ترجمه : نازمحمد پقه

اشاره:
«كريم قربان نفس اف» شاعر، نويسنده و مترجم نامدار و معاصر تركمن، برنده جايزه دولتي «مختوم قلي» از جمهوري تركمنستان، سحرگاه 18 اكتبر سال 1929 ميلادي در روستاي «گوك دپه» چشم به جهان هستي گشود و بعد از اخذ ديپلم براي ادامه تحصيل به شهر«عشق آباد» پايتخت تركمنستان رفت و دوره آموزش عالي را با انتخاب رشته «زبان و ادبيات تركمن» در دانشگاه«ماكسيم گوركي» به پايان رساند.
زبان شعر وي كه اهل قلم و علاقه مندان ادبيات او را به نام«كريم آغا» مي‌شناسند، زباني است بي تكلف و صميمي؛ گويي كه انگار اين خود اوست كه اكنون در مقابلت نشسته و با تو سخن مي گويد.
«كريم آغا» در اشعارش با تبحر خاصي از امثال و حكم و پند و اندرزهاي نياكانش بهره مي گيرد و جادوي نفوذ كلام شعرش ناشي از اين چيره دستي است. سبك شعر او پيروان زيادي در تركمنستان و تركمن صحراي ايران دارد.« يادداشتهاي فصل گرم» نتيجه تفكرات فلسفي وي درباره ادبيات، زندگي، انسان، وظيفه و نيك و بد است. با هم مي خوانيم:
اين يادداشتها حاصل تاثيرات من از مسائل ادبي و اجتماعي 25 ساله اخير است و آنها را از اوراق دفترهاي مختلفم طي يك ربع قرن برگزيده ام.
اين صفحات در روزهاي دور و دراز گذشته، نزديكترين همدم من بوده اند و در مواقعي مقدس ترين و پنهاني‌ترين رازهايم را در اين اوراق باور كرده بودم. اين را هم بگويم؛ آن رازها هر چند هم كه پنهان بوده باشند، هرگز آنها را تنها براي خودم يادداشت نكرده بودم. در بسياري از مجامع و ديدار با همكارانم، برخي از آنها را مطرح و درباره‌اش بحث و جدل كرده بودم، روي بعضي از موضوعاتش به توافق رسيده و گاهي هم نرسيده بودم.
افرادي مانند «قاراسيتلي»، «ساخي جبار»،«دانگ آتار عوض»، «كاكاباي بايرام مراد» و… كه از قبل با اين يادداشتها آشنا بودند، چندين بار خواستند كه آنها را تحت عنوان «پندهاي يك شاعر» در مطبوعات به چاپ برسانم. آن درخواستها اگر چه وسوسه انگيز بود، ولي احساس غريبي مرا از چاپ آنها باز مي داشت. آن زمان در آستانه چهل سالگي قرار داشتم. هنوز احساس خاصي مي كردم و به همين دليل طرح و چاپ يادداشتهايي با اين مضمون را، در حد خود نمي دانستم. اما اكنون بعد از 50 سال سن اين حق وجود دارد كه بتواني با افراد كم سن و سال تر از خود و با دوستانت درباره برخي از مسائل به صورت جدي گفت و گو كني. درست به همين سبب بود كه بالاخره به چاپ گزيده يي از اين يادداشتها رضايت دادم. اين يادداشتها ممكن است از ميان همكاران جوان، دوستداران ادبيات و خوانندگان، برخي را به اندك تفكري وا دارد، بعضي را به لبخندي مليح و برخي ديگر را به بحث و جدلهاي دوستانه بكشد. چراكه آنچه به آن زندگي گويند، راهي نيست كه تنها با گلهاي قرمز مفروش شده باشد و به همين دليل اگر اين يادداشتها بتوانند يادآور خار هم باشند، من هرگز بخاطر زحماتي كه براي تاليف آنها كشيده ام، پشيمان نخواهم شد. بخشهاي ادبي و اجتماعي اين يادداشتها را بخاطر تفكيك ناپذيري ادبيات و اجتماع، مجزا نكرده ام.

استادان بزرگي چون «پوشكين»،«گوته»،«گوركي»،«ماياكوفسكي» و… در مورد شاعران بي احساس نظرات مختلفي ارايه داده اند، اما من، تا به امروز به نظر غضبناكي چون نظر شاعر مجاري«شاندرپتوفي» برخورد نكرده بودم. او مي نويسد: «آيا جاندار بدتركيبي چون شاعر بي احساس يافت خواهد شد؟ هرگز! گناه منتقد ناشي را خدا هم خواهد بخشيد، من هم. اما گناه شاعر بي احساس را خدا هم نخواهد بخشيد، من هم.
بي عارترين، تبهكارترين و بي رحم ترين جنايتكاري كه هيچ اميدي به اصلاحش نيست، ممكن است با گذشت زمان اصلاح شود، اما شاعر بي احساس را هرگز و به هيچ وجه نمي‌توان اصلاح كرد. او چيزي نيست كه بتوان ساختش».
من چه نظريه جديدي مي توانم به نظريه اين شاعر بزرگ بيفزايم؟ هيچ! هنگامي كه هنوز حتي يكي از هزاران راز ادبيات بر من آشكار نشده است، بخت و اقبالي مانند آنچه در بالا آمد، در انتظار من نيز هست و من از اين قضيه بسيار هراسناكم.

بعد از نوشتن اين سطرها در فكر فرو رفتم و از خود پرسيدم: «راستي چرا يادداشتهايم را با چنين سخناني شروع كرده ام؟»
همين ديروز بود كه روزهاي پاياني بيست و پنج سالگي‌ام را طي كردم. اين سنين اگرچه سالهاي ديوانگي و شوريدگي است، اما اگر اندك بهره يي از كمال برده باشي، دوره يي است كه مي تواني در راه انديشه قدم برداري. دوره يي است كه مي تواني درباره ديروز و امروزت، راهي كه انتخاب كرده يي و درباره بخت و اقبالت جسورانه بينديشي …
مي تواني راه رستگاري را انتخاب كني و بفهمي كه كدام حماقت تو را به اشتباه وا داشت.
اي «پتوفي»بزرگ! لحني چنين صريح و تند را به چه چيزي غير از تاثير سخنان غضب آلود تو تعبير توانم كرد؟

به سوي كمال رفتن، قياس خود در آخر هر روز، عملي است بسيار ضروري. من امروز چه كار نيك و پسنديده يي در حق مردمم انجام داده ام؟ چه خطاهايي در طي اين روز از من سر زد؟ آيا در مقابل انصافم يكرنگ بوده ام يا نه؟
انتقاد از خود، پذيرفتن خطاهايي كه انجام داده‌يي، البته كه كار سهلي نيست! ولي آنچه كه به آن كمال گويند، براي چه كسي آسان به دست آمده است؟
انديشه كن!

دوستي داشتم كه معيار و ملاك اهميت هر كسي نزد او بستگي داشت به منفعتي كه او از آن شخص مي‌ديد و يا خواهد ديد. روزي به اتفاق هم و براي كاري نزد شخصي رفته بوديم كه مسئوليت كوچكي در جايي داشت. آنجا بود كه من رفتار او را بخوبي تحت نظر گرفتم؛ چندين و چند بار از حال و احوالش پرسيد، صدبار قربان صدقه‌اش رفت و چون پروانه گردش چرخيد. راستش بسيار خرسند شده و در دل گفتم:«آفرين، چه پرمحبت شده، آدم شده!» درهمين هنگام با لبخندي جلو آمد و در گوشم گفت: «چرا چنين نشسته يي! پاشو برو بغل دستش، باهاش گرم بگير، او همان كسي است كه ما لازمش داريم. مگر نمي داني! او تا يك ماه ديگر به رياست فلان اداره منصوب خواهد شد… »، اما او درست چند روز قبل از انتصاب در پست جديد، گرفتار بدبختي شد. ابتدا در بيمارستان بستري شد و بعد بلافاصله فوت كرد. آن دوست! حتي براي تشييع جنازه اش هم نيامد.

مساله مهمي در كميسيوني بزرگ به شور گذاشته شد. من جوانترين عضو اين كميسيون بودم. آخر سالن در گوشه‌يي نشسته و به سخنان ديگر اعضا بدقت گوش مي كردم. آخر سخن گفتن در جمع بزرگان براي جواني چون من بسيار بيجا به نظر مي رسيد.
رئيس كميسيون يكي از اشخاص تاثير گذار اين مجمع بود، كه براي جمع بندي نظريات ارايه شده پشت تريبون قرار گرفت، ولي او خلاف گفتار همه سخنراني كرد. نادرستي سخنان او بر همه روشن بود، ولي نمي دانم چرا برخي از حاضران سخن او را تصديق مي كردند و بعضي از سخنرانان قبلي نيز حالتي به خود گرفته بودند كه انگار به او مي گفتند: احسن! هر آنچه مي گويي درست درست است و ما بيجا اظهار نظر كرديم، قربان!
متعجب و حيران مانده بودم، فكر مي‌كنم اين حالت بخاطر نخستين حضورم در كميسيوني اين چنيني به من دست داده بود. در همين فكر بودم كه بناگاه شخص درشت هيكلي دست بلند كرد و از جا برخاست. تقريبا پنج دقيقه سخن گفت و در آخر اضافه كرد:
«… و رفيق فلاني فلاينوويچ به همين دلايلي كه اشاره كردم، تمامي اظهارات جنابعالي را نادرست مي دانم». و روي صندليش نشست.
اين سخن هر چند گران بود، ولي رئيس كميسيون به اجبار تمامي گفته‌هاي او را قبول كرد و اين چنين شد كه همه حاضران نيز قبولش كردند.
او«شاجا باتيروف» بود.

كيسه سخن كساني كه به وقت سخن گفتن به هيچ كس ديگري نوبت نمي‌دهند و همواره تنها خود مي‌گويند، كم كم خالي مي‌شود.
من يكي از اين اشخاص را مي‌شناسم. او اكنون بيش از چهل سال است كه تمام سخناني را كه قبلا گفته دوباره تكرار مي‌كند.
اين گونه بودن نزد اشخاص غريبه هيچ عيبي ندارد. آنها با لذت به اين سخنان گوش مي سپارند، اما براي كساني كه نيم قرن با او بوده اند، اين تكرار بسيار سخت مي‌افتد.
درست است كه مي‌گويند، «تكرار مادر علم است». اما اگر تكرار بيش از حد باشد، تبديل به نامادري مي شود.
چنين اشخاصي اگر بسيار انسان باشند مي‌تواني سخنانش را پنجاه بار هم بشنوي و لذت ببري، ولي نه از سخنش، بلكه از سادگيش، از اينكه خود از كمبود خود بي خبر است و تو تنها تماشاگر ظاهر بيرونيش مي‌شوي.
اينها آدمهاي بدي نيستند؛ و به همين دليل هم اگر آنهاخود كمتر سخن بگويند و بيشتر گوش بدهند، مي‌توانند زينت مجامع و محافل بزرگ شوند.

همانطور كه خوانندگان متفاوتند، نامه‌هايي كه از طرف آنها به دست مولف مي رسد نيز بسيار متفاوت است.
در نامه‌يي كه يكي از خوانندگان براي من نوشته، چنين آمده است:«ديشب منظومه «تايماز بابا»ي شما را مكررا خواندم، تا اينكه سحرگاهان خواب رفتم و شما به خوابم آمدي. من غمگين و افسرده و سربه گريبان نشسته بودم، تا اينكه شما سر رسيدي و پرسيدي :«اي جوان! چرا چنين غمگين نشسته يي؟»
… من از اوضاع و احوال خود برايت گفتم. از اينكه در تامين مخارج ساخت سر پناهي براي زن و بچه‌هايم درمانده ام و تو با لبخندي رو به من كردي و گفتي: «اينكه ناراحتي ندارد. بگو ببينم چقدر پول مي خواهي؟» من از تو هشت هزار «منات» پول خواستم و تو قول دادي كه فردا آن را برايم بفرستي. حالا اگر به وعده يي كه دادي پايبندي، خواهشمندم كه آن پول را به آدرس روي پاكت بفرست.
هر چند من در كمال شرمندگي نتوانستم آن مقدارپولي را كه در خواب قولش را داده بودم بفرستم، وي طي نامه‌يي كه به مسئول «كالخوز» نوشتم، از او خواهش كردم كه در ساخت يك واحد مسكوني كمكش كند.

بخل و حسادت بيشتر و تنها ميان افراد ناتوان و توانا به وجود مي آيد. افراد ناتوان و عاجز هميشه به افراد توانا حسادت مي ورزند.
بين همكاران خلاق و مستعد حسادت جايي ندارد. اگر هم داشته باشد، همچون باد ملايمي است ـ كه گاهي بخاطر بهاي بي موردي كه از سرناداني به خود مي دهند، به وجود مي آيد ـ خواهد گذشت.
روزي يكي از دوستانم كه سرمايه فراواني به هم زده بود، مرا به مهماني دعوت كرد. از هر دري سخن گفتيم . وقتي كه بين صحبت هايمان سكوت حكمفرما شد، دو دستش را روي لبه‌هاي مبل تكيه داد و راست به چشمهايم نگاه كرد و گفت: «شاعر: آيا ممكن است از تو سوالي بكنم؟»
ـ بفرماييد.
ـ اگر به تو بگويند كه با زدن يك دكمه هر آنچه خواستي در مقابلت حاضر خواهد شد، توچه چيزي طلب مي‌كردي؟
من مي‌توانستم به سوال غير منتظره او جوابي كنايه دار بدهم، ولي چون مي خواستم بدانم كه منظور او از اين سوال چه بوده است، جواب درست دادم، بنابر اين سلامتي طلب مي كردم.
ـ مي دانم كه سلامتي طلب مي كردي. به غير از آن چه طلب مي‌كردي؟
ـ امنيت طلب مي كردم.
ـ اين را هم مي دانم، اما مي خواستم بدانم از ثروت و مال و منال چه مي خواستي؟
چند تا خودرو؟ چند تا خانه؟ چقدر پول؟ به عنوان مثال مي بيني كه من همه چيز دارم. با اين وجود اگر از من بپرسند، ديگر چه مي خواهي؟ من مي توانم خيلي چيزها طلب كنم. دو خودرو، سه خانه بزرگ همچون قصر و خيلي چيزهاي ديگر… خوب تو چه طلب مي كني؟
ـ من طلب مي كردم كه آدمهايي چون توكم شوند.
اين دوست از فرداي آن روز رابطه‌اش را با من قطع كرد.

در تنهايي، با خود سخن گفتن: بخاطر پيروزي هايت خوشحال و خرسند شدن هيچ اشكالي ندارد. اما زماني كه شخص ديگري در كنارت باشد و شما دو نفر براي هم به به بگوييد و از هم تعريف و تمجيد كنيد، اين عملي است ناپسند، اما اينكه من مي گويم، آن نيست كه تو بخواهي خوشحالي و خرسندي خود را از داشتن دوستي خوب پنهان نگه داري! يك چهارم اين خوشحالي را به دوستت بگو و سه چهارم ديگر آن را به مردم.
مردم خوشحالي و حتي فخر تو را از بابت داشتن چنين دوستي صد برابر كرده به دوستت تحويل خواهند داد.

انديشه‌هاي نو، قافيه‌هاي نو، تصويرهاي نو… البته هر چيز نو و جديد ـ هر چند هم كه كوچك باشد ـ براي شاعر آسان به دست نمي آيد و تو از اينكه آنها را يافته يي احساس افتخار مي كني.
زماني مي گذرد و تو به ناگاه مي بيني آنچه كه تازه يافته بودي، در گله اشعار ديگر شاعران بع … بع … مي كنند. چنان كه مي گويند : «دزد خجل نمي شود، آن كه دزد را ديد خجل مي شود.» . بعدها اگر خواستي در جايي اشعارت را بخواني، خود بابت يافته هاي نو خودت شرمنده مي‌شوي. با اينگونه شرمندگي هم مي شود كنار آمد، ولي از اينكه مبادا يكي از حاضران به ناگاه از جايش بلند شود و بگويد: «شاعر! اينهايي كه تو مي خواني همه‌اش دستبرد به اشعار فلان شعر است»؛ مي ترسي.

—–
http://www.turkmenstudents.com/modules/xfsection/article.php?articleid=475

Advertisements

نوشتن دیدگاه »

RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

ساخت یک وب‌گاه یا وب‌نوشت رایگان در وردپرس.کام.
Entries و دیدگاه‌ها feeds.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: