ساز حاج قربان سلیمانی خاموش شد… / سید عطاء الله مهاجرانی

ژانویه 22, 2008 در 1:50 ب.ظ. | نوشته شده در ادبیات | 3 دیدگاه

صدای ساز حاج قربان خاموش شد… او و سازش از هم جدا نبودند. مثل رستم و رخش. چه کسی دیگر می تواند آن ساز را به صدا در آورد؟ علیرضا پسر حاجی قربان و یا حیدر نوه اش؟ حاج قربان می گفت:
«وقتی ساز می زنم همه چیز را از یاد می برم. در وضعیت معمولی نشستن برایم سخت است؛ نیم ساعتی که می نشینم، خسته می شوم. اما ساز که می زنم؛ تو بگو دوساعت؛ سه ساعت می زنم. دیگر حواسم به چیز دیگری نیست.» در جشنواره آوینیون؛ که حاجی قربان ستاره جشنواره شد و به او عنوان: گنجینه راستین ملی داده شد، وقت برنامه اش 40 دقیقه بود. او دو ساعت ساز زد…
حاج قربان انگار نشانه ای از خراسان بزرگ بود. چهره او؛ سلوک او؛ صفای او که مثل باران بهار بود. سادگی اش که مثل آب بود. داستان ها و حکایت هایی که با سازش می خواند…
می گفت من با سازم حرف می زنم. سازبه من می گوید؛ حالا بزن یا نزن. مثل پرنده است. نمی دانم او ساز من است یا من ساز او…وقتی ساز می زنم سیم هایش زنده می شود…کار عشق است.
در آغاز میانسالی، وقتی از سفر مکه باز گشته بود، طلبه قشری به او گفته بود؛ سازش را کنار بگذارد. شانزده سال دوتارش خاموش مانده بود تا روحانی درس خوانده حکیمی به او توصیه کرده بود، که ساز بزند. می گفت: وقتی سازم را کنار گذاشتم، از حسرت و دلتنگی دو سه سالی مریض بودم…گفتم؛ حاجی قربان اصلا شنیدن ساز تو نه تنها حرام نیست که به فتوای غزالی واجب است! صدای ساز تو انسان را به خدا نزدیک می کند. یاد خدا را در دلها بیدار می کند…
شاید بتوان حاج قربان را از بعد حالی که داشت با آقا حسینقلی فراهانی مقایسه کرد؛ که سحر به پشت بام می رفت و تا دمیدن آفتاب ساز می زد. تا سپیده صبحی ، همچنان که تارش در آغوشش بود؛ جان سپرد. عارف در باره او سروده بود:
کاسه تار بعد از او زیبد
که در آن عنکبوت بندد تار
حاج قربان و سازش، ترکیب شگفت انگیزی بودند. شمیم خراسان بزرگ، عطر فرهنگ؛ از صدای او و سازش به مشام می رسید.

Advertisements

3 دیدگاه »

RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

  1. […] صدای ساز حاج قربان خاموش شد… او و سازش از هم جدا نبودند. مثل رستم و رخش. چه کسی دیگر می تواند آن ساز را به صدا در آورد؟ علیرضا پسر حاجی قربان و یا حیدر نوه اش؟ حاج قربان می گفت: “وقتی ساز می زنم همه چیز را از یاد می برم. در وضعیت معمولی نشستن برایم سخت است؛ نیم ساعتی که می نشینم، خسته می شوم. اما ساز که می زنم؛ تو بگو دوساعت؛ سه ساعت می زنم. دیگر حواسم به چیز دیگری نیست.” در جشنواره آوینیون؛ که حاجی قربان ستاره جشنواره شد و به او عنوان: گنجینه راستین ملی داده شد، وقت برنامه اش ۴۰ دقیقه بود. او دو ساعت ساز زد… تگها: حاج قربان, ساز دو تار, موسیقی […]

  2. […] ساز حاج قربان سلیمانی خاموش شد… / سید عطاء الله مهاجرانی صدای ساز حاج قربان خاموش شد… او و سازش از هم جدا نبودند […]

  3. از ناکجاآباد ما به کجا میروی «بخشی بزرگ»؟! اعجازمان نمیکنی دیگر با آن دوتار؟! افلاک چه دلبری از تو کرد که اینگونه از شوق پنجه در خاک زدی و روح از حصار تکیده ی خویش بیرون بردی؟! بر تو چه نواختیم که دیگر یارای شنیدنش نداشتی؟!

    این منم که درین بیگاهی شب،مینالم از سنگینی خوابی که هوشیاری مرا نیز مدهوش کرد… این منم که سالهاست با نوای تو ،»با تو» میگریستم و اکنون با نوای تو بر بی»نوایی» تو و بر «بینوایی»خویش میگریم. چقدر سرد است این «شب»…این «سکوت»…این «کویر»!برخیز و آتشی بیفکن در آن دوتار و گرممان کن ای شگفت مرد!

    برخیز و زخمه هایت را پرواز ده در این زمستانی که «ابرهای بهار میبارند»…»بر دل خون شده «ی تو میبارند…هنوز «داد بیداد» خویش ازین روزگار نستاندی،کجا میروی اسطوره ی پاک؟! در کدامین گوش موم اندود شده فریاد برآرم که دیگر خراسان من بخشی ندارد؟! خراسان بی نوای من، دیگر سامان ندارد…سریست بی سامان که دیگر سلیمان ندارد…سلیمانیست که دیگر اشکی بر این غربت در چشم ندارد!

    تنهایمان میگذاری ای سترگ؟!دیگر مستمان نمیکنی ای کهنه شراب خدایی؟!خاک بر چهره پاشیدی تا بهتر ببینندت؟! حال دیدی آنقدرها هم غریب نیستی ای آخرین افسانه؟!…میدانم که تو نیز درشگفتی از این طایفه ی زنده کش…از این طایفه ی مرده پرست…از اینان که بدرود تو را به «خویش» تسلیت میگویند و در این میان این خراسان من است که دیگر بخشی ندارد…این خراسان من است که هیچ درودی تسلای بدرودش نیست…خراسان مرا بیدل رها مکن ،غریب دل!

    کاش بازگردی،وضویی بسازی و زخمه ای بنوازی که بی نوای تو،گران نمازِ ما نه تاری دارد و نه پودی… .در شرع دلهای خسته ای که با تو بودند و اینک بی تو مانده اند،بی نوای ساز تو ماندن،حرام است!!!

    بودنت را شایسته نبودیم،میدانم! اما بی تو بودن را بیتابیم…میدانی؟!

    آرام بخواب حاج قربان که دیگر زمختی هیچ نگاهی سینه ات را نمیخراشد، و آرامتر دیده فروبند که نوای دوتار…دوتار تو،این کهر سرکش – مست از شراب انگشتان تو – درین پهنه،تا ابد…تا همیشه،میتازد بر این بوم…بر این بر.

    اما خدا میداند…تو میدانی…و همه نمیدانند در این میان،این خراسان من است که دیگر بخشی ندارد!!!


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

وب‌نوشت روی وردپرس.کام.
Entries و دیدگاه‌ها feeds.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: