مرجع تقلیدی که اشعار “هوپ هوپ” نامه را حفظ است و… / سید حیدر بیات

ژوئن 9, 2007 در 9:21 ق.ظ. | نوشته شده در گونده‌لیک یازیلار/ یادداشتها, تورک و آذربایجان عالیملری, خبر و تحلیل, دین و توپلوم | 11 دیدگاه

مطرح شدن حضرت آیت الله سبحانی به عنوان یکی از مراجع تقلید شیعه به بجث روز بعضی ار رسانه ها تبدیل شده است. ایشان چه به عنوان یکی از مدرسین برجسته فقه و اصول و چه به عنوان مؤلفی پرکار که بیشتر متون درسی جدید حوزه را با توجه به مقتضیات زمان تالیف کرده است، یکی از استوانه های علمی و فکری حوزه علمیه قم و بلکه کل حوزه های علمیه شیعه در قم و نجف به شمار می آید.
مواضع معتدل ایشان و حتی سکوت و عدم دخالت ایشان در مقابل مسائل روزمره سیاسی نیز از امتیازات دیگر ایشان است.
اما چیزی که صاحب این قلم را به نوشتن در موضوعی که هرگز در حول و حوش آن قلم نزده است، واداشت مسئله ای بود که در یکی از سایتها خواندم ماجرا از این قرار است که گویا معظم له در دیدار اخیر طلاب و فضلای تبریز با ایشان از سخن گفتن به زبان ترکی طفره رفته اند و علیرغم اصرار چند تن از فضلای تبریزی، به این کبیره (معاذالله!) مرتکب نشده اند. یاد سعید متین پور به خیر! که در نوشته ای با عنوان «امام جمعه های نسل دوم آذربایجان» از اصرار امام جمعه جدید زنجان به فارسی گویی در حالی که اکثر مامومان و نماز خوانان سالخورده و فارسی ندان هستند سخن گفته بود. البته نمیخواهم من هم مثل سعید از مراجع نسل دوم آذربایجان سخن بگویم بلکه در ذهن خود اندیشیدم علت این مسئله را پیدا کنم. البته شاید اگر شخص دیگری جای آیت الله سبحانی بود بی خیال مسئله میشدم، اما در مورد ایشان قضیه فرق می کند.
آقای کریم مشروطه چی سؤنمزشاعر معاصر آذربایجانی در مصاحبه ای که با نشریه وزین وارلیق تابستان و پاییز 77 می گوید: «آیت الله سبحانی به ادبیات کلاسیک آذربایجان بخصوص به اشعار هوپ هوپ نامه مرحوم میرزا علی اکبر صابر به اندازه ای تسلط دارد که وقتی در اوایل انقلاب نبی خزری شاعر مردمی آذربایجان (شمالی) با ایشان در قم دیدار می کند، ایشان (آیت الله سبحانی) آن قدر اشعار صابر را از حفظ میخوانند که نبی خزری از قدرت حافظه ایشان تعجب می کند.» (این مصاحبه به زبان ترکی انجام شده است)
حال سوال اینجاست که چرا حضرت آیت الله سبحانی با این همه علاقه به ادبیات کلاسیک ترکی از سخن گفتن به ترکی طفره میرود. ممکن است بپرسید علاقه ایشان به زبان ترکی از کجا معلوم است، که جوابش روشن است. چون اگر ایشان به این ادبیات ترکی علاقه نداشت هرگز نمیتوانست در کنار آن همه مشاغل علمی، اشعار ترکی را حفظ کند. پس مشکل کجاست؟
با خودم می اندیشیدم که شاید ایشان فارسی را بهتر و علمی تر از ترکی سخن میگوید و علت طفره رفتن از ترکی سخن گفتن این باشد. چون میدانیم که بیشتر دانشمندان ما که فارسی معیار و ادبی را خیلی بهتر از خود فارسها حرف می زنند، از سخن گفتن به ترکی معیار که البته بیشتر بعد از انقلاب شکل گرفته است عاجزند. اما در این میان چیز دیگری نیز به خاطرم آمد و آن اینکه ایشان گویا در کنگره علامه طباطبائی در تبریز با اندیشمندان مهمان ترکیه ای با فصاحت و تسلط تمام به زبان ترکی سخن گفته بود و این مسئله تعجب و تحسین همگان را برانگیخته بود.
پس مشکل کجاست؟
شکی نیست که زبان فارسی در قرن اخیر از دو ناحیه متضاد تقویت شده است. یکی از ناحیه بی دینان و دین ستیزانی چون هدایت، فروغی، خانلری و… دوم از ناحیه دین مدارانی مثل شریعتی، حکیمی، مطهری، مکارم شیرازی، سبحانی، سروش، مهاجرانی و… و شکی نیست که این دو جریان متاسفانه در جایی باهم تلاقی پیدا کرده اند. نمونه بارز این تلاقی در کنگره شیخ ابوالفتوح رازی در شهر ری با حضور آیت الله سبحانی بود که آقای هاشمی رفسنجانی به صراحت گفت: «رژیم گذشته خیلی اهمیت می داد به گذشته ایران و زبان فارسی و… ماهم نباید این چیزها را منفی بدانیم.» تقریبا اوج این تلاقی زمانی مشخص میشود که آقای حداد عادل به عنوان رئیس فرهنگستان زبان فارسی رئیس مجلس میشود آنهم از طرف راستی ها، و شخص فارس پرستی مثل آقای دکتر یاحقی استاد دانشگاه فردوسی مشهد میگوید: ما جرئت نمی کردیم این حرف ها را (حرفهای فارسی پرستانه) بزنیم سخنان آقای هاشمی به من جرات داد.
باری همانگونه گفتیم زبان فارسی از سوی مذهبی ها نیز تقویت شده و به عنوان زبان شیعه تبلیغ می شود و حتی به نوعی بر سر تصاحب این زبان بین مدهبی ها و غیر مذهبی ها رقابت هایی ایجاد میشود، به عنوان نمونه آقای محمدرضا حکیمی در دیداری که حدود سه چهار سال پیش با چند تن از طلاب نویسنده و به صورت خصوصی در قم داشتند از تلاش کمونیستها در ادبیات فارسی سخن گفت و از اینکه بخشی از آثار آنها به رودخانه ادبیات فارسی پیوسته و چزئی از آن شده است، طلاب را تشویق کرد که در این زمینه تلاش بیشتری از خود نشان بدهند.
شاید اصرار آیت الله سبحانی بر فارسی گویی نیز همین نکته باشد. یعنی ایشان فارسی را به عنوان زبان شیعه قلمداد کرده باشند. که البته حدسی دور از واقعیتی نخواهد بود. اما مسئله ای دیگری نیز هست: ایشان تاکنون اصرار عجیبی به عربی نویسی هم داشته اند و بیشتر کتابهای علمی ایشان به زبان عربی است و حتی در یکی از دیدارهای خود با طلاب جوان گفته بود که اگر شما طلبه های جوان صرف و نجو عربی را خوب بخوانید در آینده میتوانید به زبان عربی کتاب بنویسید. نگارنده آنموقع از این سخن آیت الله سبحانی و اینکه چرا ایشان به جای زبان انگلیسی از زبان عربی سخن گفته اند بسیار تعجب کردم. منظورم این است که احتمالا ایشان برای زبان عربی موضوعیت بیشتری به عنوان یک زبان علمی و دینی قائل است تا فارسی، پس مشکل کجاست؟
مسئله ای دیگری نیز باید باشد. همانگونه که میدانیم معمول سخنرانی های بزرگان حوزه در قم توسط خبرنگاران مخابره میشود و گویا برخی از خبرگزاریها در قم مترجمان عربی دان هم در این زمینه دارند، شاید هماهنگی خبرگزاریها با ایشان در مورد زبان سخنرانی در آن جلسه دخیل باشد. این نیز حدسی است. به هر حال جای سوال اینجاست که چرا باید تمام امکانات حکومتی به یک زبان اختصاص یابد و یک مرجع در هنگام دیدار با هم زبانان و مقلدین خود نیز از این فضای اجبار رهایی نیابد.
اما اینها همه زوایای مختلف و حدسیات یک قضیه بود. سخن من چیز دیگری است. شکی نیست که حکومت ما در زمینه فارسی گستری و ترکی ستیزی حجت را بر همه تمام کرده است و جای هیچ گونه خوشبینی وجود ندارد، اما آیا ما مدافعان زبان ترکی نیز توانسته ایم حجت را برکسی تمام کنیم. بی شک اشخاص بسیار زیادی در گوش آیت الله سبحانی و دیگر علمای قم از پان ترکیست و تجزیه طلب بودن ما سخن ها گفته اند، اما آیا ما نیز توانسته ایم دروغ آن ها و حقانیت خود را ثابت کنیم و حق طلبی خود و زوایای مختلف مسئله را به گوش آنان برسانیم؟
چرا وقتی کسی همچون آیت الله سبحانی اشعار ترکی میرزا علی اکبر و دیگر ترکی سرایان کلاسیک را حفظ است، امروز از ادبیات و شعر و زبان ترکی فاصله میگیرد. کاری به سیاست دولت ندارم، خود مدافعان زبان ترکی چه قدر در این زمینه مقصر هستند؟
در پایان برای حضرت آیت الله سبحانی و دیگر علمای اسلام و نیز برای هویت طلبان آذربایجانی آرزوی توفیق دارم و امیدوارم با رسمی شدن زبان ترکی در ایران حقوق حقه بیش از سی ملیون ترک آذربایجانی، قشقائی، خراسانی، تورکمن، خلج، سنقر و… به آنها بازگردانده شود.
به امید آن روز

Advertisements

منیم آدیم عاشیق حسین جوان دی / رضا همراز

ژوئن 9, 2007 در 3:45 ق.ظ. | نوشته شده در ادبیات | 2 دیدگاه

منیم آدیم عاشیق حسین جوان دی / رضا همراز
Email: r_hamraz@yahoo.com
اوستاد رضا همراز
میللی وارلیغیمیزین قوروقچولاری آدلانان ، توی- دویونلریمیزین بزه‏یی و گؤرکمی اولان عاشیقلارین صنعت کوکوبیر ایل یوخ ، ایکی ایل یوخ، اوچ ایل یوخ، بلکه ان آزی بئش- آلتی مین ایله گئدیب چاتیر.بونلار تاریخ بویو خالقیمیزلا چیین به چیین خوش گونلرده شن لیک قورونتولاریندا و کدر گؤنلرینده ایسه یاس تؤره‎نلرینده اشتراک ائدیب اؤزلرین خالقیمیزدان قیراغا چکمه‎میش و اولدوقجا محبوبیت قازانمیشلار.الده اولان یازیلی قایناقلار اساس، بو گون دده‎قورقود بلکه عاشیق یا اوزانلارین اولو باباسی آدلانیر.دده قورقوددان سونرا ائله تاریخ بویو آدلی –سانلی و ایتگین سازلی – سؤزلو شاعیرلریمیز اولوب کی اونلارین داها تانینمیشلاری,عاشیق قوربانی، عاشیق غریب ، توفارقانلی ،عاشیق عابباس، دده شمشیر ، عاشیق علی عسگر ،آزافلی میکائیل ،جاوان حسین و … گؤسترمک اولارکی ،هره سی بیر جور شیفاهی ادبیاتمیزین اساس قولو اولان عاشیق ادبیاتی‎نین چیچک‎له‎نمه‎سینده و ایره لی گئتمه سینده اؤنملی روللاری اولموشدور. بو آرا گومان کی قارداغین پایی هامیدان چوخ اولموشدور.
چاغداش عاشیق پوئزیامیزدا حاقلی اولاراق خالق آرتئستی لقبی ایله آدلانان و عاشیق شعریمیزده بیرچوخ میللی یؤنلره اونم و دقت یئتیرن عاشیق حسین جاوان حله بو گؤنه کیمی افتخار لا 14مین ایل لیک تاریخی بیزه آیدین اولان ایران آذربایجانیندا قاراداغ بؤلگه سینین «اوتو» کندینده 1919(1295 شمسی)نجی ایلده زهرا آدلی مهربان آنانین قوجاغینا بویا-باشا چاتیر .گنج حسین ائرکن چاغلاریندا حایات یوللاریندا آتاسین ایتیریر! عاشیغین دوغولدوغو همین اوتو کندی قاراداغین ان اسکی کندلریندن دی . اوتو سوزونه حله گیلگمیش ناغیلیندا کی مدنیتین ایلکین ناغیل لاریندان دیر راستلاشیریق . اوندان علاوه خالق ایچره ده بیر سیرا شعرلرین گوروروگ کی دیلده –دیشده گزیر . اورنگ اولاراق بو بیر بایاتی یه باخین
عزیزیم اوچ قارداشیم اوچ باجیم اوچ قارداشیم
اوتو دن گوزون چکمز قراوول اوچ قارداشیم .
او ،آتاسین گؤرمه دیی ایچون آناسینا داها آرتیق محبت بسله میش و دئدییمیز کیمی اونون شیرین دیلی و سینه سینده اولان قالاق –قالاق شیرین شعرلری ،حکمتلی سؤزلری .اؤیودلری و نه بیلیم نه لری ایله تانیش اولور وچوخ چکمه‎دن یعنی 16 یاشار عاشیق‎لیق صنعتینه رغبت گوستریر. میکائیل اوغلو و بنیت نووه سی عاشیق حسین جاوان آنادان اولوب اولان گوندن چتین لیک له ال بایاخا اولور. حله حسین آنادان اولارکن دئدیمیز کیمی آتاسی دا وفات ائدیر. آنجاق عائیله چتین‎لیی بو دونه آناسی نین چینینه دوشور.جنوبی آذربایجاندا باش وئرن تیف خسته‎لیگی زهرا خانیمین ایکی قیزینی الیندن آلیر.بالاجا حسینی ایتیره جه ییندن قورخان آناگویا همین ایل آغدامین شرف خانلی کندینده یاشایان خالاسی اری موسی یا پناه گتیریر.او ایکی ایل اورادا قالیر .لاکین احتیاج منگنه‎سی گئدیکجه داریسقال لاشیب اونو داها آرتیق سیخیر.قوهوملارینین گوستریش‎لری ایله زهرا خانیم 1918 ینجی ایلده ده‎لی ممدلی کندینه کوچمه‎یه مجبور قالیر. کندین آغ ساققالی مشدی آدی گؤزل عائله یه حیه‎طینده ،سیغیناجاق وئریر.مشهدی آدی گؤزل بالاجا حسینین بویویوب عرصه‎یه چاتماسی ایچون الیندن گله‎نی اسیرگه‎مه‎ییر. او گنج ایکن کندین چوبانی اولور.حسین بو زامان کندین خیر و یاداها دوغروسو توی- دویونونه گلن قوناقلاری و عاشیق‎لاری ماراقلا دینله ییو وگئتدیکجه اوندا عاشیق لیغا هوسی قات-قات آرتیر.عاشیق‎لیغا اولان هوسینی گؤرن مشهدی آدی گؤزل واخت دان فایدالانیب کندین توی- دویونونه گلن عاشیق لاردان خواهیش ائدیر کی، اونون نووه سی «مشهدی حسینه نوه،حسین ایسه گویا مشهدی یه بابا دئییرمیش»ایچون گویچه گولو هواسی چالسین لار، حسین ده ممد لی یه تئز تئز گلن عاشیق پاشا ، قاراچی اوغلو ابراهیم ، شاعیر محمد و باشقالارینی یانسیلانمایا باشلاییر.او ،قویون –قوزونو کویشندن گتیردکدن سونرا یار- یولداشینی باشینا ییغیب و دگه نگینی سازکیمی باغرینا باسیب اوخویور.گنج حسین دئمک علی عسگر اوجاغینا داها بورجلو اولموشدور. نییه کی اونون ایلکین و بیرسیرا سونرا کی اوستادلاری ائله علی عسگر عائیله سینه منسوب اولموشلار. خالقیندان و ائلیندن اوزونو قیراقدا بیلمه ین عاشیق دونه ،دونه خالقین آلقیش لامیشدیر.
ائلیم دن اویامدان من الهام آلدیم
یوردومون قدرتین داستانا سالدیم
صنعتیم له شهرت تاپیپ اوجالدیم
خالقیم دا کی اعتبارا اوجالدیم
گویا عاشیق حسین گونش ایلی 1319 ینجی ایلدن اساس اعتباری ایله یارادیجیلیغا باشلامیش و ایلک شعرلرین «فرمان» و سونرالار ، «جاوان » امضاء سی ایله یازمیشدیر.
جاوان حسین واختی ایله میلادی 1945 ینجی ایل لر عرفه سینده تبریزده میللی حوکومتین تشبثی ایله یارادیلان شاعیرلر مجلیسی‎نین فعال و گؤرکملی اشتراکچی لاریندان ایدی.او بو مجلس ده اؤزوندن قاباقجیل و اوستاد شاعیرلرین شعرو یارادیجیلق لاریندان قیدالانمیش و بیلدیک لرین گنج لرین و نئجه دئییرلر تای- توش‎لرینین اختیاریندا قویور.آپاردیغیمیز تحقیق لر اساسیندا او میللی حوکومتین یگانه و آدلی- سانلی خالق عاشیغی ایدی کی شعرلری ماراقلا دوورونون مطبوعاتیندا شکیل‎لری ایله برابر قئید اولونوب و اوخوجو کوتله سینین رغبتین کسب ائدیردی.عاشیق حله دیر ی و گنج ایکن بویوک سینما و تیاتر آرتیستی رحمتلی صمد صباحی و بویوک شاعیره‎میز مدینه خانیم گولگون ده باشقالاری کیمی دقت لرین جلب ائدیب . او داهی‎لر- عاشیغین یارادیجیلغی و پؤئزیاسینا دایر بلکه ده ایلکین و مفصل مقاله‏لرین مولف‎لری اولموشلار.دئدیک لره گؤره خالق آرتئستی عاشیق پؤئزیا سیندا ایلک دفعه اولاراق «جیغالی- گرایلی» شعر نووعونون یارادیجیسی اولموشدور.بو گؤنلر عاشیق اوچون نفس چکمه لی گؤنلر ایدی. 1945 ینجی ایلده تبریزده دولت فیلارمونیاسینین آچیلماسی ایران اجتماعی ،تاریخینده مثل سیز نائلیت ایدی.عاشیق ایلک دفعه اولاراق بو فیلارونیستده 16 نفر عاشیق دان عیبارت کور آنسامبلی یاراتدی. او ، بو آنسامبولو ایله یاناشی فیلارمونیادا 10 نفر دن عیبارت سازچی قیزلار آنسامبلسین نودا تشکیل ائده بیلمیشدیر.او بو بویوک ایش لرله یاناشی دموکرات فرقه سینین بلکه ده گورسسی کیمی تانینیب بیر چوخ قورولتایلاردا علمی ادبی و سیاسی ییغینجاقدلاردا اشتراک ائدیب ،اوتورانلاری اؤزوندن و ان اسکی بیر تمدونه باغلی اولان ائلیدن راضی سالماغا چالشمیشدیر.و نئجه دئییرلر موفق ده اولور. جاوان حسین ایکی آذربایجاندا یعنی همی شمالدا و همی قوزی ده باش وئرن حادثه لرده اوزون قیراغا چکمه دن خالقی ایله چیین به چیین ده گئدیر و خالقی گولنده گولور خالقی آغلایاندا ایسه آغلاییر. بئله بیر سایغی لارا گوره عاشیق حله گنج چاغلاریندا او گونون بویوک اودولو اولان 21آذر میدالی ایله تلطیف اولونوب و خالق آرتئستی آدی ایله شرف لنمیشدی .عاشیغین سازین هئچ زامان توز باسماییر. آنجاق بعضی واخت لار ائله غم – کدر هاوالاریندا کوکله نیر. بوزامان عاشیق اونا خیطاب دئییر.
بلکه آیری لیبسان اوز سیرداشیندان دوغماوطنیندن قان قارداشیندان
اودورمو داغیلیب هوشون باشیندان دانیش تئللی سازیم دانیش سن دانیش …

عاشیق حسین جوانین ادبی ارثی:
عاشیغین علمی- ادبی میراثیندان دانیشماق نه قدر راحات دیرسا بیر او قدر ده چتین دیر.باخین کی بو عاشیق نه اینجه طبعه مالیک ایدی.
گوزلرین حکم ائیله ییر / قتلیمه فرمان قارا گؤز
گؤزلرینه جان صاداغا / دئمیشه م قوربان قارا گؤز
خسته یم جان وئریره م / سن یئتیر درمان قارا گؤز
جان گئدیب جسد قالیب / بیل گیلن اینان قارا گؤز
یا باشقا بیر یئرده دئییر:
نرگیز
آلا گؤز اوستونده قارا قاشلارین / چاتیلیب یای کیمی آراسی نرگیز
گؤزل اینان طبیعت دن قاتیلیب / وسمه‎سی سورمه سی قاراسی نرگیز
اوزونه باخانین خیالی چاشیر / محبتین کمندینه دولاشیر
خومار گؤزون هانسی گوزه ساتاشیر / تاپیلمیر دردینین چاراسی نرگیز
عشق اهلی سن جاوان حسین قیناما / هئچ کیم دوزمز بو غوصه یه بو غمه
محبتین اوخون ووردون سینه مه / چوخدور عاشقی نین یاراسی نرگیز.
تاسف‎لر اولسون کی ، سازلی- سؤزلو شاعیرین ادبی میراثی بیر نئچه دونه اجنبی لر طرفیندن یغمایه اوغرامیشدیر.حتی بیردونه آذربایجاندا میللی حوکومت دئوریلدیکدن سونرا ارتجاع قوه لری اونون ائوینه هجوم چکیب بیر نئچه دفعه آتش آچدیقدان سونرا ائوه داخیل اولوب آختاریش آپاریرلار،آنجاق ائودن تاپیلان قزئت ،ژورنال و بوتون ال یازمالاری توپلاییب نامردجه سینه اودویریب یاندیریرلار.بو مناسبته گوره شاعیر علی توده تبریز عاشقی عنوانی ایله نه گؤزل سؤیله میش دیر:
سنین هر بایاتین قوشمان گرایلین / ستارلارین دیلینده دوداغیندا دیر
اؤزون او گؤزلردن اوزاق اولسان دا / شکیلین کونوللر اوطاغیندا دیر
دئیرلر ائولری آختاردی دوشمن / مین قالین کیتابا اود ویردی دوشمن
فقط او بیلمه دی سنین هر نغمه ن // دویان اورکلرین واراغیندادیر
حله لیک تبریزده ایتسه ده سسین / یانیقلی- یانیقلی اوتسه ده سسین
دیاردان – دیارا گئتسه ده سسین / یئنه آذربایجان توپراغیندادیر.
اونا نفرت گوستره ن لر حتی هیرص‎له‎رین ساخلایا بیلمه دن اونون امکداشی زیاد اوغلو عاشیق حسینی ده بونون یئرنه توتوب چوخلو ایشکنجه لردن سونرا شهادته نایل ائدیرلر.بئلنجی بیر ایرنج صحنه نی ائشیدن عاشیق حسین جوان صنعت یولداشینی اولدورن جلادا گورون نه خطاب یازیر:
آزادلیق مشعلی سونرمی جلاد؟ / حقی سئون حقدن دونرمی جلاد؟
قورتولوش بایراغی ائنرمی جلاد ؟ / اوندان الهام آلیر هر قوجا ،جوان
اونون ستارخان داستانی ، میللی سردارا یازیلان حتی سایسی بارماقلار قدری ده اولمایان داستا نلارین گورکملی لریندن بیریسی دیر کی 1950 ینجی ایلده بیرسیراسی آزادلیق ماهنی لاری کیتابلاریندا چاپ اولموش و هامان یئردن بویوک و بیلگین ادیب و فولکلور شوناس پاشا افندی یئف بیر حیصه لرین اؤز کیتابیندا ماراقلا گتیرمیشدیر. عاشیق بوداستاندان علاوه 30 حدودوندا داستانلاری دا یارادمیشدیر.اورنک اولاراق قاراداغ سفری،کلبه جر خاطیرلری ، عاشیق حسین جوان و سروناز ،باکی قیزلاری و باشقالاری .او ستارخان دستانینی 1940 ینجی ایللر عرفه سینده یارادا بیلمیشدیر.عاشیق حسین جوان ایفاچی‎لیق و یارادجلیق ‎ده یرلندیرمک ایچون 50 ،55و 60 ایللیی چوخ طنطنه ایله ، باکیدا قورولموش دور.
بونلاردان علاوه اونون حاضیر جواب لیغی دا شاعیرلر ایچره ضرب المثل کیمی ایدی. او اؤزو مظفر فیروزلا بیر گؤروشونون خاطیره سین چوخ گؤزل جه قئید ائدیب کی اؤزلویونده ماراقلی اولموشدور.
«قوام السلطنه نین بیرنجی معاونی مظفر فیروز باشدا اولماقلا تهراندان گلمیش سرهنگ لر سلطانلار ملی حوکومتله دانیشیق آپارماق ایچون تبریزده ایدیلر. اونلارین گلیشی مناسبتیله تبریزده کی شیر و خورشید سالونوندا کنسرت تشکیل اولونموشدو. منده اوز عاشیق آنسامبولیملا همین کنسرته دعوت اولونموشدو م. س.ج.پیشه وری ایله مظفر فیروز یان یانا اوتورموشدو،من:
…بیر کیمسه دن قوخوموز یوخ
هامیمیز بیر جان کمی
الده سیلاح دایانمیشیق
ایگید ستارخان کیمی
چونکی بیزه تربیتی او مرد قهرمان وئریب
… ایندی بیزیم اولکه میزده
سونسوز قدرتمیز وار
هر کیم بیزه کج باخارسا
اونا نفرتمیز وار
شرق ائلینه ایشیق سالان
ملی دولتمیز وار
وطن بیزی بو دولتین یولوندا قوربان وئریب
جاوان حسین ،یاتماگیلن
گئجه گوندو یازگیلن
او قان ایچن جلادلارین
مزارینی قاز گیلن
چیینینده ساز،الده تفنگ
دوشمن باشینی از گیلن
وطنینی تعریف ائله
او شرفه تکان وئریب
شعریمی اوخودوم.کنسرت قوتاردیقدان سونرا س.ج.پیشه وری منی یانینا چاغیریب سوروشدو.
– عاشیق حسین سیز هارالی سیز؟بو سوال گوزله نیلمز اولسادا:
– قاراداغ ماحالینین اوتو کندیندنم- دئدیکده مظفر فیروز تعجبو نو گیزله ده بیلمه دی او:
– سیز جنوبی آذربایجانین اوتو uto کندیندن سیز؟
– بلی آقای مظفر فیروز.
سونرا او حیله گر جه سینه گولوشه‎رک الیمی سیخیب:«یاخشی اوخودوغوز ایچون منتدارم»دئدی.
ناظر معانی نین حیله –سینی آلت-اوست ائدن پیشه وری مظفر فیروزا دئدی کی ،سیز نه ایچون آذربایجانا اینانمیرسیز؟بو توپراقدا یوزلرله حسین کیمی اوغوللار یاشییر.افسوسلار اولسون کی،سیز اونلارین دیلینی لال قولاقلارین کار، گوزونو کور ائتمیسیز.
ایندی ایسه اوزونوزو اینامینیز اولمادیقی حالدا اونو عصیانچی ،شورویلرین تبلیغاتچیسی دئیه دامغالاییرسنیز.

عاشیغین شعرینده تبریز:
جاوان حسین آزادلیق بئشیگی اولان اوجا و قوجا تبریزی آذربایجانین باشقا شهرلریندن گومان کی چوخ سئویب و بو مدنیت اوجاغی اولان یئره،یئرلی یئرینده شعرلرده حصر ائدیر. او تاریخ بویلو تبریزه خطاب ائدره ک اوندا آخان حاق سیزجاسینا قانلاری و گوستریلن حاق سیزلیقلاری تنقید آتشینه توتور.کیم نه بیلیر کی بلکه ده او تبریز محیطینده بویوک- بویوک نائلیت لر کسب ائتدیینه گؤره تبریزی بیر بئله آلقیشلاییر.
ای انسان جلادی قودورموش یاغی / ناحقدن باتیرما قانا تبریزی
انتقام گونلری گلر یئتیشر / بس دیر گتیرمه سن جانا تبریزی
***
قورخوتماز ایگیدی نه اولوم نه دار / اوندادیر عظمت متانت وقار
اوبیلیر دونیادا حق عدالت وار / قویماریق اودلارا یانا تبریزی
***
اونون سینه سینده بیر چراغ یانیر / بوبیر حقیقت دیر هامی اینانیر
دشمن لر تبریزی یاخشی تانییر / اگه بیلمز هئچ زامانا تبریزی
***
اوقارابولودلار اسن طوفانلار / بیرزامان تبریزین گؤجونو آنلار
آزادلیق اوغروندا توکولن قانلار / دونده ره جک گولوستانا تبریزی
***
عزمی اراده سی بیر بویوک داغ دیر / تاریخ یاشاداجاق همیشه ساغ دیر
اونون آلنی آچیق اوزوده آغ دیر / آپار سالار هر دیوانا تبریزی
***
حسینم اود یانسا یارالانماز او / قیلنج لا کسه لر یارالانماز او
خلقیدن ال چکمز آرالانمازاو / بیلیر آذربایجان، آنا تبریزی.
***
حسین جاوان میللی حوکومت دئوریلدیکده بوتای دا قالا بیلمه ییب اوشاق لیق چاغلارین اوتای آذربایجاندا کئچیردیی یوردا دوندوکده کووره ک اوره یی سیخیلیب داریخیر و حزین حزین بئله ترنم ائدیر:
من جاوان حسینم سازیم دوشومده / یاغی لار تاب ائتمز مرد دوگوشومده
تبریزده دوستلارلا ایلک گؤروشومده / سازچالیب اوخوماق آرزولاریم دیر
نه یازیق کی ،بو آرزولار اونون گؤزونده قالیر.آنجاق ائله عومور بویو وطن ،وطن دئیب تبریزه بیر خیلی شعرلر حصرائدیر .باخین:
ساریلیب بوینونا بیرکورپه سایاق / دویونجا حوسنونه باخئیدیم تبریز
سن اولایدن بیرداغ منده بیر بولاق / شیرها-شیر کؤکسوندن آخئییدم تبریز
کسئیدیم ظالیمین عومور باغینی / کوکسونه چکئیدیم هیجران داغینی
خایین گؤزله سنه باخان یاغینی / یاندیریب اودلار یاخئیدیم تبریز
غصه نین ،کده رین کسیب هایینی / قورتارایدیم خالقین آهی- وایینی
ظولم اوجاغی اولان قان سارایینی / بوتون یئر اؤزوندن ییخیدیم تبریز
سنده توللایایدن هیجران یوکونو / خالق بایرام ائتدی اوعزیز گؤنو
خایین اؤره کلره پولاد سونگونو / انتقام عشقی ایله چاخئیدیم تبریز
جاوان حسین گئجه –گؤندوز انتظار / یارالی قلبینده مین بیر آرزو وار
قوینوندا قورئیدیم خزان سیزباهار / منده اؤزبورجومدان چیخیدیم تبریز.
البته او آنادان اولدوغو بولکه نی ده سئویب گووه‎نیر و بیر سیرا شعرلر تقدیم ائدیر.اؤرنک اولاراق قاراداغ ،باشلیقلی شعرینین داد-دوزو داها آرتیق اولموشدور باخین:
دونیا قرار توتوب ساکین اولاندان / چوخ بلالر چکیب باشین قاراداغ
آلنیندا کی هرایز بیر قرینه دیر / بیلینمیر تاریخین یاشین قاراداغ
اؤرکدن چکدیگین فریاددی آهدی / دیله یین ،ایسته یین خالقا آگاهدی
هر قایان دؤیوشده بیر قرارگاهدی / سویله ییر تورپاغین داشین قاراداغ
تبریز بیرآنا دیر سنده اوغلوسان / ائل بیلیر اورکدن اونا باغلیسان
ستارخان گوچه لی سینه داغلی سان / اودورکی آغاریب باشین قاراداغ
سنین له اوجالار ائللرین سسی / دایانیب آرخادا اودلار اولکه سی
سارابین اورمونون گلیر نعره سی / کوردستان تک وار ،قارداشین قاراداغ
ائلیوین بیر زامان اوجالارسسی / اوخونار یوردومدا ظفر نغمه سی
اوپه نده گونشین ایستی نفسی / قیزینار گدیین قاشین قارداغ
گولر هر بیر داشین هربیر اویلاغین / سردارلار یئتیره ر آنا توپراغین
جاوان حسین الده توتاریاراغین / قوخماز دونیا اولسا قوشون قاراداغ.
البته او قاراداغی موفته‎سینه سئومیر. نییه کی اورادان ستارخان کیمی دونیا شهرتلی بیر قهرمان ،شهاب الدین اهرلی کیمی فیلسوف ،نباتی اهرلی سالک عندلیب و طوطی کیمی اینجه طبعه مالیک اولان شاعیرلر باش قالدیرمیشلار.حسین جاوان اونلارین هامیسین سئویب ،حورمت بسله ییر، آنجاق میللی سردار لقبی ایله داها آرتیق تانیش اولدوغوموز ستارخانی دیلیندن و اورییندن سالماییر و اونا عایید بئله دئییر:
آذر اولکه سینین قهرمان اوغلو / آزادلیق یولونون قوربانی اولدون
آند ایچدین وطنه ،ایگید ستارخان / یوردومون ایلقاری ایمانی اولدون
یاغی دوشمن لرله ائیله دین جنگی / آت سالدین میدانا چکدین اوزنگی
چوخونون قورخودان سارالدی رنگی / اونلارین قتلینین فرمانی اولدون
سن ایدین سرکرده آذربایجانا / ووروش میدانیندا دوردون مردانا
قودوزجلادلاری بویادین قانا / اوز آنا یوردونون سلطانی اولدون
سن یاراتماق اوچون گؤزل چاغلاری / گونش توتسون – دئدین اوجا داغلاری
قیزیل گوللر آچدی تبریز باغلاری / او آزاد باغلارین باغبانی اولدون
شعله سی سن اولدون باغلی گوزلرین / قوووتی سن اولدون محکم دیزلرین
گونشی سن اولدون گولر اوزلرین / تمیز اوره کلرین وجدانی اولدون.
بو شعرلردن داها آیدین اولورکی او «خالق شاعیری» عنوانین بوشونا آلماییب و ائلی نین قوللوقوندا اولماغی و ائلینه – یوردونا شعر سویله مه یی فخر بیلیر و دئییر:
مقدس وطنه ،عزیز گونلره / سوز یازیب اوخوماق افتخاریم دیر
آذربایجان آدی آذرکلمه سی / اولو بابالاردان یادیگاریم دیر
من ائل عاشیقی یم ائل دیر قدرتیم / بو ائلین آدی ایله آرتیب شهرتیم
بودورکورپه لیکدن آرزیم نیتیم / ائل ایله یاشاماق ایلک قراریم دیر
بس یئرسیز دئییل قلبینده وطن و خلقینه آزادلیق و دموکراتیا یا سونسوز محبت بسله‎ین عاشیق حسین جاوان یازدیغی آلاولی شعرلری ایله دوروموزون مبارز شاعیرلرین سیراسینا کئچمه یه موفق اولور.
خالق شاعیری عومرونون یئتمیشینجی پله‎سین آرخادا قویارکن گونش ایلی 1365 ینجی ایلده گنجه نین قاسیم اووا رایونوندا وفات ائدیب قلمین و سازین یئره قویوب اورادا باسدیریلیر.دئدیکلره اساس گون اولماز کی شاعیر و عاشیغین مزارینه زیارته گئدن اولماسین ،روحو شاد مزاری نورایله اولسون دئیه 4 پارچا شعرلریندن بیرگه اوخویاق.
تبریز 30/آپریل/2007

دانیش تئللی سازیم..

ندیر دردین سویله نییه سوسموسان؟/
دانیش تئللی سازیم دانیش سن دانیش/
کیمده ن اینجیمیسه ن ،کیمدن کوسموسن؟ /
دانیش تئللی سازیم دانیش سن دانیش/
سن کی دیل بیلیرسن ،سوز آنلایرسان/
شیرین آرزولاری تئز آنلایرسان/
عاریف سن ،اشاره گوز آنلایرسان/
دانیش تئللی سازیم دانیش سن دانیش/
بلکه آیریلیبسان اؤز سیرداشیندان/
دوغما وطنینده ن، قان قارداشیندان/
اودورمو داغلیب هوشون باشیندان؟/
دانیش تئللی سازیم دانیش سن دانیش/
سنده می وطنی غملی گؤرورسن؟/
دیلی باغلی چوخ سیتملی گؤرورسن؟/
منتظر گؤزلری نملی گؤرورسن/
دانیش تئللی سازیم دانیش سن دانیش/
سؤیله،گؤرورسنمی ناحاق قانلاری؟
ظولمودن اود توتان خانمالاری
گناهسیز آسیلان قهرمانلاری..
دانیش تئللی سازیم دانیش سن دانیش
ندیر ایسته دیین ،آرزون ،دیله یین؟/
قوش کیمی چیرپینیر وورور اوره یین/
گونشدن پارلاقدیر خوش گله جه یین/
دانیش تئللی سازیم دانیش سن دانیش/
جوشا گل غصه نی پرده لرده ن آت!/
سسینی ائشیتسین بوتون کاینات/
سن ده مورادینا ،اؤز آرزونا چات/
دانیش تئللی سازیم دانیش سن دانیش/
نقده ر حیات وار سن ده زینده سن/
صنعت عاشیغینین سینه سینده سن/
اوجالت سسین پرده –پرده گونده سن/
دانیش تئللی سازیم دانیش سن دانیش/
وفاسیز دوست کیمی اونوتما منی/
کونلومون سیرداشی ،یاخین همدمی
دولان قاریش-قاریش دوغما وطنی
دانیش تئللی سازیم دانیش سن دانیش
اوتوزبئش ایل سینه م اوسته چاغلادین
اوره ییمی تئللرینه باغلادین
خالقیمین دردینه سن ده آغلادین
دانیش تئللی سازیم دانیش سن دانیش
اون دورد پرده ن ، دوققوز گوموش تئلین وار
کونوللره ، اوره‎کلره یولون وار
میلیون نغمه ن ، یئتمیش ایکی دیلین وار
دانیش تئللی سازیم دانیش سن دانیش
منیم آدیم عاشیق «حسین جاواندی»
سنین کیمی او دا شیرین زباندی
سؤزلریم خالقیما بیر ارمغاندی
دانیش تئللی سازیم دانیش سن دانیش.

«یاوانجی اولور»
/امه یی، زحمتی سئومییه‎ن انسان
همیشه یادلارا یاوانجی اولور
لقماندا دردینه تاپانمیر درمان
همدمسیز اوتاقدا زارینجی اولور
هر انسان قلبینده مین آرزو یاتیر
زحمت سایه سینده مورادا چاتیر
کیملر کی ترینی تورپاغا قاتیر
امه یین بهره سی، سئوینجی اولور
وطنین سئومییه ن واخت سیز قوجالار
کونول روبابینده «وای» نفس چالار
خالقین سئوه ن ،خالق الی ایله اوجالار
قولوندا قدره‎تلی ائل گوجو اولور
گوزگودور انسانا صنعت دونیاسی
او آینا گوستریر لکنی ،پاسی/
سؤکولمور،داغیلمیر هنر قالاسی/
هر تمیز اوره کده بیر بورجو اولور/
« جاوان حسین » سؤزو اوره کده بیشیر/
چیی سؤز یاشاماییر،قیمتدن دوشور/
سنین ده بئنینده گؤوهر یئتیشیر/
دوداغیندان دوشن سؤز اینجی اولور.

«ناکام اؤلمه ره م»
دؤیوشلرده برکیمیشم، بیشمیشم
قورخو ندیر،اؤلوم ندیر ، بیلمه ره م
آنامین سودونه من آند ایچمیشم
وطن آدین اوره یمده ن سیلمه ره م
آزادلیق اوغروندا قانیم تؤکولسه
مزاریمین اوستن یول لار چکیلسه
ساچلاریم آغارسا ،بئلیم بوکولسه
دوشمنه باش اییب سجده قیلمارام
شیرین آرزولاریم یئرین آلماسا
وطنیم ذلتدن آزاد اولماسا
خالقیم سئوینمه سه ،ائلیم گولمه سه
اورکدن شاد اولوب منده گولمه سه
شفق اولوب اورکلره توکوللم
چنار اولوب یول لار اوسته اکیللم
بوداغ اولوب یارپاغلار بوکوللم
شهرت جبه سینه من بوگولمه‎ره م
چیخیب ساوالانا یوردونا باخسام
تبریزین کؤکسونه اولدوزلار تاخسام
ظفر نغمه سینی زیلده ن اوخوسام
من« جاوان حسینم » ناکام اؤلمه ره م

قایناقلار:
1- جنوبی آذربایجان یازیچیلارینین ادبی مجموعه سی- آذربایجان روزنامه سی نین نشریاتی – تاریخ سیز- باکی
2- تاریخی – ادبی مجموعه، نومره 2،1361عاشیق شاعر ،فدائی مقاله سی- مرسل حکیم
3- قوشلار اویانیر- عاشیق حسین جاوانین سئچیلمیش شعرلری- توپلایان پرویز همت جو- اون سوز ، رضا همراز- چاپ ایلی 1378 – یاز آیی – شانلی انتشاراتی- تبریز
4- آذربایجان گونده لیی- تبریز 1325- 251-250-249 ینجی سایی لار – مقاله- خالق آرتیستی عاشیق حسین جوان – صمد صباحی
5- عاشیق حسین جاوان – علیرضا صرافی – وارلیق ژورنالی- 123 ینجی سایی- تهران
6- احرار هفته لیی- خط سوم آدلی اؤزل سایی -عاشیق حسین جاوانین حیاتی و ادبی ارثینه بیر باخیش مقاله سی – پرویز همت جو – تبریز 1381
7- 21آذر نشریه سی – ایکینجی نومره
8-شخصی یادداشتلار
—–
http://www.hbayat.com

حکیم تيليم¬خان ساوه¬اي / اسدالله امیری

ژوئن 9, 2007 در 3:24 ق.ظ. | نوشته شده در ادبیات | 16 دیدگاه

قبل از اينکه به معرفي شاعر ترکي سراي تواناي ساوه پرداخته شود ، لازم است که مختصري در مورد موقعيت جغرافيايي, فرهنگي و اجتماعي شهرستان ساوه بيان شود.
شهرستان ساوه که در تقسيمات کشوري در استان مرکزي واقع است از شمال به کرج و قزوين، از مشرق به ري و قم ، از مغرب به استان همدان و از جنوب به تفرش و قم محدود است، وسعت اين شهرستان 9708 کيلومتر مربع و ارتفاع شهر از سطح دريا 995 متر مي باشد. نام ساوه که در زبان ترکي ساوا گفته مي¬شود به معني هماي سعادت (سعادت قوشو) و خرده طلا آمده است .
شهرستان ساوه داراي چهار بخش مي¬باشد¬:
1- بخش مرکزي و حومه
2- بخش نوبران
3- بخش زرند
4- بخش قاراغان(خرقان)
– بخش مرکزي داراي 70 روستا مي¬باشد که همه اينها به جز تعداد ۷ روستا (دينار آباد، قلعک، نورعلي¬بگ، باغ شيخ، والمان, احمد آباد . سيليگرد) بقيه ترک زبان مي¬باشند و بيشتر ترکهاي اين بخش از ترکهاي شاهسئون مي¬باشند.
– بخش نوبران: در گذشته نام رسمي اين بخش مزدقان بوده که به مزلقان شهرت داشته، در اين بخش روستايي است به نام مزلقان که رودخانه¬اي دارد به نام «مزلقان¬چاي» که اين رود از کوههاي قاراغان سرچشمه گرفته و يکي از شاخه¬هاي آن رذغ مي¬باشد که روستاي «مرغئي» (مراغه)درحاشيه اين رود واقع شده است. در اين بخش 100 روستا واقع است که همگي به زبان ترکي صحبت مي¬کنند.
– بخش زرند: که اخيراٌّ به شهرستان زرنديه تبديل شده است, داراي 90 روستا مي¬باشد و به جز تعداد 5 روستا ( مأمونيّه ، اميرآباد ، کؤهنه¬زرند و….) که فارسي زبانند، بقيه همگي ترک مي¬باشند.
– بخش قاراغان (خرقان): در اين بخش حدودا 50 روستا قرار دارد که به غير از 2 روستا (ويدر و الوير)، بقيه ترک زبانند.
«قوم خلج» که از اقوام باستاني و ترک مي¬باشند, نيز در اين بخش زندگي مي کنند. با اين تفاوت که زبان ترکي رايج در بخشهاي ياد شده لهجه¬اي از زبان ترکي آذربايجاني بوده ولي ترکي خلجي شاخه¬اي از ترکي قديم مي¬باشد و از وجود همين قوم خلج است که از قديم به اين منطقه «خلجستان ساوه» گفته مي¬شود و با «خلجستان قم» و تفرش ارتباط نزديکي داشته است (هم اکنون در خلجستان قم و تفرش به زبان ترکي خلجي صحبت مي¬شود و از نظر زبانشناسي فوق¬العاده حائز اهميت است).
در بخش خرقان در 2 کيلومتري روستاي حصار و 30 کيلومتري شهرک آب¬گرم دو قلعه وجود دارد که به گفته دانشمندان اروپايي (ديويد ايستر ناخ و کايلر يانگ) از يادگارهاي دوره سلجوقي مي¬باشند.
در گذشته بخشي به نام جعفرآباد هم در جنوب شرقي ساوه و غرب قم جزء شهرستان ساوه بوده که بعد از انقلاب اسلامي به شهرستان قم الحاق گرديده است. اهالي اين بخش نيز ترک زبان هستند.
ساوه در دوره اسلامي نيز اهميت داشته و حتٌي گفته مي¬شود که محل کنوني شهر ساوه دريا بوده و در سال به دنيا آمدن پيغمبر بزرگ اسلام (حضرت محمّد(ص) خشک گرديده است.
همان¬طور که قبلاٌّ نيز گفته شد, زبان ترکي رايج در شهرستان ساوه شاخه¬اي از ترکي آذربايجاني مي¬باشد که به گويش¬هاي همدان, قزوين, اسدآباد, زنجان, تيکان¬تپه, سايين قالا (شاهين¬دژ) و . . . بسيار نزديک است.
با استناد به اظهارات فوق تيليم¬خان، شاعر تواناي ترکي سرا, شاعر ايران و آذربايجان مي¬باشد که در سالهاي 1209- 1136هـ . ش., ( 1246-1173 هـ . ق.) و (1831-1758 م .) مي¬زيسته است. محل تولد وي روستاي «مرغئي» (مراغه) از منطقه مزلقان¬چاي ساوه مي¬باشد. اين روستا در تقسيمات فعلي کشوري جزء بخش نوبران شهرستان ساوه است.
نام پدر تيليم¬خان «تيمورخان» و نام پدر بزرگش «قاراخان» مي¬باشد. پسرانش به نامهاي «ابوالقاسم بگ»، «غلامحسين بگ» و «شکرالله بگ» بوده اند. نام يکي از دخترانش «زرافشان» و نام دختر ديگرش مشخص نيست. همسرش» «مختومه خانم», خواهر کوچکتر «مهري خانم» دختر حاجي محمّدرضاخان بوده است. گفته مي¬شود تيليم¬خان دل در گرو عشق مهري داشته ولي مهري با شخصي به نام «صفي¬الله¬خان» که از مقامات بلندپايه نظامي آن دوره بوده ازدواج کرده و به شيراز مي¬رود. تيليم¬خان نيز به شيراز رفته و در آنجا به شغل نجاري و منبت¬کاري مشغول مي¬شود و بعد از مدّتي به ديار خود بر مي¬گردد و با مختومه¬خانم ازدواج مي¬کند.
شيراز منه زيندان اوْلور
گئدن گلين, گئدن گلين
کلمه تيليم که در کتاب ارزشمند «ديوان¬ لغات¬التّرک» محمود کاشغري آمده از کلمه¬هاي اصيل ترکي و به معني زياد، تمام، کامل، هميشه، دائم، باپايه و اساس و ابدي مي باشد. (ديوان الغات¬التّرک جلد 1 صفحه 514-397)
تيليم خان در سن 70 الي 75 سالگي در روستان مرغئي وفات نموده و درهمانجا دفن مي¬گردد ، قبر وي در قبرستان همان روستا واقع مي¬باشد که اميد است هرچه سريعتر بارگاهي در خور شان و منزلت تيليم خان برپا گردد.
***
چنين نقل است که شبي تيليم خان در منزلش بوده که دو نفر سوار بر اسب در منزل وي را مي زنند و از تيليم¬خان طلب آب مي¬کنند تيليم¬خان براي آنها آب آورده و آنها پس از نوشيدن آب، جرعه¬اي از آنرا به تيليم¬خان تعارف مي¬کنند. او نيز جرعه¬اي از آن آب نوشيده و سپس آن دو نفر ناپديد مي¬شوند. تيليم¬خان هم راهي مزرعه¬اش در آسقين (ييلاق، اوبا) مي¬شود¬، در سر راه در منطقه¬اي که اکنون به» «تيليم¬خان گديگي»» شهرت دارد از هوش مي¬رود. (نکته جالب اينکه از تيليم¬خان گديگي مزار شاهزاده مسلم مشخص است) عده¬اي تيليم¬خان را در حالت بي¬هوشي يافته و او را به آسقين (آسگين) مي¬برند. در آنجا زني عارفه پي به روحاني بودن اين حالت برده و او را از پزشک بي¬نياز مي¬بيند.
چنانچه از آثار تيليم¬خان مشخص است¬، وي با آثار شاعران قبل از خود آشنايي لازم را داشته و بر بعضي اشعار آنان نظيره نوشته است. از شاعراني که تيليم¬خان از اشعار آنان در شعرش به انحاء مختلف استفاده کرده مي¬توان به شاعران ذيل اشاره کرد:
1- محمّد فضولي شاعر بزرگ آذربايجان (قرن نهم هجري) 2- عمادالدين نسيمي بنيانگذار فرقه حروفيه(قرن هشتم هجري), 3- ملاپناه واقف( که معاصر تيليم¬خان و وزير ابراهيم¬خليل خان حاکم وقت منطقه¬ي قاراباغ آذربايجان شمالي و مستقر در قلعه¬ي شوشا بوده است). ۴- شاه اسماعيل ختايي (بنيانگذار سلسله صفويه) 5- مختوم¬قلي فراغي شاعر بزرگ ترکمن( که چند دهه قبل از تيليم¬خان دار فاني را وداع گفته¬ است. 6- تيکمه داشلي خسته قاسم(که در دوره صفويه و افشاريه در بين سالهاي۱۰۸۱و ۱۱۵۷هجري شمسي مي¬زيسته¬است.
همانطور که تيليم¬خان در اشعار خود از شاعران قبل از خود تاثيراتي پذيرفته، بر شاعران بعد از خود نيز تاثيراتي داشته است. اين امر را مي¬توان در آثار شعرايي نظير مأذون قشقايي, ترکمن محمود (از نوادگان تيليم¬خان), حکيم هيدجي و شاعران ديگر منطقه به¬خوبي مشاهده نمود.
تيليم¬خان در آثار خود از ادبيات شفاهي و فوْلکلور غني ترکان (مخصوصا منطقه ساوه و همدان) استفاده¬هاي فراواني برده است؛ مانند استفاده از امثال و حکم، گفتار نياکان, قصّه¬ها, داستانها, اصطلاحات رايج در زبان مردم و . . .
براي اثبات ادعاي خود, در اين¬جا به¬کار برده شدن ضرب¬المثل معروف «بيرگوٍلونن ياز اوْلماز»(با يک گل بهار نمي¬شود), در يک بيت شاعر را شاهد مي¬آوريم.
هر مصلحت اوْلسا ائلينن گرک مثلدير بو, بير گوٍلونن ياز اوْلماز
يا در اشعاري چون «مؤو ايله قوْيونون موٍباحيثه¬سي- بحث تاک با ميش» و «يئر ايله گؤيون بحثي- مباحثه¬ي زمين و آسمان» از داستانهاي قديمي مانند بحث «درخت خرما و بز» الهام گرفته است .
از آثار تيليم¬خان چنين بر مي¬آيد که وي علاوه بر ادبيّات ترکي بر ادبيّات عرب و فارسي تسلط کافي داشته و اشعاري نيز به اين زبانها سروده است .
ايگيـد اودور اهل- عيرفان يانيندا دمـه دم قاتمــايا, وئــره بيردم گوش
سوْروشسالار اصول- ديـن نئچه¬دي عرب خمس و فارسي پنج و توٍرکو بئش
از اشعار تيليم¬خان که تاکنون در دست است، بيشترشان داراي مفهوم مذهبي، اجتماعي و پند و اندرز و حکمت مي¬باشند.
لازم به ذکر است که در کتابت اين مجموعه¬، تا حدّي از «الفباي زبان ترکي» مصوّب در دو سمينار «بررسي نگارش زبان ترکي» که با ارائه¬ي ده¬ها مقاله¬ي علمي توسط اساتيد و مدرسين همين زبان در دانشگاه, نويسندگان, روزنامه¬نگاران, شعراء و ساير صاحب¬نظران در اين زمينه, در سالهاي ۱۳۷۹ و ۱۳۸۰ شمسي در تهران برگزار گرديد, استفاده شده است. لازم به ذکر است که اين شيوه نگارش قابل برگردان به وسيله کامپيوتر به الفباي ترکي لاتين با کمترين غلط ميباشد.
بعضي نکات مورد اختلاف با الفباي فارسي در ذيل اشاره مي شود.
– «ئ» به جاي کسره (-ِ) مانند يئر/ يِر/ (زمين).
– «ه-ـه» به جاي فتحه در بعضي مواقع مانند دده/ دَدَ/ و ننه/ نَنَ/ (پدر- مادر)..
– در نوشتن اضافات (مضاف و مضاف¬اليه، صفت و موصوف) فارسي و عربي بين مضاف و مضاف¬اليه (-) قرار داده شده، هم از جهت مشخص نمودن غير ترکي بودن آن اضافه و هم به جهت سادگي در خواندن و رساندن مفهوم مانند: / قابِ قوسين / که به صورت / قاب- قوسين / نوشته شده .
اشعار تيليم خان، بيشتر به لهجه ادبي سروده شده، ولي در بعضي اشعار که به لهجه محلي ديده يا شنيده شده، سعي گرديده که عيناٌّ نوشته شود؛ مانند :
– جاروکش اوْللام خانه¬يده(خانه¬نده).
– عتبه¬يده(عتبه¬نده) بير داشام.
– ياخشيليق ائيله¬يه¬ي بيلَن اوْلمويا..
هدف از گردآوري اين مجموعه «ديوان اشعارحکيم تيليم¬خان» (جلد اوّل) معرفي اين شاعر بزرگ, توانمند, عارف و حکيم به خوانندگان و دنياي ادبيات, همچنين درخواست از اهالي ادب¬پرور منطقه در راستاي گردآوري و نشر صدها عنوان اشعار چاپ نشده و مانده در سينه¬ها, بياض¬ها و نسخه¬هاي موجود در دست اهالي¬ منطقه مي¬باشد.
محقق بزرگ و خستگي ناپذير مرحوم دکتر علي کمالي هم در راستاي گردآوري آثار تيليم¬خان زحمات زيادي را متحمل شد ولي با درگذشت نابهنگام وي و عدم ادامه راه وي توسط خانواده¬اش, زحمات سي و اندي ساله او بي¬ثمر ماند. اميد وارم خانواده کمالي هم با چاپ و نشر ديوان کامل تيليم¬خان زحمات آن مرحوم را به نتيجه برسانند.
حال که صحبت به علي کمالي رسيد جا دارد مختصري از فعاليتهاي فرهنگي آن مرحوم بيان شود: مرحوم دکتر کمالي در روستاي «بند امير» ساوه در يک خانواده روشنفکر ديده به جهان گشود. بعد از اتمام دوره ابتدايي در بند امير و دوره متوسطه در ساوه و تهران, در رشته¬ حقوق به اخذ درجه¬ي ليسانس از دانشگاه تهران نائل شده و بعد از چندي در رشته¬ي حقوق و علوم سياسي همين دانشگاه مدرک فوق ليسانس دريافت مي¬دارد و به عنوان وکيل پايه يک دادگستري در تهران مشغول به کار مي¬شود. در کنار کار وکالت، با تمام امکانات مادي و معنوي خود در زمينه¬ي شناسايي و گردآوري ادبيّات شفاهي مناطق ساوه, همدان, زرند و همچنين ايل قشقايي همت مي¬گمارد. مقالات ايشان به عنوان عضو هيئت تحريريه مجله وارليق، در اين مجله به چاپ مي¬رسيد. يکي از فعاليتهاي ادبي ايشان معرفي شاعر بزرگ ساوه» تيليم¬خان » به ادبيات ايران و دنياي ترک مي¬باشد که اين موضوع در آکادمي ملي علوم آذربايجان (آذربايجان ميللي عئلملر آکادئمياسي ) به ثبت رسيده و تحقيقات ايشان در زمينه¬ي تيليم¬خان شناسي به عنوان تِز دکتراي وي ارزيابي و قبول گرديده بود که متاسفانه تقدير الهي فرصت دفاع از نظريه¬ي علمي خود به آن مرحوم را نداد و در آستانه اخذ درجه¬ي دکترا دعوت حق را لبيک گفت.
با درگذشت دکتر کمالي و عدم ادامه راه ايشان از طرف خانواده و بستگانش, اين وظيفه¬ي سنگين يعني گردآوري و نشر آثار تيليم¬خان به دوش همه¬ي همشهريان افتاده است. اميدوارم ادب¬دوستان منطقه در اين راه همت نمايند.
از کليه خوانندگان و صاحب نظران عزيز در خواست مي¬شود تا نظرات و پيشنهادات خود و اشعار چاپ نشده¬ي شاعر که در سينه¬هاي خود حفظ کرده¬اند و يا در نسخه¬اي در اختيار دارند را با ما در ميان بگذارند، تا در چاپهاي بعدي مورد استفاده قرار گيرد.
اسداله اميري – بهار ۱۳۸۵
گردآورنده جلد نخست دیوان حکیم تیلیم خان

Asadollah_amiri@yahoo.com

1- با در نظر گرفتن خواندگان در ساير کشورهاي ترکي زبان, متن کتاب با الفباي ترکي معاصر (الفباي برگرفته از لاتين) نيز داده شده که جدول استفاده از اين الفبا در آخر کتاب درج گرديده است

——–
این نوشته مقدمه جلد نخست دیوان حکیم تیلیم خان است که اخیرا به همت آقای مهندس امیری در دوهزار جلد چاپ و منتشر شده است. از ایشان که نسخه تایپ شده این مقدمه را در اختیار «آلما یولو» قرار دادند متشکریم. کتاب مقدمه ای نیز به زبان ترکی و به قلم آقای دکتر گونئیلی دارد که آن را نیز در اختیار خوانندگان آلما یولو قرار خواهیم داد.
http://www.hbayat.com

بیز و کلاسیک اثرلر / سید حیدر بیات

ژوئن 8, 2007 در 7:27 ق.ظ. | نوشته شده در گونده‌لیک یازیلار/ یادداشتها, ادبیات | بیان دیدگاه

تورکمن لرین یاپراق فصلنامه سینه باخیرام، گیجی ییم گلیر. اونلار تقریبا هر فصیلده یئنی بیر شئی لر کیلاسیکلری حاقدا یازیرلار. دئمه لی کیمسه یاپراغین سایتینا باخسا تورکمن ادبیاتی حاقدا چوخلو سورغولارینا جاواب تاپا بیلر. آمما بیزده بو ساحه ده جیددی بیر سورون واردیر. البت بیزیم بیر نئچه دوشرگه میز یئنی ادبیات حاقدا یاخشی چالیشیرلار، یئنی شعرده رویالار، ناغیل و مدرن نثرده باراما. ایکیسی ده ساغ اولسونلار. آمما کلاسیک لر حاقدا اساسی سورونلاریمیز واردیر. انترنیتدن ائشیگه ده چیخیب و یاییملانان درگیلریمیزی واراقلاساق یئنه ده بو سورون چؤزولمه ییر. اساسن کلاسیک لر بحثی گونئی ده (قوزئیی بیلمه ییرم) چوخ چاتیشماز و خسته دوغولوبدور. قلمی اله آلاندا بیر کلاسیک شاعیرین یا یازارین اثرینین قارانلیق یؤنلرینی آراشدیرمادان اونو ذیروه یه چیخاردیب، شاعیر اولسا اونون شعرلرینده جیناس، تلمیح، کنایه و… ایشلنمه سیندن سؤز آچیریق و یازار اولسا ایسه اونون نثری نین آخارلیغیندان، یئری گلدیکده ضرب المثلدن، شعردن فایدالاندیغیندان و حکمتلی سؤزلر دئمه ییندن، و ها بئله هر شاعیر و یازارین اومانیستی باخیشی ، ظولومکار غصبکارلارلا ساواشی و… حاقدا باجاردیغیمیز قدر بوش بوغازلیق ائدیریک.
تقریبا یوزه دوقسان فایز تحقیقی! مقاله لریمیز و اؤن سؤزلریمیز بئله دیر.
بیلدیر کیلاسیکچی اوستادلارین بیریسینه بو حاقدا نئجه سورو یازدیم بیر موصاحیبه شکلینده یاییملانسین، اوستادا هر دؤنه زنگ آچدیقدا: سنین سورغولارینا فیکرلشیب جاواب یازیرام دئسه ده آنجاق نهایتده اوستاد دان سس سوراغ اولمادی. البته بو چاتیشمازلیغی کیمسه نین بوینونا ییخمادان بوتون هامی میز سوروملویوق.
هر حالدا یئنی ادبییاتیمیزین گلیشمه سی سئویندیریجی بیر مسئله دیر و بو باخیمدان دوکتور طاها، خانیم جاوانشیر، محمدرضا لوایی، یاشماق درگی سینین یازارلاری، همت شهبازی، و اونلار یئنی یئتمه یازار-شاعیرلریمیزدن ممنون اولمالی ییق. بونلارلا یاناشی مهیار و رضایی کیمی گرافیست لرین ایشی اوشاقلارین یازیسینی مدرن طرحلرله اوزه چیخاردیب و درگی لریمیزی قوناق قاباغا گتیرمه لی ائدیر، بونلاریدا ساغ اولسونلار.
یئنی ادبیاتیمیز گلیشمه سوره جینی یاخشی سورسه ده آنجاق، کیلاسیک لریمیزی بئله آرخایین اؤز باشینا بوراخماق و الیازمالاری ویترینلره گؤندرمه مک هئچ ده نفعیمیزه اولمایاجاقدیر.
بوردا بیر یئنی ایستک و اراده لازیم اولاجاقدیر و اوندان اؤنجه البت بیر یئنی و باشقا باخیش.
کلاسیک ادبیاتیمیزا فیکیرلشنده همیشه بیر دئموده و فورمادان چیخمیش ایره ندیریجی صحنه لر گؤز اؤنونه گلیر: تایپ پوزغونلوغو، گرافیک پوزغونلوغو، نثر پوزغونلوغو، آنلام پوزغونلوغو و …
دوغرودور کیلاسیک اثرلریمیز حاقدا یازیلان پوزغونلوقلارا دولو یازیلاری هامی میز گؤروب و اوخوموشوق، ائله بیل حلبی آبادلاردا ان سئودی ییمیز کیمسه نین آردینجا او قدر گزیب و نهایت سئودی ییمیزدن ده بئزمیشیک. بونلار هامیسی دوغرو، بونونلا بئله بو ذهنیتی پوزماق، و کیلاسیک لریمیزی یئنی دن دیریلتمک بیزه بیر گؤره و یوخ بلکه ده بیر گرک ساییلیر. کلاسیک اثرلریمیزی آراشدیریب اوخومادان اؤنجه گلیشمه سوره جیمیز ساغلام ایره لی سوره بیلمه یه جک دیر.

گزارشی از حضور مسئولان محلی و مردم در زادگاه حکیم تیلیم خان

ژوئن 6, 2007 در 5:56 ب.ظ. | نوشته شده در ادبیات, خبر و تحلیل | بیان دیدگاه

مزارداشیدر تاريخ 14/3/86 همزمان با سالروز رحلت حضرت امام خميني(ره)،مراسمي در گراميداشت ياد و خاطره شهداي جنگ تحميلي روستاي مراغه(مرغئي) از توابع بخش نوبران شهرستان ساوه برگزار گرديد.در اين مراسم كه به ابتكار شوراي اسلامي و دهياري روستاي مراغه(مرغئي) و بخشداري منطقه برپا شده بود،جمعي از مسولين منطقه از جمله حجت الاسلام و المسلمين حسين اسلامي ،نماينده محترم مردم شهرستانهاي ساوه و زرنديه در مجلس شوراي اسلامي، بهروز قنبري بخشدار محترم نوبران ،فرماندهي محترم ناحيه انتظامي نوبران و غرق آباد و ياتان،فرماندهي محترم بسيج منطقه ،رياست محترم بنياد شهيد شهرستان ساوه ،ائمه جمعه شهرهاي نوبران و غرق آباد،دهيار و اعضاي شوراي اسلامي روستاي مراغه(مرغئي) و تني چند از مسولين محلي و اهلي روستا حضور داشتند.
بخش اول مراسم با نوحه سرائي و حركت از مقابل مسجد امام حسين(ع)به سمت گلزار شهدا آغاز گرديد و مزار شهدا و همچنين مزار شاعر بزرگ ،حكيم تيليم خان،زيارت و براي روح آن بزرگواران فاتحه قرائت شد.
مراسم با حضورحاضرين در مسجد امام حسين (ع) و حضور حجت الاسلام و المسلمين ،اسلامي ،بعد از اقامه نماز جماعت مغرب و عشاء به امامت ايشان ادامه يافت.
بخش دوم ، در مسجد، با قرائت آياتي از كلام الله مجييد توسط آقاي داود ذوقي آغاز گرديدو با خوش آمدگويي آقاي علي اصغر كريمي ادامه يافت.
برنامه با سخنراني جناب آقاي شهيدي رئيس شوراي اسلامي شهر نوبران ادامه يافت.شهيدي ضمن تشكر از حضور مهمانان و اهالي روستا،از ابتكار جالب بخشداري در آستانه هجدهمين سالگرد ارتحال حضرت امام خميني(ره)به نيكي ياد كرد و تاريخچه اي از انقلاب اسلامي تا پيروزي آن را بيان نمود.ايشان با اشاره به زيارت مزار حكيم تيليم خان ضمن خاطرنشان كردن ارزش ادبيات و شعرا گفت:امروز زيارت مزار اين شاعر بزرگ سعادتي بود كه نصيب من شد .ايشان براي ساخت مقبره اين شاعر بزرگ قول مساعد داد.
سخنران بعدي،آقاي بهروز قنبري ،بخشدار نوبران بود.جناب قنبري سخنراني خود را اينگونه آغاز نمودند:
مراغه دهكده نيست،شهر عشق است
شهيدانش گواه بحر عشق است
چنين شاعر نديدم سخت مظلوم
تيليم خان را كه خود از دهر عشق است
اين قطعه شعر شورعجيبي را در حضار ايجاد كرد.قنبري سپس با بيان مشاهده قبر پدر و مادر يك شهيد در دوطرف مزارآن شهيد،به خودش و حضار پيشنهاد ترك 35 گناه كبيره به احترام 35 شهيد روستا را ارائه نمود.ايشان در ادامه با ياد نمودن از سجاياي بنيانگذار جمهوري اسلامي گفت:بايد مليونها انشان شناس اسلامي بنشينند تا فقط يكي از سخنرانيهاي امام را تحليل نمايند.قنبري در خاتمه از آقاي شهيدي به خاطر قول مساعد براي ساخت بارگاه تيليم خان تشكر كرد.
سخنران بعدي حجت الاسلام و المسلمين حسين اسلامي نماينده مردم شهرستانهاي ساوه و زرنديه در مجلس شوراي اسلامي بود.اسلامي ضمن تشكر از اهالي و مهمانان به خاطر حضور در اين مراسم گفت:آنچه كه درباره امام بايد گفت در قرآن نيز آمده است.ايشان با اشاره به داستان حضرت موسي(سلام الله عليه و علي نبينا)و مقايسه زندگي امام با مبارزه حضرت موسي با فرعون گفت:امام براي تنبيه شاه آمده بود و اراده خدا در اين بود.اسلامي با بيان خاطراتي از حضرت امام خميني(ره) و پيشرفتهاي ايران بعد از انقلاب،قدرداني از زحمات دولت نهم و مجلس هفتم گفت:امروز مجلس و دولت زير بيرق مقام معظم رهبري كار مي كنند.ايشان در ادامه جوانان را به خواندن وصيت نامه سياسي –الهي حضرت امام(ره) دعوت نمودند.
بعد از سخنراني ايشان ،يكي از حضار در مورد علت گراني هاي اخير سوال نمودكه نماينده محترم،علت گراني هاي اخير راشيطنت عده اي پولدار و بي دين عنوان نمودند.
سپس مجري برنامه،آقاي علي اصغر كريمي به بيان مشكلات روستا پرداخت و از مسولين خواستار حل آنها شد:
1- مشكل بي آبي روستا كه رگ حيات اين روستا و روستاهاي مجاور مي باشد.
2- آسفالت جاده ورودي روستا
3- تأمين آب شرب ،مخصوصاً قلعه بالا
4- ساخت بارگاه براي مزار شاعر بزرگ كشور»حكيم تيليم خان»
5- نصب تابلو در جاده اصلي ساوه- همدان جهت راهنمايي به سمت مزار تيليم خان،اين شاعر ترك زبان ساوه
6- گلزار شهداي روستا
نماينده مردم ساوه و زرنديه در مجلس شوراي اسلامي با حضور مجدد در پشت تريبون، در خصوص مشكلات فوق ،قول مساعد داد و در خصوص حكيم تيليم خان ضمن اشاره به اينكه تيليم خان شاعري پرمحتواست و بسياري از كشورهاي خارجي سراغش را مي گيرند،پيشنهاد برگزاري همايشي را در اين شاعر، ارائه نمودند كه روز بيست و نهم تيرماه امسال ،به عنوان روز همايش حكيم تيليم خان برگزيده شد.
حسن ختام برنامه قطعه شعري از ديوان حكيم تيليم خان بود كه توسط آقاي اسدالله اميري قرائت گرديد كه به علت استقبال بي نظير و درخواست حضار ،قطعه شعر ديگري نيز قرائت گرديد.
در پايان مراسم به هر يك از ميهمانان ،يك جلد ديوان حكيم تيليم خان اهدا گرديد.
—-
منبع : آلما یولو

برای اگاهی بیشتر در مورد زندگی و شعر حکیم تیلیم خان به آن آدرس مراجعه کنید.

منده شهادت وئریرم / سید حیدر بیات

ژوئن 5, 2007 در 8:34 ق.ظ. | نوشته شده در گونده‌لیک یازیلار/ یادداشتها | بیان دیدگاه

بیر دؤنه همشهری وئبلاگچی لارین بیریسی گلیب وئبلاگیما کامینت قویموشدو: «آقا ما شنیدیم شما زنجانی هستید واقعیت دارد؟ اگر زنجانی هستید به این آدرس سربزنید و بنویسید» بو وئبلاگچی همشهری دئمه لی بوتون زنگانلیلاری مجازی دونیادا بیر یئره توپلاماق ایسته ییردی. من ایسه جاوابیندا یازدیم: «بلی درست است زنجانی هستم اما قبل از زنجانی بودن یک تورک هستم امیدوارم شما به این موضوع عنایت داشته باشید.» بو جاوابی یازماقدا زنگانلی اولدوغوم تورک اولدوغومجا اؤنملی دئییل دئمک ایسته میشدیم.
والی گؤزتن دن بیر کیتاب کؤچورموشدوم، اوردا دا اؤن سؤز یئرینه یازدیم: «اوغوزلار اسکی زامانلار هر یئره گئتدیکده یاشادیقلاری اؤلکه دن یئنی اؤلکه یه تورپاق آپاریردیلار، ایندی ایسه داها تورپاق یوخ سؤزجوک آپارمالی ییق، والی گؤزتن ده غوربت ائلده یاشایارکن اؤزو ایله سؤزجوک، تورکجه سؤزجوک آپاریب دیر»(مضمونونو نقل ائدیرم)
آنجاق بئله بیر باخیشلا باخاندا زنگان منیم خاطیریمده آرتیق یئر آلمامالی دیر. آمما نئچه یولداشین اورادا یاشاماسی زنگانی هر گون منه خاطیرلادیر و اونودا بیلمه ییرم کی او شهرده بیر شئی لریم، هله قالیب دیر.
زنگانا فیکرلشنده همیشه اولدوزلو سرین گئجه لرینه و داراشلیق گوندوزلرینه، اؤزلجه سایخاش قدیمی کوچه لرینه فیکیرلشردیم. آمما ایندی نئچه گوندور تانیمادیغیم قارانلیق، داراشلیق و داریخدیرجی بیر یئره فیکیرلشیرم.
همیشه بئله سانیرام کی بیر اؤزگور روحو بئله بیر قفسه سالیبدیرلار.
اوره ییم دوتولاندا اونا زنگ آچاردیم، داها دقیق دئسم ذهنی مین قارانلیغیندان ایشیقلیغا دوغرو آخان بیر شئی لری سئزه نده اونا زنگ آچاردیم، آخی زنگان سعید موغانلی دئمیشکن: «پیچاق و فلسفه شهری دیر،» و شیخ اشراق و حکیم هیدجی کیمی فیلسوفلار اورادان قالخیبلار. سعید ده فلسفه اوخویوبدور، سعید مینم ذهنیمه بیر فلسفی کود ایله تاپشریلیبدیر،
نه ایسه سعیدی من فلسفه و دویغو ایله تانیمیشام،* سؤزلری حیساب کیتاب اوزره، پلورالیسمه اینانان، دموکراسی نی اؤیه ن و هامیدان آرتیق اینسانا اینسانلیغا اینانان.
او دؤنه لرله اینسانلیغدان یازدی، دؤنه لرله یازدی: کاش بیزه قارشی دورانلار اینسانی دوشونه ایدیلر.
سعید آرتیق غریب دیر. اونو تانییان اینسانلار اولدوقجا آزدیلار. بلکه ده دوشمن اونو هامیمیزدان یاخشی تانیییر. ایشینی الدن وئرمیش سعید، بو ایل لرده ایکی یؤندن عذاب چکیردی، بیریسی حاق تاپدایانلارین الیندن بیریسی ایسه حاق ایسته ینلرین. شوبهه سیز حرکتچی لریمیزین اجتماعی داورانیشلاریندا و ها بئله یازیلاریندا هر نده ن آز عقلانیته یئر وئریلیر، آمما یازیق سعید تام عقلانی فیکیرلشن بیر اینساندیر. منجه اونون آز سایلی یازیلاری بیزیم یازیلارین ان اؤنملی و دیرلی اؤرنکلریندن دیر. او دونیادا گئدن سیاست و دوشونجه آخینلارینی چوخ یاخشی تانیییر و هئچ گئجه ایراندا یاییملانان درگی لرین اؤنملی لریندن بیریسینی اوخومامیش باش یاستیغا قویمازایدی، شرق قاپاناندا سعید نعیمی یازدی: «بیزده شرقین باغلانماسیندان اوزگونوک» امینم کی سعید متین پور دا اوزگون ایدی. نییه کی او شرقی آرتیق بیر شوونیست تریبونو یوخ بلکه بیر دوشونجه تریبونو بیلیردی.
سعید اؤزو دوستاق دا اولسادا یازیلاری ائشیکده الده دیرلر، اونو آرتیق تانیماغا چالیشاق و بیر دؤنه داها اونون یازیلارینی گؤز اؤنوندن کئچیریب و باشقا یازارلارین یازی لاری ایله توتوشدوراق، و حاق ایسته یه ن نئجه یازمالی دیر سورغوسونا، اساسن بئله سورغو ذهنیمیزده وارسا، جاواب آختاراق. سعید حاقدا ان اؤنملی گؤردویوموز ایش اونو تانیماق دیر.**
و سون سؤز: ایلقار مرندلی نین یازیسینا منده قول چکیب و شهادت وئریرم.***

——–
*آمما او منی شعر ایله آرتیق تانییا سانیرام. نییه کی بیر یول بلکه بئش ایل بوندان اؤنجه دئدی: شعرلرینین بعضی سینی زنگان درگی لرینده اوخویورام، اونلاری بیر کیتاب کیمی چاپ ائله، سونرا دا بیر یول زنگ آچدیقدا دئدی: دونن براهنی نین تورکجه شعرینه قولاق آساندا سنین یادینا دوشدوم.
** سعیدن یازیلارینی بو ایزلمدن الده ائده بیلرسینیز: http://www.zenganli.blogfa.com
*** http://www.millishura.com/Farsi/yeniler/sehadet.htm

یورومسوزجاسینا / محمود افشاردان دؤرد بئیت

ژوئن 3, 2007 در 10:36 ب.ظ. | نوشته شده در گونده‌لیک یازیلار/ یادداشتها, ادبیات | بیان دیدگاه

باید آثاری که بر جا مانده از تورانیان
گردد از این کشور و ملت به یکجا ریشه کن
گفتار ادبی، کتاب دوم)(اشعار و سفرنامه) محمود افشار، ص 115

بیت دوم
گر بخواهی ملت ایران نمیرد زنده دار
فارسی را در تن کشور چو جان اندر بدن

گفتار ادبی، کتاب دوم)(اشعار و سفرنامه) محمود افشار، ص 117

بیت سوم و چهارم
لحظه ای گر بنگری در فتنه پیشه وری
از زبان برخاست از آغاز آشوب و فتن
بیش از هر چیز دیگر پیش از هر ادعا
دوزبانی را بهانه کرده بود آن بی وطن
گفتار ادبی، کتاب دوم)(اشعار و سفرنامه) محمود افشار، ص 116

یازیدان سونرا: بو دؤرد بیتی آقای ذوقی نین فیشلریندن گؤتوروب یورومسوز یازیلسین دئدیم، حتما بو قونودا مقاله یازان یولداشلارین امینه* گلر. محمود افشار یا یولداشلارین بیریسی دئمیشکن مانقورد افشارین یاشایینی بوردان الده ائده بیلرسینیز.

———
*ام کلمه سی حاقدا: بو کلمه دیوان لغات التورکده درمان و عیلاج آنلامیندا ایشله نیبدیر. ایندی ده چوواش یا یاقوت تورکلری حکیم یئرینه امجی ایشله دیرلر. بیزیم یئرلرده (زنگان آغیزلیغی) دردینه ده یه ر یئرینه امینه گلر، امه گلمز، بیر امه یاراماز کیمی ترکیب لر ایشله نیر.
ائم کلمه سی ایسه خلج لرین ایچینده شالوار و تومان آنلامیندادیر. بو کلمه دن بیر خاطیره ده یادیما گلیر بلکه یازمازی یئرسیز اولمایا:
دوکتور سونل بوسنالی ایله خلجستانین چاهک کندینه گئتمیشدیک، بیزیم بلدچی میزده شاهسون اوزانی حسین علی حسینی ایدی. عاشیق حسین اؤنجه لرده او کندده توی چالمیشدی یا اوخوموشدو. خلج کلمه لرینی سوروشاندا سوروشدوق سیز شالوارا نه دئیه رسیز: دئدیلر: ائم
گؤردوک علی حسینی نی گولمک توتدو، دئدیک: آی اوزان قارداش! نه اولدو سنه؟ دئدی: بابا من بونو بیلمه ییردیم، گلیب بوردا ائمینه آی ائمینه ماهنی سینی اوخویوردوم هامی گولوردو، منه ده بیر شئی دئمه ییردیلر ایندی تزه بیلمیشم نه خبردیر؟

اوچونجو خاقان عابباس′ين توركجه قوشوقلاري

ژوئن 2, 2007 در 8:02 ب.ظ. | نوشته شده در ادبیات | بیان دیدگاه

اوچونجو خاقان عابباس′ين توركجه قوشوقلاري
اشعار تركي شاه عباس سوم صفوي

سٶزوموز

بو يازينين تمل قايناق (منبع) و چيخاغي (ماخذي)، هٶرون آراسيندا (اينتئرنئتده) يايينلانميش اولان، يونوس قوچاق′ين «دده م اوغلو» آدلي يازيسيدير. گيريش و قوشوقلار سٶزوموز يازيمي′نا اويقون يازيلميشدير.

مئهران باهاري
——————————————————————————————-
دده م اوغلو ١٧ ينجي يوزايل قيزيلباش اوزانلاريندان اولوب گئرچك آدي «اوچونجو خاقان عابباس»دير. صفوي خاقاني سولئيمان شاه′ين بٶيوك اوغلو اولان دده م اوغلو، صفوي خاندانينين سون تمثيلچيسيدير.

دده م اوغلو، از شعراي مردمي قزلباش قرن ١٧ مي باشد. نام اصلي وي شاه عباس ثالث است. دده م اوغلو فرزند ارشد سليمان شاه صفوي بوده، آخرين نماينده سلطنتي خاندان صفوي شمرده مي شود.
——————————————————————————————-
صفوي شاه سولئيمان′ين اٶزوندن سونرا خاقانليغي (سلطنتي) تسليم آلماغا يئتگيلي (لاييق) ايكي بٶيوك اوغلو» ميرزا عابباس» و كيچيك اوغلو «ميرزا حوسئين» وار ايدي. سولئيمان خلفيني اٶزو بليرله مه ييب (تعيين ائتمه ييب)، بو ايشي قورمايلارينا (دٶولت اركانينا) بيراخميشدير. قورمايلار (دٶولت اركاني) دا اٶز چيخارلاري اوچون كيچيك اوغلونو، سولطان حوسئين آدي ايله بو قوناما (مقاما) سئچيب، قولتوغا (تخته) اوتوردوقدان سونرا (١٦٩٤) دا بٶيوك قارداشي ميرزاعابباس′ين قاراغي (كور) ائديله بيلمه سي اوچون اوندان تابقي (ايذين) ايسته ميشديرلر. سولطان حوسئين بو ايسته يي تابلاماسا دا (قبول ائتمه سه ده)، عابباس ايكي قارداش آراسيندا چيخان قولتوق (تخت) قاوقاسيندا، يئنيله ره ك عوثمانلي پاديشاهينا سيغينميشدير.

عابباس′ين عوثمانلي تورپاقلارينا گئچيشي ١٨ اينجي يوز ايلين باشلاريندا، عوثمانلي سولطاني اوچونجو احمد′ين دٶنه مينده گئرچه كله شميشدير. عوثمانلي اركله تي (دٶولتي)، عابباس′ي ايكي يوز قوروش آيليق باغلاياراق ميديللي آداسينا گٶنده ره ره ك، دورومو بللي اولونجايا ده ك بورادا قالماسيني ايسته ميشدير. آنجاق عابباس بورادا قالماييب، ليمني آداسيندان قاچاراق اورتا آنادولو قيزيلباش اٶزه كلريندن (مركزلريندن) اولان بوزاوخ سانجاغينا باغلي چوروم بٶلگه سينه گلميشدير. سٶزلو سٶيله نتيلره گٶره چئوره سينه توپلاديغي بير قوشونلا گنه ايران′ا گئده ره ك قارداشينا قارشي ساواشيب، آنجاق يئنيله ره ك ايكينجي كره عوثمانلي تورپاقلارينا گئچميشدير. بوندان سونرا چوروم′ون سونقورلو ايلچه سي آراف كندينه يئرله شه ره ك اورادا ياشاماغا باشلاميشدير. دده م اوغلو، ياشامينين بو يئني دٶنه مينده شئيخ بدرالددين يولونو منيمسه يه ره ك، بوگون يوزقات دولايلاريني قاپسايان، دٶنه مين بوزاوخ سانجاغي توركمانلاري آراسيندا يئنيدن ائتكيسيني آرتيريب و مورادي آشيق علي اوغلو كيمي بير چوخ سيياسي اولايا قاريشميشدير.

عابباس، عوثمانلي اركله تينه (دٶولتينه) قارشي چوروم كندلريندن اوزه رلرينده ائتكيلي اولدوغو مينلرجه كيشيليك بير قوشون توپلاميش و بو گوجه داياناراق «صفوي شاهي عابباس-ي ثاليث» عونواني ايله اٶز شاهليغيني ائعلان ائتميشدير. بو توركمانلارين، عابباس′ا اينانماسيني ساغلايان ندنلر آراسيندا، اونون اردبيل درگاهينين تمثيلچيسي اولوب معنوي گوجونو داشيماسي و اونلاري كنديسينده بير تاخيم معنوي گوجلرين بولوندوغونا اينانديرابيلمه سيدير. او هر يٶنه (طرفه) اٶزه لليكله سانجاق ايچينده كي به ي و ايله ري گله نلره يازينجلار (مكتوبلار) گٶنده ره ره ك اونلاري آياقلانديرميشدير. بو آرادا سونقورلو به يي اولان «سونقور به ي»، عابباس′ي اوموقلاميشدير (دسته كله ميشدير). توركمان به يلريندن بيريني چوروم′ا پاشا ياپماق ايسته يه ن عابباس، آلاجا به يي اولان «مامالي اوغلو عٶمه ر» به يي، پاشا سرعسكرليييه گتيرميش، مجيداٶزو بٶلگه سي و چئوره سيني اله گئچيريب، يارقيج (قاضي) و بير سيرا ايله ري گله ن اركله ت (دٶولت) گٶره وليلريني (مامورلاريني) اٶلدورموشدور.

سونوندا اوستونه گٶنده ريله ن عوثمانلي گوجلري ايله ساريم به ي كندي ياخينلارينداكي هاتاب بوغازيندا ياپديغي ساواشدا يئنيلميش، يانداشلاري ايله بيرليكده قيييني (جزاسي) اورادا وئريلميشدير. دده م اوغلو′نون باشي كسيليب، مامالي عٶمه ر به ي ده ١٧٢٣ده بير يارليقلا (فرمانلا) عوثمانليلار طرفيندن ائعدام ائديميشدير.

اوچونجو عابباس′ين عوثمانلي′يا باشقالديريسي (عوصياني) چوروم بٶلگه سي قوشارلارينين (شاعيرلرينين) اوزه رينده بٶيوك ايز بيراخميش، بير بٶلوم اوزانلار اونا قارشي و بير بٶلومو ايسه اونو اوموقلايان (دسته كله يه ن) قوشوقلار يازميشديرلار. بونلاردان بيري ده چوروملو خالق اوزاني امير′دير. چوروملو امير، اٶز قوشوقلاريندا اوچونجو خاقان عابباس′ين مئهدي اولابيله جه ييني اٶنه سورموشدور:

Çorumlu Əmir’dən – چوروملو امير′دن

1
Ala gözlü Şah Abbas’ımآلا گٶزلو شاه عابباس′يم
Qəzəb etdi doqquz xanaغضب ائتدي دوققوز خانا
Qəffan aslan babasıdır غففان آسلان باباسيدير
Çırpındı girdi meydana چيرپيندي گيردي مئيدانا

2
Hamıdan ayrıqsı boyuهاميدان آيريقسي بويو
Ârif ol mə’budun tanıعاريف اول معبودون تاني
Gözədibdir doqquz xanı گٶزه ديبدير دوققوز خاني
Ər qonar ər ocağınaار قونار ار اوجاغينا

3
Giribdir aslan donuna گيريبدير آسلان دونونا
Âləm hayrandır boyuna عالم حايراندير بويونا
Şah ənər Əmir suyuna شاه انه ر امير سويونا
Elçi salar xandan xana ائلچي سالار خاندان خانا

4
İmam soyunu soylayaايمام سويون سويلايا
Eşq dəryasını boylayaعئشق درياسيني بويلايا
Yeddi iqlim fəth eyləyəيئددي ايقليم فتح ائيله يه
Şah’ım geçə Hindistan’a شاه′يم گئچه هينديستان′ا

5
Xanlara elçisi vara خانلارا ائلچيسي وارا
Divan qurub oxuyara ديوان قوروب اوخويارا
Yezid yalvara yalvara يئزيد يالوارا يالوارا
Hələ şu şahı sultana هله شو شاهي سولطانا

6
Hindistan qapısın açaهينديستان قاپيسيني آچا
Başlar kəsib qanlar saçaباشلار كسيب قانلار ساچا
Yezid qovmu qaça qaça يئزيد قوومو قاچا قاچا
Vara çıxa gündoğana وارا چيخا گوندوغانا

7
Gündoğana yıxılalar گوندوغانا يخيلالار
Yıxılmasa dağılalar ييخيلماسا داغيلالار
Qar qar olub boğulalar قار قار اولوب بوغولالار
Anları sala tufana آنلاري سالا توفانا

8
Ər olub meydana girib ار اولوب مئيدانا گيريب
Səyirdəşir nökər nâyibسه ييرده شير نٶكه ر ناييب
Gün doğana bir xan qoyub گون دوغانا بير خان قويوب
Şah’ım ənər günbatanaشاه′يم انه ر گونباتانا

9
Əvvəl Bağdad’ı ala اوول باغداد′ي آلا
Səg Səlim’ə elçi vara سگ سليم′ه ائلچي سالا
Rumlu üç gürüh ola روملو اوچ گوروه اولا
Birisi gəlir imana بيريسي گلير ايمانا

10
Şah’ım kərəm kanıdırشاهيم كرم كانيدير
Yer içər canı yarıdırيئر ايچه ر جاني ياريدير
Şah’ımın elçisi vardırشاهيمين ائلچيسي واردير
Səlim oğlu Süleyman’aسليم اوغلو سولئيمان′ا

11
Şah’ımın elçisi vara شاهيمين ائلچيسي وارا
Xəbərin doğrusun verə خبرين دوغروسون وئره
Ya çıxsın o üzü qara يا چيخسين او اوزو قارا
Ya gəlsin girsin meydana يا گلسين گيرسين مئيدانا

12
Yezid bu sözü ar eyləyəيئزيد بو سٶزو آر ائيله يه
Bir olmaz xəbər eyləyə بير اولماز خبر ائيله يه
Ordusuna car eyləyəاوردوسونا جار ائيله يه
At bəzənə ər donunaآت بزه نه ار دونونا

13
Qomanam yorqun avımı قومانام يورقون آويمي
Âləm eşidir çavımı عالم ائشيدير چاويمي
Qırılsın Yezid qovumu قيريلسين يئزيد قووومو
Min üləşə, bir qarqa qona مين اوله شه، بير قارقا قونا

14
Âl-i Abbas bunun nâmıآل-ي عابباس بونون نامي
Ona yardımcıdır Qəniاونا يارديمجيدير غني
Alır Rum ilə Şam’ı آلير روم ايله شام′ي
Hükm edər Firəngistan’aحوكم ائده ر فيرنگيستان′ا

15
Başına çalar çalmayı باشينا چالار چالمايي
Gözədirlər bu həmləyi گٶزه ديرلر بو حمله يي
Şah alır yanıl almayı شاه آلير يانيل آلمايي
Qâzilər uğrasa qana غازيلر اوغراسا قانا

16
Dev yaxışmaz pəri ilənدئو ياخيشماز پري ايله ن
Söyləşirlər süsər ilənسٶيله شيرلر سوسه ر ايله ن
Şah’ım yüz min çeri ilənشاه′يم يوز مين چئري ايله ن
Gəlir alır İstanbul’uگلير آلير ايستانبول′و

17
Ağır qatı qanun çəkər آغير قاتي قانون چكه ر
Şah çağırıb nâyib nökər شاه چاغيريب ناييب نٶكه ر
İstanbul’a bir xan tikər ايستانبول′ا بير خان تيكه ر
Dâxil olur kövn məkana داخيل اولور كٶون مكانا

18
Seyyid dilini söyləyəسئييد ديليني سٶيله يه
Eşq dəryasını boylayaعئشق درياسيني بويلايا
Yeddi iqlim fəth eyləyə يئددي ايقليم فتح ائيله يه
Şah’ım gəlir Həmədan’aشاه′يم گلير همدان′ا

19
Həmədan’da qurur divan همدان′دا قورور ديوان
Eşit imdi pir-ü cavan ائشيت ايمدي پير-و جاوان
Yeni başdan salar qıran يئني باشدان سالار قيران
Ol yalancı Müsəlman’a اول يالانجي موسلمان′ا

20
Yer üzündə cümlə varıيئر اوزونده جومله واري
Adam eşit bu xəbəriآدام ائشيت بو خبري
Bu dövür Mehdi zamanı بو دٶوور مئهدي زاماني
Şah’a səcdə qılar varı شاه′ا سجده قيلار واري

21
Gözlərim qan ilə dolaگٶزلريم قان ايله دولا
Şah’ı sevən gəlsin yolaشاهي سئوه ن گلسين يولا
ƏMİR ayıdır bir gün olaامير آييدير بير گون اولا
Bâqi bâqi, fəna fənaباقي باقي، فنا فنا

——————————————————————————————-
دده م اوغلو مخلصي ايله قوشوقلار يازان اوچونجو عابباس، ١٨ اينجي يوزايلده ياشاميش اٶنه ملي خالق اوزانلاريميز آراسيندا يئر آلماقدادير. شئعرلري ايندي ده آغيزدان آغيزا سٶيله نه گلدييي كيمي، بونلاردان بير بٶلومو ده ييشيك يازارلاريميزجا توپلاناراق ياييملانميشدير. دده م اوغلو′نون الده قالان قوشوقلاريندان، اوزلوغونون (هونرينين) چوخ گوجلو و اٶزونون ده چوخ بيلگه- اردملي بير اوزان اولدوغو گٶرولمكده دير. دده م اوغلو چوخ ائتكيلي قونوشابيله ن و اردمي (كولتورو) ايله چئوره سينده كيلري اٶزونه حايران بيراخابيله ن بير كيمسه دير. دده م اوغلو′نون قوشوقلارينداكي سٶيله ييش گوجو، بنزه تمه لري و توركجه ني قوللانيشينداكي باشاري، بيله سينين خالق ادبيياتيميزين اٶنه ملي قوشارلاري آراسيندا يئر آلماسيني ساغلاميشدير. دده م اوغلو′نون توركجه ني ايچ ايچه بوتون آنلام درينليكلري ايله ايشله ده ره ك يازديغي قوشوقلار، دٶنه مينده آز قارشيلاشان اٶرنه كلر آراسيندا اولوب چاغداشي قوشارلارين چوخوندان داها ائتگيلي و گوجلوراقدير. دده م اوغلو′نون قوشوقلاريندا اسكي آنادولو دٶنه مي سٶيله ييش بيچيملري و سٶزجوكلري ايله قارشيلاشير اولماغيميز، اونون دوغو آنادولو، آزربايجان و ايران يٶره سينده كي توركمانلار آراسيندا ياشايان و قونوشولان توركجه يه حاكيمييتيندن قايناقلانماقدادير.

دده م اوغلو′نون شئيخ بدرالددين′ين گٶروشلريني منيمسه دييي تابلانير (قبول ائديلير). قيزيلباش-بكتاش (غالي شيعي- باطيني) اينانجلاري منيمسه يه نلرين عوثمانلي دٶورونده باسقييا اوغراديغي گٶز اٶنونده توتولارسا، قوشوقلاريندا قارشيلاشان گوجه مه (ظولمه) اوغراماق و قورتولوشو اون ايكي باشرا (ايمام) سويوندان علي′يه اينانانلاردان بكله مك قونولارينين دوغال ساييلماسي گره كير.
————————————————————————————
يوخاريداكي گيريش يازيسيندا ايشله ديله ن بير نئچه توركجه سٶزجويون فارسجا آنلامي:

اردمƏrdəm = فرهنگ، كولتور
اركله تƏrklət = دولت
اوزلوقUzluq = هنر
اوموقUmuq = حمايت، پشتيباني، دسته ك
اوموقلاماقUmuqlamaq = حمايت كردن، دسته كله مك
اٶزه كÖzək = مركز
باشراBaşra = امام
باشقالديريBaşqaldırı = عصيان، قيام
بليرله مكBəlirləmək = تعيين كردن
پيتينPitin = صفحه
تابقيTabqı = اجازه، اذن
تابلاماقTablamaq = قبول كردن، پذيرفتن
چيخاقÇıxaq = ماخذ
خاقانليقXaqanlıq = سلطنت
دئييشDeyiş = نفس
دوغالDoğal = طبيعي
قاراغيQarağı = كور
قورمايQurmay = اركان دولت
قوشارQoşar = شاعر
قوشوقQoşuq = شعر
قولتوقQoltuq = تخت
قونامQonam = مقام
قونوQonu = موضوع
قييينQıyın = مجازات، جزا
گوجه مGücəm = ظلم
گٶره وليGörəvli = مامور، كارمند
هٶرون آراسيHörünarası = اينترنت
يئتگيليYetgili = لايق، باصلاحيت
يارقيجYarqıc = قاضي
يارليقYarlıq = فرمان شاه، فرمان دولتي
يازينجYazınc = نامه
يانداشYandaş = هوادار، طرفدار، پيرو

————————————————————————————
Dədəmoğlu’nun Deyişləri (Nəfəsləri)دده م اوغلو′نون دئييشلري (نفسلري)
————————————————————————————

Deyiş – دئييش
(Həsən Dədə Dərgâhı ziyarətçi dəftəri, pitin 81/33)
(حسن دده درگاهي زييارتچي دفتري، پيتين ٣٣-٨١)

1
Könül sənə bir nəsihət eyləyim كٶنول سنه بير نصيحت ائيله ييم
Saqın mürvət qapısından ayrılma ساقين موروه ت قاپيسيندان آيريلما
Haq Məhəmməd Əli virdin söyləyim حق محممد علي ويردين سٶيله ييم
Birdə bağlan, ikilikdə yorulma بيرده باغلان، ايكيليكده يورولما

2
Həsən Hüseyn’dir imamlar mərdi حسن حوسئين`دير ايمانلار مردي
Şəhidlər ulusu, qazilər virdi شهيدلر اولوسو، غازيلر ويردي
Zeynəl Abidin’lə Baqır da gördü زئينل عابيدين`له باقير دا گٶردو
Anların gördüyü yoldan ayrılmaآنلارين گٶردويو يولدان آيريلما

3
Cəfər’in elmində Musa-yi Kazımجعفر`ين عئلمينده موسا-يي كاظيم
Rıza yolunda bağlıdır özümريضا يولوندا باغليدير اٶزوم
Taqı’ya, Naqı’ya ərsin niyazımتاقي`يا، ناقي`يا ارسين نييازيم
Pirin nəzərində dardan ayrılmaپيرين نظرينده داردان آيريلما

4
Dün gün Əskəri’yə eylə virdiniدون گون عسكري`يه ائيله ويرديني
Bağlayıban qədim bəklə yurdunu باغلاييبان قديم بكله يوردونو
Haq’dan qeyri kimsə bilməz dərdiniحاقدان غئيري كيمسه بيلمه ز درديني
Saqın o Haq bilməz diyə darılmaساقين او حاق بيلمه ز دييه داريلما

5
Sahib Zaman gəlsin yaram bağlasınصاحيب زامان گلسين يارام باغلاسين
Gülşən etsin, qəmli könlüm əyləsinگولشن ائتسين، غملي كٶنلوم اه يله سين
Dədəmoğlu’n divana qeyd eyləsinدده م اوغلو`ن ديوانا قئيد ائيله سين
Bunda sorul, yarın anda sorulmaبوندا سورول، يارين آندا سورولما
———————————————————–

Deyiş-دئييش
(Həsən Dədə Dərgâhı ziyarətçi dəftəri, pitin 67/.98.)
(حسن دده درگاهي زييارتچي دفتري، پيتين ٩٨-٦٧)

1
Sabahın səhərdə durdumساباهين سحه رده دوردوم
Sığındım Şâh-ı Mərdan’aسيغينديم شاه-ي مردان`ا
Allah dedim yola girdimآللاه دئديم يولا گيرديم
Sığındım Şâh-ı Mərdan’aسيغينديم شاه-ي مردان`ا

2
Ustadım Məhəmməd Əliاوستاديم محممد علي
Sənən mö’minlərin əliسنه ن مٶمينلرين الي
Tâ əzəldən dedim bəliتا ازلدن دئديم بلي
Sığındım Şâh-ı Mərdan’aسيغينديم شاه-ي مردان`ا

3
Həsən Hüseyin’dir virdimحسن حوسئيين`دير ويرديم
Şah imam Zeynəl’ə ərdimشاه ايمام زئينل`ه ارديم
İmam Baqır’a üz sürdümايمام باقير`ا اوز سوردوم
Sığındım Şâh-ı Mərdan’aسيغينديم شاه-ي مردان`ا

4
İmam Cəfər‘dəndir eşqimايمام جعفر`دندير عئشقيم
Xəyalı ənbər-i müşkümخيالي عنبر-ي موشكوم
Musa’yı Rıza’ya düşdümموسا`يي ريضا`يا دوشدوم
Sığındım Şâh-ı Mərdan’aسيغينديم شاه-ي مردان`ا

5
Taqı Naqı Əskəri’dən تاقي ناقي عسكري′دن
Tâ ələstdən, bəridən تا الستدن، بريدن
Batın qılıcın yürüdən باطين قيليجين يوروده ن
Sığındım Şâh-ı Mərdan’a سيغينديم شاه-ي مردان′ا

6
Dədəmoğlu mürvət amanدده م اوغلو موروه ت آمان
Yoxdur özümüzdə gümanيوخدور اٶزوموزده گومان
Şah Mehdi-yi Sahib Zamanشاه مئهدي-يي صاحيب زامان
Sığındım Şâh-ı Mərdan’aسيغينديم شاه-ي مردان′ا
———————————————————–

Deyiş-دئييش
)Həsən Dədə Dərgâhı ziyarətçi dəftəri, pitin 58/150)
(حسن دده درگاهي زييارتچي دفتري، پيتين ١٥٠-٥٨)

1
Sabahın səhərində oyandımساباهين سحه رينده اويانديم
Dostum gəlir gülə güləدوستوم گلير گوله گوله
Çıxmış gəlir otağındanچيخميش گلير اوتاغيندان
Ağ qolların sala salaآغ قوللارين سالا سالا

2
Yar gülə gülə gəlincəيار گوله گوله گلينجه
Güllər açılır gülüncəگوللر آچيلير گولونجه
Məhəbbət gülün bulunca محببت گولون بولونجا
Görür oynar d’ola d’ola گٶرور اوينار دولا دولا

3
Aşığın bəndi boşanırعاشيقين بندي بوشانير
Ənər türaba döşənirانه ر تورابا دٶشه نير
Rəhmət quşağın quşanırرحمت قوشاغين قوشانير
Ərdən himmət ala alaاردن هيممت آلا آلا

4
Ər himməti almayanınار هيممتي آلمايانين
Eşq gölünə dalmayanınعئشق گٶلونده دالمايانين
Müştərisin bulmayanınموشتريسين بولمايانين
Bu gümandır qala qala بو گوماندير قالا قالا

5
Haq müştərisin bulmalıحاق موشتريسين بولمالي
Özgə bazarlıq qılmalıاٶزگه بازارليق قيلمالي
Muradlar hasıl olmalıمورادلار حاصيل اولمالي
Haq cəmi’nə gələ gələحاق جمعي′نه گله گله

6
Haq cəmi’nin niyazınıحاق جمعي′نين نييازيني
Nə xub əkmişlər düzünüنه خوب اكميشلر دوزونو
Bir dəxi görsəm üzünüبير دخي گٶرسه م اوزونو
Çəşmim yaşın silə siləچشميم ياشين سيله سيله

7
Dədəmoğlu qəm üstünəدده م اوغلو غم اوستونه
Yaram gəlir əm üstünəيارام گلير ام اوستونه
Dəm edərlər dəm üstünəدم ائده رلر دم اوستونه
Nur qədəhlər dola dolaنور قدحلر دولا دولا
———————————————————–

Deyiş-دئييش
(Həsən Dərə Dərgâhı ziyarətçi dəftəri, pitin 87/152)
(حسن دده درگاهي زييارتچي دفتري، پيتين ١٥٢-٨٧)

1
Nə gözəl yaratmış Haq təala Allah نه گٶزه ل ياراتميش حاق تعالا آللاه
Hüsnün münəvvərdir güldən ziyadə حوسنون مونه ووردير گولدن زيياده
Camalın şovquna doyulmaz ey can جامالين شووقونا دويولماز ائي جان
Pârəsincə zülfün teldən ziyadə پاره سينجه زولفون تئلدن زيياده

2
Şad olub gülüncə güllər açıldı شاد اولوب گولونجه گوللر آچيلدي
Zəbanından ləl-ü gövhər saçıldıزبانيندان لعل-و گٶوهر ساچيلدي
Hüsnün kitabından müşkül seçildiحوسنون كيتابيندان موشكول سئچيلدي
Dişlərin dür, ləbin baldan ziyadəديشلرين دور، لبين بالدان زيياده

3
Kipriyin ox, qaşın bənzər kamana كيپرييين اوخ، قاشين بنزه ر كامانا
Çəşmin cəllad olmuş həmlə edər cana چشمين جللاد اولموش حمله ائده ر جانا
Ulusun, misalın yoxdur bir dənə اولوسون، ميثالين يوخدور بير دنه
(Bəylərin zər-i fil fildən ziyadə به يلرين زري فيل فيلدن زيياده ؟؟؟)

4
Kamalın binəhayətdir, sorulmaz كامالين بي نهايتدير، سورولماز
Bir ləhzə üzün görməsəm durulmaz بير لحظه اوزون گٶرمه سه م دورولماز
Hər dəm gəlir yoxlar gönül, yorulmazهر دم گلير يوخلار گٶنول، يورولماز
Uçan quşdan, əsən yeldən ziyadə اوچان قوشدان، اسه ن يئلدن زيياده

5
Dədəmoğlu ayıdır böylə bir asılدده م اوغلو آييدير بٶيله بير آصيل
Saçın sünbül, qəddin səlvidən usul ساچين سونبول، قددين سلويدن اوصول
Açıb ağ qolların ləhmikə lahmi olآچيب آغ قوللارين لحمك لحمي اول
Dolansın boynuma şaldan ziyadə دولانسين بوينوما شالدان زيياده
———————————————————–

Oniki Başra (İmam) -اون ايكي باشرا (ايمام)

Deyiş-دئييش
(Həsən Dərə Dərgâhı ziyarətçi dəftəri, pitin 80/32)
(حسن دده درگاهي زييارتچي دفتري، پيتين ٣٢-٨٠)

1
Gəldim gedər oldum dar-ı fənadan گلديم گئده ر اولدوم دار-ي فنادان
Ədna gönlüm dörd nəsnədən geçmədi ادنا گٶنلوم دٶرد نسنه دن گئچمه دي
Biri didar, biri cənnət, məhbub’dan, mey’dən بيري ديدار بيري جننت، محبوب′دان مئي′دن
Qeyri kimsələrə sırrın açmadı غئيري كيمسه لره سيررين آچمادي

2
Didarsız cənnəti, məhbubsuz meyi ديدارسيز جننتي محبوبسوز مئيي
Versələr neylərəm sən ədna diyiوئرسه لر نئيله ره م سن ادنا دييي؟؟؟
Budur aşıqların ərkanı həmdiبودور آشيقلارين اركاني حمدي
Aşıq, bâdəsin yad əlindən içmədiآشيق، باده سين ياد اليندن ايچمه دي

3
Yar bâdə doldurub qarşımdan gəlsə يار باده دولدوروب قارشيمدان گلسه
Qaldırıb niqabın şad olub gülsə قالديريب نيقابدان شاد اولوب گولسه
Qüşad məşrəb ilə xub nəzər qılsa گوشاد مشرب ايله خوب نظر قيلسا
Âriflər bu lütfə baha biçmədi عاريفلر بو لوطفه باها بيچمه دي

4
Əli Məhəmməd’dir Məhəmməd Əliعلي محممد′دير محممد علي
Həsən Hüseyin’dir bir dalın gülü حسن حوسئين′دير بير دالين گولو
İmam Zeynəl İmam Baqır’ın seliايمام زئينل ايمام باقير′ين سئلي
Arxım bəndim qeyri gölə geçmədiآرخيم، بنديم غئيري گٶله گئچمه دي

5
İmam Cə’fər göründü ya gözümə ايمام جعفر گٶروندو يا گٶزومه
Kazım’ın pâyını sürsəm üzümə كاظيم′ين پاييني سورسه م اوزومه
Rıza’dan bir nur doğdu özümə ريضا′دان بير نور دوغدو اٶزومه
Qeyri sevda gönlüm evin açmadı غئيري سئودا گٶنلوم ائوين آچمادي

6
Taqı, Naqı, imam Həsən Əskəriتاقي، ناقي، ايمام حسن عسكري
Mehdi mö’minlərin virdi, əzbəriمئهدي مٶمينلرين ويردي، ازبري
Dədəmoğlu cümləsinin kəmtəriدده م اوغلو جومله سينين كمتري
Anın üçün əri ərdən səçmədi آنين اوچون ار اردن سئچمه دي
———————————————————–

Deyiş-دئييش
(Həsən Dədə Dərgâhı ziyarətçi dəftəri, pitin 67/98)
(حسن دده درگاهي زييارتچي دفتري، پيتين ٩٨-٦٧)

1
Allah Məhəmməd eşqinə آللاه محممد عئشقينه
Yâ Əli sən gözlə bizi يا علي سن گٶزله بيزي
Sultanan könlüm köşkünə سولطانان كٶنلوم كٶشكونه
Yâ Əli sən gözlə bizi يا علي سن گٶزله بيزي

2
Həsən Hüseyin kânıyanحسن حوسئين كانييان
İmam Zeynəl irfanıyanايمام زئينل عيرفانييان
Biz günahkâr, sən qəniyənبيز گوناهكار، سن غنييه ن
Yâ Əli sən gözlə biziيا علي سن گٶزله بيزي

3
İmam Baqır baş tacıyan ايمام باقير باش تاجييان
Lə’l-ü gövhər əlacıyan لعل-و گٶوهه ر علاجييان
Dərdlilərə duacıyan دردليلره دوعاجييان
Yâ Əli sən gözlə bizi يا علي سن گٶزله بيزي

4
İmam Cə’fər Musa rızaايمام جعفر موسا ريضا
Sidqinən sığındıq sizə صيدقيندن سيغيندي سيزه
İmdad eyləyən yalnızaايمداد ائيله يه ن يالنيزا ا
Yâ Əli sən gözlə bizi يا علي سن گٶزله بيزي

5
Taqı Naqı’nın xavası تاقي ناقي′نين خاواصي
Əskəri’nin muhibbisi عسكري′نين موحيببيسي
Sahib-Zaman Şah Abbas’ı صاحيب زامان شاه عابباس′ي
Yâ Əli sən gözlə bizi يا علي سن گٶزله بيزي

6
Mən də Dədəm, sözüm Haq من ده دده م، سٶزوم حاق
Sənin lütf-ü ehsanın çox سنين لوطف-و ائحسانين چوخ
Səndən qeyri kimsəmiz yox سندن غئيري كيمسه ميز يوخ
Yâ Əli sən gözlə biziيا علي سن گٶزله بيزي
———————————————————–

Deyiş-دئييش
(Həsən Dəmirxan’ın Dəftərindən)

1
Həsrətin ciyərim büryan eylədiحسرتيندن جييه ريم بوريان ائيله دي
Gözlərəm yolların gəl əfəndim gəlگٶزله ره م يوللارين، گل افنديم گل
Qalxdı gönül quşu covlan eylədiقالخدي گٶنول قوشو جٶولان ائيله دي
Gözlərəm yolların gəl əfəndim gəlگٶزله ره م يوللارين، گل افنديم گل

2
Əvvəl sən axır sən geçməzəm səndənاوول سن آخير سن گئچمه زه م سندن
Bunca məhəbbətin çıxar mı candan بونجا محببتين چيخار مي جاندان؟
Qalxdı göç eylədi kövn-ü məkandanقالخدي گٶچ ائيله دي كٶون-و مكاندان
Gözlərəm yolların gəl əfəndim gəlگٶزله ره م يوللارين، گل افنديم گل

3
Urum Sofuları bildiyin şaşdıاوروم صوفولاري بيلدييين شاشدي
Rəqiblər çox oldu, pək həddən aşdıرقيبلر چوخ اولدو، پك حددن آشدي
Şimdi qeyrət Şâh-ı Mərdan’a düşdüشيمدي غئيرت شاه-ي مردان′ا دوشدو
Gözlərəm yolların gəl əfəndim gəlگٶزله ره م يوللارين، گل افنديم گل

4
Xorasan’dan qalxdı Hind’i yararaqخوراسان′دان قالخدي هيند′ي ياراراق
Kâfirləri top top etdi yararaqكافيرلري توپ توپ ائتدي ياراراق
Cümləsinə usul nizam verərəkجومله سينه اوصول نيظام وئره ره ك
Gözlərəm yolların, gəl əfəndim gəlگٶزله ره م يوللارين گل افنديم گل

5
Dədəmoğlu Allah Allah diyəlimدده اوغلو آللاه آللاه دييه ليم
Gəl nəfsaniyəti eldən qovalımگل نفسييتي ائلدن قوواليم
Əmir buyruq Haq’dan, biz neyləyəlimامير بويروق حاق′دان، بيز نئيله يه لْيم
Gözlərəm yolların, gəl əfəndim gəlگٶزله ره م يوللاري گل افنديم گل
———————————————————–

Deyiş-دئييش

1
Məhəmməd Əli’yi candan sevərsənمحممد علي′يي جاندان سئوه رسه ن
Varınca bir tel ver pirimə durnamوارينجا بير تئل وئر پيريمه دورنام
Həsən Hüseyin’dən imdad umarsanحسن حوسئين′دن ايمداد اومارسان
Varınca bir tel ver pirimə durnamوارينجا بير تئل وئر پيريمه دورنام

2
Ol imam Zeynəl’in qonca gülləriاول ايمام زئينل′ين غونچا گوللري
Baqır qılavuzdur sürər yollarıباقير قيلاووزدور سوره ر يوللاري
Sevərəm dostumun zülfün telləriسئوه ره م دوستومون زولفون تئللري
Varınca bir tel ver pirimə durnamوارينجا بير تئل وار پيريمه دورنام

3
Cə’fər-i Sadıq ta Musa-yi Kâzim جعفر-ي صاديق تا موسا-يي كاظيم
İmam Rıza’ya bağlıdır özümايمام ريضا′يا باغليدير اٶزوم
Əmanəti sənə ey ulu əzimامانتي سنه ائ اولو عظيم
Varınca bir tel ver pirimə durnamوارينجا بير تئل وئر پيريمه دورنام

4
İmam Taqı da Şah Əli Naqıايمام تاقي ده شاه علي ناقي
Həsən Əli Əskəri çəşmim çırağıحسن علي عسكري چشميم چيراغي
Yerin göyün arşın kürsün dirəyiيئرين گٶيون عرشين كورسون ديره يي
Varınca bir tel ver pirimə durnamوارينجا بير تئل وئر پيريمه دورنام

5
Əyər durnam Kərbəla’ya varırsanاه يه ر دورنام كربلا′يا واريرسان
Nəcəf’dəki türbəyə də uğrarsanنجف′ده كي توربه يه ده اوغرارسان
Şu Anadolu’dan suval sorarsanشو آنادولو′دان سووال سورارسان
Halımı xəbər ver Əli’yə durnamحاليمي خبر وئر علي′يه دورنام

6
Dədəmoğlu Haq’dan tutduq dərmanıدده م اوغلو حاق′دان توتدوق درماني
Küfür dəryasında bulduq imanıكوفور درياسيندا بولدوق ايماني
Sevərsən Mehdi-yi Sahib Zaman’ıسئوه رسه ن مئهدي-يي صاحيب زامان′ي
Varınca bir tel ver pirimə durnamوارينجا بير تئل وئر پيريمه دورنام
———————————————————–

Deyiş-دئييش
(Həsən Dəmirxan’ın dəftərindən)

1
Bir dərəyə vardım suyu səs verirبير دره يه وارديم، سويو سس وئرير
Bir öyrənci xocasına dərs verirبير اٶيره نجي خوجاسينا درس وئرير
Şah Hüseyin’dir Kərbəla’da yas verirشاه حوسئين′دير كربلا′دا ياس وئرير
Ah sənin dərdlərin İmam Hüseyinآه سنين دردلرين، ايمام حوسئين

2
Geyiklər gəldi də ərlər sağmadıگئييكلر گلدي ده، ارلر ساغمادي
Ay günəş tutuldu, gün də doğmadıآي گونش توتولدو، گون ده دوغمادي
Rəhmətlər kəsildi, yağmur yağmadıرحمتلر كسيلدي، ياغمور ياغمادي
Ah sənin dərdlərin İmam Hüseyinآه سنين دردلرين، ايمام حوسئين

3
Duyun imam Hüseyin’ə netdilərدويون ايمام حوسئين′ه نئتديلر
Kəlləsini top edib də atdılarكلله سينين توپ ائديب ده آتديلار
Cübbələr giyib də horon təpdilərجوببه لر گيييب ده هورون تپديلر
Ah sənin dərdlərin İmam Hüseyinآه سنين دردلرين، ايمام حوسئين

4
Əlin kəsdi bir Allah’ın zalımıالين كسدي بير آللاه′ين ظاليمي
O da bildi nec’olacaq halınıاو دا بيلدي نئج اولاجاق حاليني
Ay tutuldu gün devşirdi nurunuآي توتولدو گون دئوشيردي نورونو
Şu sənin dərdlərin İmam Hüseyinشو سنين دردلرين ايمام حوسئين

5
Bir su vermədilər ol adil xanaبير سو وئرمه ديلر اول عاديل خانا
Yedilər içdilər həm qana qanaيئديلر ايچديلر هم قانا قانا
Çox fiqan eylədi Şəhriban Anaچوخ فيغان ائيله دي شهريبان آنا
Şu sənin dərdlərin İmam Hüseyinشو سنين دردلرين ايمام حوسئين

6
Kəsik başı orta yerə qoydularكسيك باشي اورتا يئرده قويدولار
Sevindilər oh Hüseyin dedilərسئوينديلر اوه حوسئين دئديلر
Siyah saçın al qanlarla yudularسيياه ساچين آل قانلارلا يودولار
Şu sənin dərdlərin İmam Hüseyinشو سنين دردلرين ايمام حوسئين

7
Dədəmoğlu bax Yezid’in qəsdinəدده م اوغلو باخ يئزيد′ين قصدينه
Əskərini çəkmiş gəlir üstünəعسكريني چكميش گلير اوستونه
Böylə zülüm mü olur Əli nəslinəبٶيله ظولوم مو اولور علي نسلينه
Şu sənin dərdlərin İmam Hüseyin شو سنين دردلرين ايمام حوسئين
———————————————————–

Deyiş-دئييش
(Həsən Dədə Dərgâhı ziyarətçi dəftəri, pitin 16/31)
(حسن دده درگاهي زييارتچي دفتري، پيتين ٣١-١٦)

Gəl gönül oxu vird-i Haq Məhəmməd ya Əliگل گٶنول اوخو ويرد-ي حاق محممد يا علي
La fəta illa Əli, la Seyf illa Zülfiqarلا فتا ايللا علي، لا سئيف ايللا ذولفيقار
Hüsn-i xulqu Rıza’ya satgılan, degil bəliحوسن-ي خولقو ريضا′يا ساتگيلان، دئگيل بلي
La fəta illa Əli, la seyf illa Zülfiqarلا فتا ايللا علي، لا سئيف ايللا ذولفقار

Şah Hüseyn’in Kərbəlasın, imam Zeynəl Abidinشاه حوسئين′ين كربلاسين، ايمام زئينل عابيدين
Məhəmməd Baqır’ı, Cə’fər elmin oxur əhl-i dinمحممد باقير′ي، جعفر عئلمين اوخور اهل-ي دين
Övla bildim cümləsindən əvvəl İmam ərkanınاٶولا بيلديم جومله سيندن اوول ايمام اركانين
La fəta illa Əli, la seyf illa Zülfiqarلا فتا ايللا علي، لا سئيف ايللا ذولفيقار

Musa Kazim Rıza’ya razı qıl kəndi özünموسا كاظيم ريضا′يا راضي قيل كندي اٶزون
(Virdin olsun bu isimlər, arın pesəng-i pisdən özün(ويردين اولسون بو ايسيملر، آرين پسنگ-ي پيسدن اٶزون ؟؟؟؟
Hər dayim dərgaha eylə yöndəmin, qıl niyazınهر داييم درگاها ائيله يٶنده مين، قيل نييازين
La fəta illa Əli, la seyf illa Zülfiqarلا فتا ايللا علي، لا سئيف ايللا ذولفيقار

Şah Taqı’yı həm Naqı’yı sev məhəbbətnamədənشاه تاقي′يي هم ناقي′يي سئو محببت نامه دن
(Onları sevməz olursa sərin dəftərxanədən(اونلاري سئومه ز اولورسا سرين دفترخانه دن ؟؟؟
Aşıqın nişanı budur Haq Məhəmməd Əli’dənعاشيقين نيشاني بودور حاق محممد علي′دن
La fəta illa Əli, la Seyf illa Zülfiqarلا فتا ايللا علي، لا سئيف ايللا ذولفيقار

Dədəmoğlu yaradandan eşq əri olmaq diləدده اوغلو ياراداندان عئشق اري اولماق ديله
Çağır candan inşallah ol Sahib-Zaman gələچاغير جاندان اينشاللاه اول صاحيب زامان گله
On iki imamı sevənlər dərgaha səcdə qılaاون ايكي ايمامي سئوه نلر درگاها سجده قيلار
La fəta illa Əli, la Seyf illa Zülfiqarلا فتا ايللا علي، لا سئيف ايللا ذولفيقار
———————————————————–

Deyiş-دئييش
(Həsən Dədə Dərgâhı ziyarətçi dəftəri, pitin 86/151)
(حسن دده درگاهي زييارتچي دفتري، پيتين ١٥١-٨٦)

1
Kimi bulur Mövlasını كيمي بولور مٶولاسيني
Tutar əldə dərman eylərتوتار الده درمان ائيله ر
Kimi bilməz əcəb neylərكيمي بيلمه ز عجب نئيله ر
Ola dini güman eylər اولا ديني گومان ائيله ر

2
Kimi doğmuş anasındanكيمي دوغموش آناسيندان
Kimi köçmüş xanəsindənكيمي كٶچموش خانه سيندن
Kimi almış dənəsindənكيمي آلميش دنه سيندن
Kimi sürüb saman eylərكيمي سوروب سامان ائيله ر

3
Kimi nâqis, kimi câhilكيمي ناقيص، كيمي جاهيل
Kimi âqil, kimi kâmilكيمي عاقيل، كيمي كاميل
Kimi cömərt, kimi paxılكيمي جٶمرت، كيمي پاخيل
Kimi özün yaman eylərكيمي اٶزون يامان ائيله ر

4
Kimi ârif, kimi âşiqكيمي عاريف، كيمي عاشيق
Kimi mə’şuqa ulaşıqكيمي معشوقا اولاشيق
Kimi candan bəklər ışıqكيمي جاندان بكله ر ايشيق
Güdər əhdi aman eylərگوده ر عهدي آمان ائيله ر

5
Dədəmoğlu bəklə yurdunدده اوغلو بكله يوردون
Zikr eylə dilində virdinذيكر ائيله ديلينده ويردين
Əl tutuban iqrar verdinال توتوبان ايقرار وئردين
Sənə iqrar iman eylərسنه ايقرار ايمان ائيله ر
———————————————————–

Deyiş-دئييش
(Həsən Dədə Dərgâhı ziyarətçi dəftəri, pitin 19/38)
(حسن دده درگاهي زييارتچي دفتري، پيتين ٣٨-١٩)

1
İntizaram ol gözləri məstiməاينتيظارام اول گٶزلري مستينه
Neçə bir ağlar gözlərim neçə birنئچه بير آغلار گٶزلريم نئچه بير
Durmaz münafıqlar düşər qəsdiməدورماز مونافيقلار دوشه ر قصديمه
Neçə bir yollarım bağlar neçə birنئچه بير يوللاريم باغلار نئچه بير

2
Məhəmməd Əli’yə bağlıdır bəndimمحممد علي′يه باغلاديلار بنديم
Həsən Hüseyn’i sevdim inandımحسن حوسئين′ي سئوديم اينانديم
Meşə seli kimi daşdım bulandımمئشه سئلي كيمي داشديم بولانديم
Neçə bir sellərim çağlar neçə birنئچه بير سئللريم چاغلار نئچه بير

3
Zeynəl’in eşqinə girmişəm yolaزئينل′ين عئشقينه گيرميشه م يولا
Məhəmməd Baqır’ın sevgisi iləمحمد باقير′ين سئوگيسي ايله
Almış İmam Cə’fər damqasın ələآلميش ايمام جعفر دامقاسين اله
Neçə bir sinəmi dağlar neçə birئچه بير سينه مي داغلار نئچه بير

4
Kazim Rıza‘ya olmuşum bəndəكاظيم ريضا′يا اولموشام بنده
Taqı’yi Naqı’yi sevərim candaتاقي′يي ناقي′يي سئوه رم جاندا
Gedən geri gəlməz fâni dünyadaگئده ن گئري گلمه ز فاني دونيادا
Yad murad almadı sağlar neçə birياد موراد آلمادي ساغلار نئچه بير

5
Həsən Əskəri’dən tutdum dərmanıحسن عسكري′دن توتدوم درماني
Bu qədərincə gönlümdə şəkki gümanıبو قده رينجه گٶنلومده شككي، گوماني
Dədəmoğlu Mehdi Sahib Zaman’ı دده اوغلو مئهدي صاحيب زامان′ي
Neçə bir əfəndim bəklər neçə bir نئچه بير افنديم بكله ر نئچه بير
———————————————————–

Deyiş-دئييش
(Həsən Dədə Dərgâhı ziyarətçi dəftəri, pitin 57/149)
(حسن دده درگاهي زييارتچي دفتري، پيتين ١٤٩-٥٧)

1
Ginə bad yelləri əsdiگينه باد يئللري اسدي
Zülfün telinə doxunuزولفون تئلينه توخونو
Naşı gülistana basdıناشي گولوستانا باسدي
Atalım batın oxunuآتاليم باطين اوخونو

2
Hər kim ki yolundan azdıهر كيم كي يولوندان آزدي
Evliya da ondan bezdiائولييا دا اوندان بئزدي
Amənnası yol nədir sızdıآمننه سي يول نه دير سيزدي
Çevirin sofuya yaxınıچئويرين صوفويا ياخيني
3
Âləm surət oğrusu olduعالم صورت اوغروسو اولدو
Ötəsindən xəbər aldıاٶته سيندن خبر آلدي
Həmən yola heyif olduهمه ن يولا حئييف اولدو
Gedər qalmadı çəkiniگئده ر قالمادي چكيني

4
Dilindədir halı yoxdurديلينده دير حالي يوخدور
Heç birində əli yoxdurهئچ بيرينده علي يوخدور
İqrarına bəli yoxdurايقرارينا بلي يوخدور
Süküt tutmaz diliniسوكوت توتماز ديليني

5
Dədəmoğlu buna nə etsinدده م اوغلو بونا نه ائتسين
Çəkilib xəncərə getsinچكيليب خنجره گئتسين
Doxsan min ər yardım etsinدوخسان مين ار يارديم ائتسين
Şöylə zülmətdən saqınشٶيله ظولمتدن ساقين
———————————————————–

Deyiş-دئييش
(Həsən Dəmirxan’ın Dəftərindən)

1
Dərgaha gələn ərənlərدرگاها گله ن اره نلر
Mərhəba xoş gəldinizمرحبا خوش گلدينيز
Doğru sayah mı yolunuzدوغرو ساياه مي يولونوز؟
Mərhəba xoş gəldinizمرحبا خوش گلدينيز

2
Bugün mən pirimi gördümبوگون من پيريمي گٶردوم
Baxçasında gülün dərdimباخچاسيندا گولون درديم
Me’racda Məhəmməd’i gördümمئعراجدا محممد′ي گٶردوم
Mərhəba xoş gəldiniz مرحبا خوش گلدينيز

Yırlaşım (Naqarat) –ييرلاشيم (ناقارات)

Ya Əli səndən mədədيا علي سندن مدد
İstərəm səndən mədədايسته ره م سندن مدد
Bir qul Haq’dan qorxmazsaبير قول حاق′دان قورخمازسا
Qorxaram ondan mədədقورخارام اوندان مدد

3
Dədəmoğlu ellərinizدده م اوغلو ائللرينيز
Xoşca qoxar güllərinizخوشجا قوخار گوللرينيز
Nərdən gəlir yollarınızنردن گلير يوللارينيز
Mərhəba xoş gəldinizمرحبا خوش گلدينيز

Yırlaşım (Naqarat) -ييرلاشيم (ناقارات)

Ya Əli səndən mədədيا علي سندن مدد
İstərəm səndən mədədايسته ره م سندن مدد
Bir qul Haqdan qorxmayırبير قول حاقدان قورخمايير
Qorxaram ondan mədədقورخارام اوندان مدد
———————————————————–

Deyiş-دئييش
)Həsən Dərə Dərgâhı ziyarətçi dəftəri, pitin 20/39)
(حسن دده درگاهي زييارتچي دفتري، پيتين ٣٩-٢٠)

1
Ərənlər meydanı qurulu yaydırاره نلر مئيداني قورولو يايدير
Hər kamankeş çəkib doldurabilməzهر كامانكئش چكيب دولدورابيلمه ز
Âriflər üz sürər ol xâk-i paydırعاريفلر سوره ر اول خاك- يايدير
Sərsərilər özün öldürəbilməzسرسريلر اٶزون اٶلدوره بيلمه ز

2
Sərsəri gəzmədən ıssı qılınmazسرسري گزمه دن ايسسي قيلينماز
Candan geçməyincə cânan bulunmazجاندان گئچمه يينجه جانان بولونماز
Əyyamsız dəryaya gəmi salınmazاييامسيز دريايا گمي سالينماز
Dəymə rəyis mənzil aldırabilməzده يمه ره ييس منزيل آلديرابيلمه ز

3
Aşıqlar eşqilən didar gözətirآشيقلار عئشقيله ن ديدار گٶزه تير
Mə’şuqun camalı güldən təzədirمعشوقون جامالي گولدن تزه دير
Hirsə nəfsə cəfa qılmaq qəzadırحيرضه نفسه جفا قيلماق قضادير
İncilər nəfsini öldürəbilməzاينجيلر نفسيني اٶلدوره بيلمه ز

4
Ârif olmayanlar özün yuyamazعاريف اولمايانلار اٶزون يوياماز
Devr-i zaman gəlir geçər doyamazدئور-ي زامان گلير گئچه ر دوياماز
Malından verməyən cana qıyamazماليندان وئرمه يه ن جانا قيياماز
Boş gedər xurcunu doldurubilməzبوش گئده ر، خورجونو دولدورابيلمه ز

5
Dədəmoğlu kəndi halın görə görدده م اوغلو كندي حالين گٶره گٶر
Ol gerçək ərlərə üzün sürə görاول گئرچه ك ارلره اوزون سوره گٶر
İradət kimyadır, möhkəm dura görايرادت كيميادير، مٶحكم دورا گٶر
Kimsə ömrün bâqi qıldırabilməzكيمسه عٶمرون باقي قيلديرابيلمه ز
———————————————————–

Oniki Başra (İmam) -اون ايكي باشرا (ايمام)

Deyiş-دئييش

Mədəd hey Allah’ım mədədمدد هئي آللاه′يم مدد
Gəl dərdimə dərman eyləگل درديمه درمان ائيله
Yetiş ya Məhəmməd Əliيئتيش يا محممد علي
Gəl dərdimə dərman eyləگل درديمه درمان ائيله

Həsən Hüseyin eşqinəحسن حوسئين عئشقينه
Sən yardım eylə düşkünəسن يارديم ائيله دوشكونه
İmam Zeynəl’in eşqinəايمام زئينل′ين عئشقينه
Gəl dərdimə dərman eyləگل درديمه درمان ائيله

İmam Baqır’ın qatınaايمام باقير′ين قاتينا
Cə’fər’in elmi zatınaجعفر′ين عئلمي، ذاتينا
Musa Kazim hörmətinəموسا ڭاظيم حٶرمتينه
Gəl dərdimə dərman eyləگل درديمه درمان ائيله

Şah Taqı və ba Naqıشاه تاقي و با ناقي
İmam Həsən-ül Əskəriايمام حسن العسكري
Əf eylə günahkarlarıعفو ائيله گوناهكاري
Gəl dərdimə dərman eyləگل درديمه درمان ائيله

Gəl Haq’dan diləyin diləگل حاق′دان ديله يين ديله
Mehdi Sahib Zaman gələمئهدي صاحيب زامان گله
Dədəmoğlu səcdə qılaدده م اوغلو سجده قيلا
Gəl dərdimə dərman eyləگل درديمه درمان ائيله
———————————————————–

Deyiş-دئييش

Çərx devrildi dolab döndüچرخ دئوريلدي دولاب دٶندو
Axır zamana düşübdürآخير زامانا دوشدوبدور
Ay yerində gün yerindəآي يئرينده گون يئرينده
Küfran salına düşübdürكوفران سالينا دوشوبدور

Yerindədir gecə gündüzيئرينده دير گئجه گوندوز
Hörgülü tarazı ulduzهٶرگولو تارازي اولدوز
Bir qantara gedəlim bizبير قانتارا گئده ليم بيز
Yollar dumana düşübdürيوللار دومانا دوشوبدور

Yağmur yağar bitər otlarياغمور ياغار بيته ر اوتلار
Movc gəlir dürlü ne’mətlərمووج گلير دورلو نئعمتلر
Yar ilə danışır yadlarيار ايله دانيشير يادلار
Xar gülüstana düşübdürخار گولوستانا دوشوبدور

Bülbülün zarı fiqanıبولبولون زاري فيغاني
Doldurur iki cahanıدولدورور ايكي جاهاني
Şu dünyanın sonu fâniشو دونيانين سونو فاني
Qovlu yalana düşübdürقوولو يالانا دوشوبدور

Dədəmoğlu der həsrətdənدده م اوغلو دئر حسرتدن
Yandı ürəyim qeyrətdənياندي اوره ييم غئيرتدن
Umaram ki inayətdənاومارام كي عينايتدن
Şâh-ı Mərdan’a düşübdürشاه-ي مردان′ا دوشوبدور
———————————————————–

Deyiş-دئييش

Gəldik Anadolu Qeysəri Dağı گلديك آنادولو قئيصري داغي
Göründü Sivasla Gemrig’in bağıگٶروندو سيواسلا گمريگ′ين باغي
Çat Ağdərə derlər Zilə’nin sağı چات آغدره دئرلر زيله′نين ساغي
Samsun, Tırabzon, Çorum illərə سامسون تيرابزون، چوروم ايللري

Qaradərə derlər bir gecə qaldıq قارادره دئرلر بير گئجه قالديق
Gəzərdik belâyı burada bulduq گزه رديك بلايي بورادا بولدوق
Nə yaman dərdlərə giriftar olduq نه يامان دردلره گيريفتار اولدوق
Baxmaz mıyan bâd-i səmûm yellərə باخماز مييان باد-ي سموم يئللره؟

Dədəmoğlu der ki eşqin bağındanدده م اوغلو دئر كي عئشقين باغيندان
Geçirdilər bizi Yozqad dağından گئچيرديلر بيزي يوزقاد داغيندان
Anadolu Sivas şəhəri sağından آنادولو سيواس شهه ري ساغيندان
Bir zamanda dəstan olsun dillərə بير زاماندا دستان اولسون ديللره
———————————————————–

Yüznamə’dənيوزنامه′دن

آشاغيدا دده م اوغلونون يوزنامه آدلي قوشوغوندان وئريله ن بٶلوملرده، سٶزجوكلرين جيناسلي و ايچ ايچه قوللانيشي، بنزه تمه لر و مجازلارين دوغالليغي و گوجو، ايريم (ديققت) چكمكده دير.
1
Dədəmoğlu az oxuدده م اوغلو آز اوخو
Aç kitabı düz oxuآچ كيتابي دوز اوخو
Alana bir hərf yetərآلانا بير حرف يئته ر
Almayana yüz oxuآلمايانا يوز اوخو

2
Dədəmoğlu Yasin’dənدده م اوغلو ياسين′دن
Əlif də çıxar Yasin’dənاليف ده چيخار ياسين′دن
Bülbülü qəfəsə qorlarبولبولو قفسه قورلار
Dilinin bəlasındanديلينين بلاسيندان

3
Dədəmoğlu az da varدده م اوغلو آز دا وار
Əlli də var yüz də varاللي ده وار، يوز ده وار
Öpüləcək əl də varاٶپوله جك ال ده وار
Tüpürəcək üz də varتوپوره جك اوز ده وار
4
Dədəmoğlu çəməndənدده م اوغلو چمندن
Su çıxar şu çəməndənسو چيخار شو چمندن
Pirim günahım geçsə پيريم گوناهيم گئچسه
Kim sorar suçu məndənكيم سورار سوچو مندن

5
Dədəmoğlu nəsi varدده م اوغلو نه سي وار
Nəsi var, nərəsi varنه سي وار، نه ره سي وار
Biri məğrib, bir məşriqdəبيري مغريب، بير مشريق
Su sızmaz arası varسو سيزماز آراسي وار

6
Dədəmoğlu nəsi varدده م اوغلو نه سي وار
Nəsi var, nərəsi varنه سي وار، نره سي وار
Allah’la diz dizə otursaآللاه′لا ديز ديزه اوتورسا
Min illik arası varمين ايلليك آراسي وار

7
Dədəmoğlu incidirدده م اوغلو اينجيدير
Lə’l gövhər incidirلعل گٶوهر اينجيدير
Câhillər bir iş yaparجاهيللر بير ايش ياپار
Nihayət can incidirنهايت جان اينجيدير

8
Dədəmoğlu qar yağarدده م اوغلو قار ياغار
Qar yağar, qarqa yalarقار ياغار، قارقا يالار
Allah’ım bu nasıl işآللاه′يم بو ناصيل ايش
Şəkəri qarqa yalar شكري قارقا يالار

11
Dədəmoğlu incidirدده م اوغلو اينجيدير
Lə’l gövhər incidirلعل گٶوهه ر اينجيدير
Âriflər bir iş yaparعاريفلر بير ايش ياپار
Nə incir nə incidirنه اينجير نه اينجيدير

12
Dədəmoğlu yolunaدده م اوغلو يولونا
Yol içində yolunaيول ايچينده يولونا
Yol içində olmayanيول ايچينده اولمايان
Bir gün ola yolunaبير گون اولا يولونا

13
Dədəmoğlu yol vardırدده م اوغلو يول واردير
Yol içində yol vardırيول ايچينده يول واردير
Düşkün olan kişidəدوشكون اولان كيشيده
Əlbəttə bir xalvardırالبتته بير خالواردير

14
Dədəmoğlu meydandaدده م اوغلو مئيداندا
Dəm sürərlər meydandaدم سوره ر مئيداندا
Bu meydana gələninبو مئيدانا گله نين
Küll-ü varı meydandaكولل-و واري مئيداندا

15
Dədəmoğlu meydanaدده م اوغلو مئيدانا
Mey gətirin meydanaمئي گتيرين مئيدانا
Meydana mey gətirməyənمئيدانا مئي گتيرمه يه ن
Layıq mıdır meydanaلاييق ميدير مئيدانا

16
Dədəmoğlu xana varدده م اوغلو خانا وار
Mey gətir, meydana varمئي گتير، مئيدانا وار
İçib də əsrirməyənايچيب ده اسريرمه يه ن
Nə bilir meydə nə varنه بيلير مئيده نه وار

17
Dədəmoğlu az söyləدده م اوغلو آز سٶيله
Pişir sözün öz söyləپيشير سٶزون اٶز سٶيله
Şu meydanda yol Haqq’aشو مئيداندا يول حاقق′ا
Əl verəcək söz söyləال وئره جك سٶز سٶيله

18
Dədəmoğlu yarındanدده م اوغلو ياريندان
Ər dönər mi darındanار دٶنه رمي داريندان
Yar ilə yar olanlarيار ايله يار اولانلار
Geçmək gərək varındanگئچمك گره ك واريندان

19
Dədəmoğlu yar bilirدده م اوغلو يار بيلير
Yar qiymətin yar bilirيار قييمتين يار بيلير
Haqq’a yaxın olanınحاقق′ا ياخين اولانين
Qiymətini ər bilirقييمتين ار بيلير

20
Dədəmoğlu ər gərəkدده م اوغلو ار گره ك
Bir vəfalı yar gərəkبير وفالي يار گره ك
Ər qiymətin bilməyəار قييمتين بيلمه يه
Yinə kâmil ər gərəkيينه كاميل ار گره ك

21
Dədəmoğlu dəm gəlirدده م اوغلو دم گلير
Dəm içində dəm gəlirدم ايچينده دم گلير
Dəm olmayan meydanınدم اولمايان مئيدانين
Əncamında qəm gəlirانجاميندان غم گلير

22
Dədəmoğlu yaz gəlirدده م اوغلو ياز گلير
Qaqqıldaşır qaz gəlirقاققيلداشير قاز گلير
Ərənlər dəm ərincəاره نلر دم ارينجه
Al baharlı yaz gəlirآل باهارلي ياز گلير

23
Dədəmoğlu yar gəlsə دده م اوغلو يار گلسه
Âləm dolu yar gəlsəعالم دولو يار گلسه
Canı təslim qılarkənجاني تسليم قيلاركن
Üzərimə yar gəlsəاوزه ريمه يار گلسه

24
Dədəmoğlu yar gəlsəددم اوغلو يار گلسه
Xüda’m müyəssər qılsaخودا′م مويه سسر قيلسا
Canım bəndən göçüncəجانيم بندن گٶچونجه
Namazımı yar qılsaنامازيمي يار قيلسا

25
Dədəmoğlu cəm’ə varدده م اوغلو جمع′ه وار
Cəm içində cəm’ə varجمع ايچێنده جمع′ه وار
Günahlar yarlıqanırگوناهلار يارليقانير
Düşdün isə cəm’ə varدوشدون ايسه جمع′ه وار

26
Dədəmoğlu bu xanaدده م اوغلو بو خانا
Qalmadı Süleyman’aقالمادي سولئيمان′ا
Mürvət ilə varıncaموروه ت ايله وارينجا
Anda baxılmaz qanaآندا باخيلماز قانا

27
Dədəmoğlu kamalıدده م اوغلو كامالي
İstərəm Haq camalıايسته ره م حاق جامالي
Kamal kəsb etməyənlərكامال كسب ائتمه يه نلر
Görür mü Haq camalıگٶرور مو حاق جامالي؟

28
Dədəmoğlu gələninدده اوغلو گله نين
Haqq’a səcdə qılanınحاقق′ا سجده قيلانين
Abdəsti möhkəm gərəkآبدستي مٶحكم گره ك
Haq cəm’inə gələninحاق جمع′ينه گله نين

29
Dədəmoğlu gönüləدده م اوغلو گٶنوله
Saqın dəymə gönüləساقين ده يمه گٶنوله
O gönül Haq məqamıاو گٶنول حاق مقامي
Saqın dəymə gönüləساقين ده يمه گٶنوله

30
Dədəmoğlu su axarدده م اوغلو سو آخار
Dâyim didara baxarداييم ديدارا باخار
Xatır yıxanlar Haqq’ınخاطير ييخانلار حاقق′ين
Evin me’racın yıxarائوين مئعراجين ييخار

31
Dədəmoğlu dərdim varدده م اوغلو درديم وار
Ürəyimdə urdum varاوره ييمده اوردوم (؟) وار
Min dərmana verməzəmمن درمانا وئرمه زه م
Bir qiymətli dərdim varبير قييمتلي درديم وار

32
Dədəmoğlu dost olmazدده م اوغلو دوست اولماز
İçib də məst olmazايچيب ده مست اولماز
Dost qeybetinə dostdurدوست غئيبتينه دوستدور
Üzə gülən dost olmazاوزه گوله ن دوست اولماز

33
Dədəmoğlu kâmil olدده م اوغلو كاميل اول
Kemal əhli kâmil olكامال اهلي كاميل اول
Üləmayam der isənعولمايام دئر ايسه ن
Elminlə âmil olعئلمينله عاميل اول

34
Dədəmoğlu Əli’dənدده م اوغلو علي′دن
Gerçək dönməz bəlidənگئرچك دٶنمه ز بلي′دن
Üç isim bir mə’nadırاوچ ايسيم بير معنادير
Ayrılmayız Əli’dənآيريلماييز علي′دن

35
Dədəmoğlu der Əli دده م اوغلو دئر علي
Əvvəl axır bir Əli اوول آخير بير علي
Mənim kimi varmola منيم كيمي وار مي اولا
Həm günahkar həm dəli هم گوناهكار هم دلي

36
Dədəmoğlu gələnlərدده م اوغلو گله نلر
Haqq’a səcdə qılanlarحاقق′ا سجده قيلانلار
Ədəb ərkan gözləsin ادب اركان گٶزله سين
Haq cəmi’nə gələnlərحاق جمع′ينه گله نلر

37
Dədəmoğlu daş dəysə دده م اوغلو داش ده يسه
Bağrımıza daş dəysə باغريميزا داش ده يسه
Qazancımdan bilirəm قازانجيمدان بيليره م
Ayağıma daş dəysə آياغيمدان داش ده يسه

38
Dədəmoğlu fərq eylə دده م اوغلو فرق ائيله
Mizan eylə fərq eylə ميزان ائيله فرق ائيله
Qədim İslam dinidir قديم ايسلام دينيدير
Mizan eylə fərq eylə ميزان ائيله فرق ائيله

http://sozumuz.blogspot.com/

بهار خراساني آئينه بهار شرواني / رضا همراز

ژوئن 2, 2007 در 7:38 ب.ظ. | نوشته شده در ادبیات | بیان دیدگاه

r- hamraz@yahoo.com
ملك‌الشعرا بهار يكي از مطرح‌ترين و نام‌آورترين رجال سياسي فرهنگي قرن حاضر بود. او در دو جبهه ادبيات و سياست به موازات هم صاحب نظر بود. از مرحوم ميرزا محمد تقي بهار كتب و رسالات فراواني به يادگار مانده كه از مهم‌ترين آنها «احزاب سياسي «سبك شناسي» و «ديوان بهار» مي‌باشند كه چندين بار به حليه طبع آراسته گشته‌اند. اگرچه در اين چند سال اخير شعر و شاعري آن اديب اريب بيشتر مورد توجه قرار گرفته ولي متاسفانه هميشه زاويه‌اي از سوي نويسندگان و ارادتمندان بهار مكتوم و پوشيده مانده است. البته در سالهاي حيات و بعد از حيات وي به موضوع بهار شرواني و بهار خراساني خيلي شتاب زده اشاره رفته ولي دوستان و حتي خود بهار بهتر ديده‌اند كه اين مسئله پوشيده بماند. مسئله مورد بحث چنانكه ذكر گرديد مسئله بهار شرواني و بهار خراساني است كه ما در سطور بعدي به آن خواهيم پرداخت.
«بهار كه چندين دوره نماينده مجلس بود در هنگام انتقال سلطنت به سلسله پهلوي جزء مخالفين بود. اما بعد از آنكه رضاخان، رضاشاه شد بهار از جمله كساني شد كه نه تنها با وي همراهي كرد بلكه به يكي از ستايش‌گران، حتي توجيه‌گران ايدئولوژيكي سلطنت وي با زبان شعر تبديل شد :
شاه جهان پهلوي نامدار / اي ز سلاطين كيان يادگار
…بخت تو باشد علم كاويان / ملك تو ماننده ملك كيان
چون پي آن بخت همايون شدي / كاوه بدي، باز فريدون شدي…
بهار را مي‌توان يكي از خط دهندگان باستانگرايي رضاشاه و اقدامات وي در اين راستا دانست، كه در شعرهايش همواره وي را به احياء فرهنگ و آداب و تاريخ عصر باستان توصيه مي‌كند. روحيه ضد عربي در بهار قوي است، و پيوسته آنان را به عنوان از بين برندگان علم و تمدن و فرهنگ ايراني به باد سرزنش و انتقاد مي‌گيرد :
بست عرب دست عجم را به پشت / هرچه توانست از آن قوم كشت
…گرچه عرب زد چو حرامي به ما / داد يكي دين گرامي به ما
نصف زبان را عرب از بين برد / نيم دگر لهجه تركان سپرد
در اين قصيده بعد از بيان سير تاريخي افتادن ايران به دست عرب و ترك، رضاشاه را وارث تاج و تخت كيان و احياء كننده عظمت و شكوه از دست رفته آن معرفي مي‌كند.
پادشها از پس ده قرن سال / قرن تو را داده شرف ذوالجلال
تاج كيان تا به تو خسرو رسيد / چهره اين ملك چو گل بشكفيد
…تازه شود عهد خوش باستان / نوبت پاكان رسد و راستان
نو شود اعياد و رسوم كهن / خلق به هر جشن كنند انجمن
… گوي كه اعياد وطن نو كنند / ياد ز عهد جم و خسرو كنند
بهار در شعري كه به مناسبت به تخت نشستن رضاشاه گفته است وي را احياگر شاهنشاهي داريوش و نوشيروان مي‌خواند.
مژده كه بگرفت جان از بر تخت كيان / شاه جهان پهلوي ميرجهان پهلوان
فرتو تجديد كرد عهد تو تكرار داد / عزم تو كرد استوار، بخت تو كرد امتحان
خسروي كيقباد، سلطنت داريوش / واقعه اردشير نهضت نوشيروان
باش كه از فر بخت ، باز مكرر كندر / عهد همايون تو، شوكت عهد كيان
سرحد ايران كند قسمت ديرينه كسب / با سخن پارسي امر تو گردد روان
بهار در تحسر و تاسف بر روزگار پرشكوه و طلايي گذشته مي‌گويد :
خوشا مرز آباد ايران زمين / خوش آن شهر ياران با آخرين
خوشا اكباتان و خوشا شهر شوش / خوش آن بلخ فرخنده جاي سروش
…كجا رفت هوشنگ، كو زردهشت / كجا رفت جمشيد فرخ سرشت…(1)
مرحوم بهار در سراسر عمرش با چنين روحيه‌اي زيست و خيلي اوقات به نعل و ميخ زده، متاسفانه در كنار اين روحيه انقلابي!! گاهي اوقات از اشعار و نوشتجات اين و آن در اشكالي مختلف به نام خود به ثبت مي‌رساند. كه نمونه بارز آن مسئله بهار شرواني است. اگرچه متاسفانه ديوان بهار شرواني تقريبا در دسترس نيست و منبع كاملي نيز در دست نيست تا به قضاوت نهايي نشست ولي قرايني در دست است كه مورد ياد شده را محرز مي‌نمايد. متاسفانه اشعار زيادي از شعراي آذربايجان در صفحات تاريخ به نام اين و آن ثبت گرديد كه مصداقش يكي دو تا نيست. و «به دليل عدم وجود مراكز فرهنگي فعال و كارآمد و عدم اهتمام دست‌اندركاران امر به جمع‌آوري و استنساخ اين آثار گرانبها، حاصل زحمات اين هنرمندان، در گذرگاه زمان به معرض تاراج و فراموشي سپرده شده است و برشمردن هر يك از مصاديق اين مدعا جزء احساس حسرت و تغابن را نصيب پژوهشگران و ادب دوستان اين سرزمين نمي‌كند» (2)
نخستين فردي كه به سرقات ادبي بهار انگشت مي‌گذارد مرحوم كسروي است . وي در يكي از مقالاتش مي‌نويسد : «[ملك‌الشعرا بهار] ترجمه حال حمزه را كه در حاشيه مقاله خود مي‌نگارد عينا و كلمه به كلمه از ديباچه كتاب «سني ملوك‌الارض» كه تاليف ديگر حمزه است و در برلن از طرف چاخانه كاوياني چاپ شده ترجمه نموده و عجب است كه هرگز نامي از ديباچه مزبور نمي‌برد! عجب‌تر آنكه در خاتمه مي‌گويد : « وكسي كه زياده در احوال و نوشتجات او كنجكاو باشد بايد برساله علامه ميتفوخ آلماني مراجعه نمايد » در صورتيكه همين را هم ترجمه از ديباچه مزبور نموده است» (3) كسروي سپس مي‌نويسد : «آقاي بهار بهتر ميداند كه چنانكه در عالم شعر و شاعري برداشتن قصيده فلان شاعر گمنام شرواني يا غزل فلان شاعر ترشيزي و چاپ نمودن بنام خود مايه رسوايي است در عالم تاليف و نويسندگي نيز تصرف در نوشته‌هاي ديگران همان حال را دارد و بايد شيوه امانت‌ را در اين باب كاملا منظور داشت» (4)
يك مورد ديگر را نيز دكتر سيروس شميسا نويسنده سرشناس كه كتابهاي متعددي در زمينه ادبيات تاليف نموده، در مجله «كتاب جمعه» نوشته : «در كتابي عربي به نام مدارج القراءه به قطعه‌اي مرسوم به «الفلاح و بنوه» برخوردم كه مضمون آن بعينه از شعر معروف بهار «رنج و گنج» تكرار شده است» (5) وي مي‌افزايد كه : «بهار اين شعر را به عينه از شعر جرجس همام ترجمه كرده و اين كه چرا ماخذ خود را ذكر نكرده محل بحث است.» (6) بعد از آن نمونه اشعار اصل و ترجمه را آورده كه جهت خالي نبودن عريضه ذيلا تقديم مي‌گردد.
رنج و گنج
برو كار مي‌كن مگو چيست كار
كه سرمايه جاوداني است كار
نگر تا كه دهقان دانا چه گفت
به فرزندگان ، چون همي خواست خفت
و اينك ترجمه آن :
الفلاح و بنوه
اصاب يوما عاملا في‌الارض / داد عياء بالقضاء‌المقفي
و حين اذ طالت عليه‌العله / و قد علته من جراها‌القله…(7)
همچنين شعر «از طبيعت» بهار با مطلع
دوش در تيرگي عزلت جان فرسائي / گشت روشن دلم از صحبت روشن رائي
كه به صورت مناظره و سوال و جواب مي‌باشد، خواه ناخواه اين شعر دهخدا را به ياد مي‌آورد :
دوش در ظلمت جان فرسائي / داشتم همدم روشن رائي
كه مصاديق ما را نسبت به امانت‌داري بهار خراساني، مشكوك مي‌كند» (8)
مرحوم عارف قزويني نيز در قطعه‌اي به دستبردهاي ادبي مرحوم ملك‌الشعرا اشارت دارد. عارف طي يك مثنوي نسبتا طويل چنين سروده :
…مكرر بگوش من اين داستان / فرو رفته از گفته راستان
شنيدم چو طومار عمر «بهار» (9) / به پيچيد اجل زد خزانش ببار
ز شروان سوي طوس آمد فرود / بخان تو مهمانكش آمد فرود
شدي ميزبان سيه كاسه‌اش / ببردي به تاراج سرمايه‌اش
چو از تن برون شد روان جان او / بدست تو افتاد ديوان او
بعمري بدش هرچه اندوخته / تو اندوختيش اي پدر سوخته
اگر زنده از مرگ او نام توست / حقيقت نمي‌ميرد اي نادرست
من اين راز بنهفته بودم مگر / كه خود فاش گردد به دست دگر
چه سازم تو ناجنس نگذاشتي / ميان من و خود ره آشتي
تو آني و جز اين نمي‌شايدت / وزين پس تخلص خزان بايدت
فرومايه با مايه ديگران / به سرمايه‌داران چه‌اي سرگران
تو خود داني اي شاعر مستطاب / كه در زندگاني نداري كتاب
چو دزد كتابست عنوان تو / بما تحت طبع است ديوان تو…(10)
خود ملك، در يادداشي با عنوان «تصحيح و توضيح» كه در آن به رد انتساب تركيب بندي چاپ شده در مجله ارمغان بنام اديب‌الممالك فراهاني پرداخته، خطاب به وحيد دستگيري مدير دانشمند مجله ارمغان مي‌نويسد : «البته در خاطر داريد كه روزي اين مطلع غزل موشح مرا كه گفته‌ام :
آفرين باد بر آن ساغر مستانه زدن
وان كمر بستن و آن زلف سيه شانه زدن
يكي از اعزه دوستان بدون اينكه با من شوخي داشته باشد در انجمن محترم ادبي بنام بهار شرواني خوانده و آنرا مطرح ساخته بود و سپس بنده از آن دوست عزيز سبب اين اقتباس نازيبا را جويا شدم و [او] به غير از معذرت و شرمساري دليلي نياورد و من هم از تعقيب آن صرف نظر كردم…» (11) جالب اينجاست كه ، اين غزل در ديوان مرحوم بهار مسطور نيست و در ص 42 سخنوران نامي معاصر به نام بهار شرواني ثبت گرديده است. (12) از قراين و شواهدي نيز پيداست كه مرحوم ملك‌الشعرا بهار چندان دلخوشي نداشت كه مسئله او و بهار شرواني مطرح شود. او كه به خوبي مي‌دانست بهار شرواني در خانه آنها فوت كرده و سپس جنازه‌اش به تبريز انتقال يافته و مقبره‌الشعراي اين شهر با خاك همآغوش گرديده در جايي نوشته : «بهار شرواني در تهران مرحوم شده و عيالي داشته است كرديه و به طريقي كه مرحوم ايرج ميرزا نقل مي‌كرد پس از مرگش زنش دارايي و كتب و اشعار او را برگرفته و به كردستان آذربايجان [؟!] كه همانجا بوده رفته است…» (13) ديگر كسي كه پرده از دستبردهاي ملك‌الشعرا بهار برداشته، مرحوم عبرت نائيني، شاعر و تذكره نگار درويش مسلك معاصر است. عبرت در تذكره مدينه‌الادب مي‌نويسد كه : «در 1275 قمري به همراهي اديب ناصر بطهران آمده و از آنجا بخراسان رفته و در خانه صبوري ملك‌الشعراي آستانه رضوي بود ديوانش در آنجا بماند و بدست بهار پسر صبوري افتاد و اكثر اشعار كه از سبك او بيرونست و بخود مي‌بندد از بهار شرواني است وقتي آن ديوان را از منزلش بسرقت مي‌برند پس از چندي آنرا در جائي سراغ كرده مبلغي داده باز مي‌ستاند.» (14) سپس مرحوم عبرت آرزو مي‌كند كه «اي كاش [آن ديوان بهار] بدست من افتاده بود تا تمام آنرا در اين تذكره مي‌نوشتم تا از دستبرد دزدان سخن محفوظ بماند» (15) سالها بعد نويسنده‌اي در اعتراض به اين نوشته مرحوم عبرت نوشت : «مرحوم عبرت به قراري كه مي‌گويند مرد دقيقي نبوده و در كتابش مرتكب اشتباه زيادي شده است نمي‌توان از مطالبي كه در اين باره نوشته مطمئن بود مثلا قضيه قنسول به نظر درست نمي‌آيد و آن قدر فرانسه داني بهار شرواني آن هم در آن زمان مورد تامل است…» (16) اما در اعتراض به اين نوشته مرحوم تقي بينشي استاد زنده ياد سيد محمد محيط طباطبائي قلم به اعتراض كشيده و نوشت : «كساني كه عبرت را از نزديك ديده‌اند و مي‌شناسند شاعري صوفي مسلك و درويش فطرت و آزاده بود، مورخ و ناقد ادبي نبود ولي از باذوق‌ترين و علاقه‌مندترين و بيطرف‌ترين افرادي محسوب مي‌شد كه درباره احوال معاصرين خود چيز نوشته و كتاب پرداخته‌اند، نامه فرهنگيان و مدينه‌الادب كه نسخه اصلي خط دست عبرت در كتابخانه مجلس از سي و اندي سال قبل مرجع استفاده كتاب نويسان معاصر بوده از جامع‌ترين اثر حاضر زمان ما درباره ادبا و شعراي معاصر محسوب مي‌شود. عبرت مانند مرحوم پروفسور اسحق (كلكته) در دو جلد سخنوران معاصر به نقل قول و نوشته خود افراد يا نزديكان و دوستان و آشنايان شاعر صاحب اثر اكتفا ورزيده‌اند. بنابراين هر دو نويسنده نائيني و بنگالي مجموعه‌اي پرونده مانند براي مراجعه و مطالعه و مقايسه اهل تحقيق با اقوال مختلف كه در آثار ديگري ضبط شده فراهم كرده‌اند پرونده‌اي بس مغتنم كه اهميت وجود آن هنگام صدور حكم نهائي معلوم مي‌شود. پس توصيف عبرت به بي‌دقتي ظلمي در حق كسي است كه هرگز ادعاي تحقيق در تاريخ نداشت بلكه خود را جامع احوال و آثار ديگران مي‌دانست» (1) ادبيات پژوه و نسخه‌شناس بنام استاد زنده ياد پروفسور حميد محمدزاده كه قبرش پرنور باد در مقاله‌اي كه به شرح حال و ميراث ادبي مرحوم بهار شرواني پرداخته مي‌نويسد : «در تذكره مدينه‌الادب عبرت نائيني دو قصيده به اسم بهار [شرواني] نوشته شده كه مطلع آنها بدين قرار است :
1- خيز و طعنه بر مه و پروين زن / در دل من آذر برزين زن
2- تا به چند اندر پي عشق مجازي / چند با يار مجازي عشقبازي
چنانكه مرحوم پروفسور محمدزاده نيز آورده‌اند تذكره شناس معروف استاد زنده ياد احمد گلچين معاني نوشته‌اند «مؤلف كتاب [مدينه‌الادب] عبرت، دو قصيده‌ي معروف ملك‌الشعرا بهار خراساني را به اشتباه اينجا آورده است كه هيچ شباهتي هم به سبك بهار شرواني ندارد» (18) البته نظر نسخه پژوه و نويسنده‌ي تيزبيني چون مرحوم گلچين معاني صائب است ولي با اندك اشعاري كه در لابلاي جنگها و تذكره‌ها مي‌باشد هيچ وقت نمي توان چنين نظريه‌اي را ارائه كرد و «بايد گفت تا وقتيكه تمام قصايد و اشعار بهار شرواني جمع‌آوري نشده است ادعاي اينكه اسلوب اين قصيده شباهتي به اسلوب بهار شرواني ندارد، دقيق و مستند به نظر نمي‌رسد» (19) اين مسئله به عنوان گرهي كور و حلقه اي مفقوده تا به امروز همچنان ناگشوده باقي است و از اين رو مرحوم پروفسور محمدزاده «با درايت دريافته بود كه طرح مسائل بحث انگيز و قابل مناقشه‌اي چون مسئله انتحال بهار خراساني از بهار شرواني بدون رجوع به منابع قابل استناد و تنها بر اساس قرائن و گمانه زني نه تنها كمكي» (20) به حل معما نخواهد كرد، اي بسا مشكلاتي را نيز به بار خواهد آورد.
اكثريت قريب به اتفاق كساني كه در حق بهار شرواني نوشته‌اي دارند، اشعار وي را ستوده‌اند. مرحوم اديب نيشابوري نكته سنج معاصر كه با بهار شرواني دوست و هم قلم بود پس از استماع اشعار وي مي‌گويد:
زبان تركي و اين گونه پارسي گفتن تبارك ا… ، اين معجز است ني سخنا (21)
همچنين شعري نيز در رثايش به عربي سروده كه متاسفانه تنها يك بيت از آن باقي مانده كه ذيلا تقديم مي‌گردد.
فلا خير في‌الدنيا و طيب نسيمها
ولا في لقاء‌الناس‌ بعد حبيبي(22)
ديوانهاي اشعار چندي تا به امروز از بهار شرواني براي عالم علم مكشوف است كه نسخه‌اي از دستنويس آن اينك در موزه ادبيات آذربايجان بنام نظامي به ثبت رسيده كه در نسخه تدويني شادروان پروفسور حميد محمدزاده نسخه اساسي بود. همچنين زنده ياد آغا بزرگ تهراني نيز در اثر رشك‌انگيز خود الذريعه به ذكر يك نسخه خطي اشاره كرده و مي‌افزايد كه در نزد سيدمحمدعلي سبزواري مي‌باشد. (23) متاسفانه آغابزرگ توضيح نداده‌اند كه مالك اين نسخه در كجا هستند يا نسخه چه مشخصاتي را داراست.محقق محترم جمشید علیزاده نیز به نقل از شاعر معاصر استاد مفتون امینی در ضمن صحبت از دیوان اشعاربهار شروانی ذکرکردند که نسخه ای از دیوان بهار شروانی در کتابخانه کم نظیر استاد زنده یاد میرزا جعفر سلطان القرائی بوده که گاهی با مطالعه آن رفع ملالی می کردیم . همچنين مرحوم محيط معتقدند زماني كه زنده ياد تربيت در كتاب ارزشمند دانشمندان آذربايجان در حق بهار شرواني مي‌نويسند كه «بهار ديواني مركب از اشعار پارسي و تركي با دو مثنوي تحفه‌العراقين و گل نرگس دارد» و براي كساني كه با شخص آن مرحوم و سياق مبهم عرض اطلاع تربيت آشنائي و انس خاطر دارند اين مطلب دليل محكمي است بر آن كه مرحوم تربيت در تبريز يا اسلامبول و شروان و يا نقطه ديگري به وجود اين ديوان آشنا بوده است و يا آنكه در كتابخانه بي نظير شخص خود نسخه‌اي از آن داشته كه پس از مرگ او و تفرقه كتابهايش اكنون معلوم نيست به دست كي و د ركجا افتاده است.» (24) صاحب کتاب «شرح حال رجال ایران»نیز معتقد است «نامبرده ]بهارشروانی[از شعرای خوب ایران بوده که متاسفانه دیوان اشعارش زیاد در دسترس همگان نیست »(25)از این تکه نیز شاید چنین دریافت که مرحوم بامداد ای بسا نسخه ای از آن را دیده یا شنیده که مینویسد : زیاد در دسترس همگان نیست علاوه بر اينها مقداري از اشعار بهار در جُنگ‌ها و تذكره‌ها نيز درج گرديده‌اند.بهار شرواني يكي از شعراي بي‌نظيري بود كه به پنج زبان آشنايي داشته است. و به سه زبان داراي آثار مي‌باشد. زبانهايي كه وي آشنا بود عربي، فرانسه، تركي، فارسي و اردو بودکه ذیلا ابیاتی از غزلی که به زبانهای عربی،فارسی،ترکی و فرانسه سروده تقدیم میشود:
ایا خلتی، قد نقضت العهود
و اوفرت لی منه یوم محسود
ز دست فراقت چنان زار گریم
که از دیده جاری کند زنده رودی
یتئیشمز می ناله م سنه یا الهی
داغیتماز می آهیم بو چرخ کبودی
Ciel ou suis – je ou etasi – je ou serai – je ahi ?
Peut on supproser une nouvelle asssez rude ?
Chere amie – seraj – je en etat de decouvrire ?
Vous vestige en est – oneste nord sud ?(26)
ميراث بهار :
ديواني مركب از اشعار فارسي و تركي كه حدود يكصد بيت آنها تركي و بيش از 1600 بيت فارسي اعم از غزليات ، قصايد و فرديات هستند . بهار مناظره‌اي نيز به تركي و فارسي بنام گل و نرگس دارد كه خوشبختانه به همت مرحوم پروفسور محمدزاده در فصلنامه وارليق به حليه طبع آراسته گشته. علاوه از اينها وي لغت نامه‌اي نيز داشته كه بنام ديگري چاپ شده اين لغتنامه كه نيكلا نام گرفته كتاب لغتي است فارسي به فرانسه. مرحوم عبرت نائيني مي‌نويسد : «… باري از خراسان باز به تبريز ميرود و منشي قونسولگري فرانسه ميشود و كتابي در لغت فارسي به فرانسه در دو جلد مي‌نويسد قنسل (قونسول) از وي بثمن بخس خريده به فرانسه فرستاده بطبع ميرساند باسم خود و آن كتابرا لغت نيكلا مي‌نهد. وقتي جلدين آن دوازده تومان در ايران بفروش مي‌رفت» (27) ديوان اشعار بدست آمده بهار شرواني را استاد پروفسور حميد محمدزاده گردآوري و تدوين كرده‌اند كه انشاا… با چاپ آن بخشي از نقطه‌ها و گره‌هاي كور بهارين روشن خواهد شد. اكثريت قريب به اتفاق نويسندگان در نوشتجات خود سال تولد بهار را 1251 قمري در شروان و فوتش را 1304 در خراسان و مدفنش را مقبره‌الشعراي تبريز نوشته‌اند. البته ما را سر اين نيست كه مرحوم بهار را مجرم بدانيم. چراكه اينچنين كارهائي در تاريخ ادبيات سراسر دنيا و به تبع آن در تاريخ ادبيات فارسي نيز چنين دستبردهايي بي‌سابقه نبوده و نيست و نخواهد بود كه ارائه نمونه‌ها ، خود حديثي مفصل مي‌شود و مثنوي هفتاد من كاغذ. مانند منظومه شکار اخوان که تو گوئی کپی پیرمرد و دریای ارنست همینگوی است. فرجام اين اندك ابياتي است از شاعري كه استاد شهريار در حق وي مي‌گويد : مرحوم بهار حقيقتا از نوابغ بوده است. از او هرچه شنيده‌ام همه‌اش شاهكار است. (28) بي‌شك تحقيق و تفحص در اين مورد بسيار بجا خواهد بود و بر محققين نويسندگان ذيصلاح و ارباب ادب فرض است.
در گوش دارم اين سخن از پير مي فروش
كاي طفل بر نصيحت پيران بدار گوش
گر ز آنكه خنده ساز كني چون ترا بخند
ور ز آنكه باده نوش كني چون پياله نوش
كان يك هزار خنده نمودست و ديده‌تر
وين يك هزار جرعه كشيدست و لب خموش
روزيكه آستين مرادت بود بدست
درياب قدر صحبت پيران ژنده پوش.(29)
منابع و مآخذ مورد استفاده :
1- باستانگرايي در تاريخ معاصر ايران – بيگدلو، رضا – چاپ اول 1380 – تهران نشر مركز – صص 167-169
2- پروفسور محمدزاده و حلقه مفقوده بهار شرواني – دكتر راثي‌پور- هفته‌نامه شمس تبريز – سال چهارم ، شماره 89- چارشنبه 5 بهمن 1379 – تبريز
3- مقالات كسروي، گرد آورنده – ذكاء يحيي – بخش دوم – 1334 – مؤسسه مطبوعاتي شرق – [تهران] – ص 3
4- همان
5- شمیسا، دكتر سيروس – كتاب جمعه، سال اول، شماره2 – صص 159-158 ملك‌الشعرا بهار و ترجمه
6- همان
7- پيشين
8- دكتر راثي‌پور – پيشين
9- منظور بهار شرواني است.
10- عارف قزويني شاعر ملي ايران – حائري (كوروش) – سيد هادي – 1364 ، تهران جاويدان، ص 477
11- مجله ارمغان، سال 5 – شماره 11 و 12 – ص 591 – اين نكته به راهنمايي دوست شاعر و محقق فاضل جمشيد عليزاده براي بنده مقدور گرديده كه بدين وسيله سپاسگذارم.یک نمونه دیگر از چنین شاهکاری های ملک را مرحوم علی دهقان مدیر فرهنگ وقت آذربایجان و صاحب کتاب حجیم سرزمین زرتشت(رضائیه)این چنین می نویسد : نیکتین یکی از مستشرقان غرض ورزی بود که در کتاب 325 صفحه ای خود راجع به شش ماه اسارت مسلمین در دست جلوها و قتل عام بیش از پنجاه هزار نفر زن و کودک و افراد بی سلاح و خرابی دهات و ویران نمودن ارومیه صفحاتی را به خود اختصاص داده که عکس واقعیات آن روزهای تلخ است . مرحوم بهار متاسفانه از روی عدم اطلاع از جریان حقیقی حوادث آن صفحات در دیباچه ای که به ترجمه فارسی کتاب نیکتین نوشته از این شخص تعریف و تمجید بسیار نموده حتی خواندن این کتاب را برای جوانان ایرانی از جمله ضروریات دانسته است در صورتیکه این کتاب پر است از تحریف حقایق و نوشته های مغرضانه و خلاف واقع .(سرزمین زرتشت – رضائیه /علی دهقان- چاپ اول 1348 نشر ابن سینا ص 496 جهت اطلاع از وحشیگری های جلوها بنگریید به کتاب مستند فاجعه جلولوق اثر دکتر توحید ملک زاده دیلمقانی /تبریز نشر اختر 1385

12- برقعي، سيد محمد باقر – سخنوران نامي معاصر – ص 42
13- گلبن – محمد – بهار و ادب فارسي، مجموعه 100 مقاله از ملك‌الشعرا بهار – ج 2 تهران 2535 – چاپ دوم، شركت سهامي كتابهاي جيبي- ص 196. همچنين در اين ماخذ از مجادلات قلمي بهار و كسروي سخن رفته و ذكر گرديده كه قسمتي از آنها در مجله آرمان منقول است . (ماخذ پيشين – ص 195)
14- مصاحبي نائيني، محمدعلي – مدينه‌الادب – چاپ عكسي از روي نسخه خطي بخط مؤلف – تهران كتابخانه موزه و مركز اسناد مجلس شوراي اسلامي 1376- ج اول ص 476
15- پيشين
16- بينش، تقي – بهار شرواني – مجله دانشكده ادبيات مشهد – شماره 3- ص 8- 1351
17- محيط طباطبائي، محمد- نظري به مقاله بهار شرواني – مجله دانشكده ادبيات مشهد، شماره4، سال 8- زمستان 1351
18- زندگي و آثار بهار شرواني، محمدزاده، پروفسور حميد- مجله وارليق- تهران، آذر و دي 1361- صص 76-75
19- پيشين
20- ماخذ 2 – دكتر راثي‌پور
21- جلالي پندري- يدا…؛ زندگي و اشعار اديب نيشابوري – تهران- چاپ و نشر بنياد – 1367 – ص 117
22- همان ص 115
23- الذريه، جزء 1- جلد 9- ص 146 به نقل از ماخذ 16
24- محيط طباطبائي – پيشين
25- بامداد، مهدی – شرح حال رجال ایران – جلد 4 ، تهران کتابفروشی زوار- چاپ دوم 1357 صص 351-345
26- بک کوچه رلی – فریدون ، آذربایجان ادبیاتی تاریخی ماتریاللاری – II جلد – I حصه آذر نشر ، باکو 1926 – ص 5
27- عبرت نائيني- پيشين
28- كليات اشعار استاد شهريار – ج اول، مقدمه- تبريز. نشر معرفت.
29- مرحوم بامداد تکه ای از خط بهار شروانی را که در این مقاله نیز آمده در تذکره خود آورده است.وی در مورد این خط مینویسد: «خط میرزا نصر ا… بهار شیروانی چندان خوب نبوده»در اینجا به نظر میرسد که مرحوم بامداد عجولانه قضاوت کرده اند . چرا که با مشاهده بریده ای از خط نمیتوان حکم به بد بودن آن صادر کرد.
——–
http://www.hbayat.com

تركان در سرزمين هزار مذهب / عرفان افشاری

ژوئن 2, 2007 در 12:12 ق.ظ. | نوشته شده در ادبیات, تاریخ | بیان دیدگاه

«منبع: نشریه «بایرام» زنگان، شماره ۱(خرداد/قیزاران آی)»
هندوستان كه خود هندوها آنرا «بهارات » مي نامند؛ سرزمين هزار مذهب لقب گرفته است. علاوه بر آن هندوستان سرزمين تسامح و تساهل مذهبي هم است كه شايد ريشه در طبيعت آرام و پربرکت و همچنين در عرفان خاص آن سرزمين داشته باشد.
شبه قاره هندوستان از چندين منظر براي جهانيان خصوصاً براي ما مسلمانان و علي الخصوص براي ما تركان مسلمان داراي اهميّت است:
1-هندوستان آئينه ای از اعتقادات و باورهاي و اديان مشرق زمين است.
2-هندوستان هميشه منبع المامي براي فيلسوفان ، حكما و شاعران ما و جهان بوده است.
3-هندوستان به عنوان تاريخي ترين كشور بزرگ جهان در حافظه آسيايي ها سابقه اي از استعمار و گشورگشايي ندارد.
4-هندوستان محل رويش «آئين بودا» بوده است كه امروزه مهمترين آئين در آسياي دور و آسیای جنوب شرقي و چين محسوب مي شود.
5-شبه قاره هندوستان بيشترين جمعيّت مسلمان را در جهان به خود اختصاص داده است.
6-هندوستان كشوري است كه دو كشور پرجمعيّت و بزرگ مسلمان؛ بنگلادش و پاكستان از زير رداي آن بيرون آمده و اعلام استقلال كرده است.
7-مردمان مسلمان شبه قاره هندوستان (بنگلادش، كشمير، هندوستان و پاكستان) مديون حضور عرفا و مبلّغینی با ايمان و اميران و پادشاهان ترك زبان خوشنامي ،مثل بابرشاه ، اكبر شاه، و … مي باشد.
حضور تركان در هندوستان به 2000 سال قبل مي گردد. يعني زماني كه در قرن اوّل ميلادي تركان كوشاني از آسیاي مركزي برخاسته و با عبور از افغانستان به شمال غربي هندوستان رسيدند. آنها در طي كشمكشهاي سياسي و نظامي عاقبت جانشين سلاطين محلّي شدند. «جان باير ناس » در تاريخ جامع اديان مي نويسد:
«يكي از پادشاهان بزرگ اين قوم [تركان كوشاني] به نام «كانيشكا» تختگاهش در پيشاور بود. وي درصد كشف حقيقت برآمد و پس از آنكه در اصول و فروع اديان مختلف، از جمله دين زرتشتي ، تحقيقاتي كرد، سرانجام به دين بودا درآمد و وجود او منشاء اثر عمده در انتشار بوديزم گرديد.» (1)
كانيشكار را به حق بعد از آشوكاي هندي دومين مقّوم دين بودا دانسته اند. چنانكه حمايتهاي او باعث ترويج دين بودايي در تبت،آسیای ميانه و بعدها چين و ژاپن و كره شد. مغولها هم دوباره به رهبر بوداييان تبت لقب داده اند؛‌ يكبار در قرن 13 ميلادي« قوبيلاي قاآن» لقب «كو-ئو-شي» يعني «معلّم كل» (2) را اعطاء كرد و خود مذهب لامائیزم را پذيرفت و بار ديگر در قرن شانزدهم ميلادي يكي از خانهاي بزرگ مغول با دعوت از رهبر تبت و اعطا لقب «دالايي»به معني «دريا» دين بودا را در سراسر مغولستان توسعه داد.(3)
هندوستان از اهداف مهم غازيان مسلمان ترك بوده تا دين اسلام را ترويج دهند. آنها بالاخره در قالب قشون امپراطوري محمود سبكتگين ترك مجتمع شدند تا به قول «روبرت دانگ» ،« «الله» را به جاي مجسّمه ها بنشانند. محمود غزنوي اوّلين مسلمان غير عرب بود كه هند را گشود.
«در واقع مبارزاني كه هند را فتح كردند مسلمانان غير عرب اهل آسياي مركزي بودند كه در حوالي سال 1000 ميلادي از گذرگاههاي خيبر گذشتند. اين مبارزان بتدريج حوزه هاي وسيعيتري را در كنترل خود گرفتند، تا اينكه در عهد مغولان، يعني هفت سدة بعد،‌ بخش اعظمِ اين شبه قاره زير حاكميت مسلمانان يكپارچه شد. نخستين موج ِ مبارزان مسلمانِ سمت شمالغرب ،‌ تركها بودند كه پادشاهي خود را در غزنه، در افغانستان، بنيان نهادند. يكي از اين پادشاهان تُرك،‌ محمود غزنوي، هفده بار يعني تقريباً هر سال يكبار، به سرزمينهاي حاصلخيز پنجاب تاخت. محمود را بعضي ماجراجو توصيف مي كنند، زيرا معابد گرانبار و افسانه اي هندوان را ويران ساخت، مجسمه ها را در هم شكست و ياقوتها و مرواريدهايِ تزييني آنها را به يغما بُرد. با اينحال، دربار محمود در غزنه با كتابخانه هاي متعدد و يك دارالحكمت ، كه فردوسي شاعر نامدار ايران در آن روزگار مي گذراند ، واقعاً مركز فرهنگي بزرگي بود. عكس المعل هاي شديد محمود را در برابر معابد هندو بايد از ديدگاه اعتقاد اسلامي بررسي كرد كه ويران ساختن مُجسمه هايي كه به جاي الله، خداي يگانه، بودند ، خود وظيفه اي ديني ب شمار مي آمد.
بابُر ، كشورگشايِ جديد از گرد راه رسيد. بابر نيز از تُركان بود، ولي مغولش مي خواندند زيرا خون مغول در رگانش جاري بود. بابر از جانب پدر از نسلِ تيمور لنگ بود كه لشكريانش در اواخر سدة چهاردهم به لاهور و دهلي هجوم آورده بودند.
بابردر جواني به پادشاهي ناحية‌ كوچكي از اطراف كابل در افغانستان رسيده بود. به او خبر می رسيد كه اعيان و اشرافِ‌ اطرافِ دهلي از سُلطان راضي نيستند و مداخلة خارجي را به خوبي مي پذيرند.بابر فرصت را غنيمت شمرد و به پنجاب لشكر كشيد و در 1526 ميلادي در نبرد سرنوشت ساز پانيپات پيروز شد. فيلهاي سنگين وزنِ قواي سلطان حريف سواره نظم بابر نبودند. قواي بابر با درهم شكستن ارتش يكصد هزار نفري راجپوت (هندو) اولين پيروزي خود را به دنبال گرفتند. ظرف يكسال ،بابُر بيشتر بخش شمالي هند، از خيبر تا بنگال را زير كنترل خود درآورد.
بدينسال ، بابر ضمن نشان دادن مهارت در جنگ نخستين فرد از سلسله طولانيِ حكمرانان مغول شد،‌ و امپراطوري اسلامي را بنا كرد كه دو سده دوام آورد. اما بابُر ، كه قصه هاي قدرت فوق العادة جسميش زبانزد همگان است، فراتر از يك سرباز خشن بود. آري، او مي توانست همچون باد 128 كيلومتر سوار بر اسب بتازد و در سر راهش از هر رودي با شتاب بگذرد. بازي چوگان را نيز بسيار دوست مي داشت. مع الوصف، ا و مردي علاقمند به ادبيان و شاعر نيز بود. وي سنت زندگي شهري پيشرفته را آغاز نهاد كه در سرتا سر جهان آوازه يافت. حتّي مشاعرة امروزه يا رقابت دست جمعي شاعران از طريق از حفظ خواندن آثارشان ، سُنّتي كه در عهد مغول پديد آمد، در پاكستان موضوعي است كه با مسابقة قهرماني فوتبال اهمّيتي همسان دارد. بابُر در 1530 م در سنّ چهل و هفت سالگي چشم از جهان فرو بست. ظرفِ چند سال ، پادشاهي بزرگي را پي افكند و سلسلة مغول را كه دو سده بر هند حكومت كرد استقرار بخشيد . در نظر پاكستانيها ، دورة مغول عصر طلاييِ تاريخِ آنهاست.
پسر دلبندش،‌همايون ، كه جانشينش شد پادشاهي با استعداد و شيرين سُخن بود با اينهمه در نگهداري پادشاهي خود مشكلاتِ بسيار داشت.
بيشتر شهرت همايون در تاريخ شايد اين باشد كه پدرِ اكبر،‌ شاهِ مغول بعدي، بود. چه،‌اين دودمان ، بدون اكبر، تنها سلسلة ديگري بود از حُكمرانان ِ برجسته و خودكامه. اين اكبر بود كه حاكميت مغولان را بر بخشِ اعظم شبه قارة‌ هند وسعت بخشيد. ولي عزّتِ خاطر او بيش از اين است . دربارش همان شكوه و عظمتِ دربار اليزابت اوّل ، ملكة انگلستانِ مُعاصر وي،‌ را داشت. نخستين بار او هندوا ن و مُسلمانان را به كار با يكديگر تشويق كرد. كمتر پادشاهي با چنين جذبه در خاطره ها مانده است.
اكبر در موقعيت دشواري كه پدرش ، همايون، به ايران گريخته بود به دنيا آمد، سيزده سال بيشتر نداشت كه پدرش را در 1556 م از دست داد، و زنده ماندنش تا روزگار بلوغ درميان دسيسه هاي درباريان و وزرايِ خائن به معجزه شبيه بود. از بخت خوش، فرماندهي قوي بنام بيرم خان به كمكش آمد و از پادشاهي وي دفاع كرد تا اينكه اكبر به اندازه كافي بزرگ شد و در سنّ هجده سالگي زمام امور را به دست گرفت.
چون اكبر از بسياري جهات آوازه داشت، اغلب مردم اين را كه او، در درجة اوّل،‌يكي از بزرگترين فرماندهان ، هم رديف ناپلئون و سزار،‌ بود فراموش مي كنند. اودر امپراطوريش در برابر هر نوع گردنكشي ،‌بي توجّه به اينكه در چه فاصله اي قرار دارد، چنان سريع واكنش نشان مي داد كه شورشها يكباره فرو مي نشست. يكبار وقتي قاصدي باخبر شورش در گجرات، كه ششصد كيلومتر از مركز دور بود، از راه رسيد اكبر با شتر سواران تيزرو،‌با سرعتِ هشتاد كيلومتر در روز از ميان گرماي كُشندة ماهِ اوت بدان سو لشكر كشيد. ظرفِ يازده روز به اردوگاهِ شورشيان رسيد. اكبر در نيرويِ گشتيِ سواره نظام خود فقط سه هزاررزمنده داشت .با این حال در عرض یک ساعت برسپاه بیست هزار نفريِ شورشيان حمله بُرد و آنان را درهم شكست. اين پيروزي، با آن فاصلة ‌طولاني آن هم پيش از روزگارِ حمل و نقل موتوري، بي گمان، ركورد سريعي بود.
اكبر به اندازة قاطعيتش بي پروا نيز بود . وقتي يكي از اشرافِ خائن، صدراعظم دربارش را كشت و سپس به طرف وي نيز خنجر كشيد، اكبر با يك ضربة مشت او را از پاي در آورد. سپس نگهبانان را احضار كرد و دستور داد آن خائن را از ديوار قصر فرو بيندازند و بكشند.
به محض اينكه امنيت در امپراتوري برقرار شد، اكبر توجه خود را به ايجاد خدمات صادقانة داخلي مبذول داشت. اين بازسازي اداري چندان موفق بود كه در بعضي از نقاطِ شبه قاره تا پايانِ دورة بريتانياييها در 1947 م دوام داشت و هدفِ نظامِ اكبر اين بود كه اشرافيت قديمي زميندار و فئودالِ موروثي را از ميان بردارد. بزرگترين دستاورد اكبر آشتي دادن هندوان و مسلمانان بود. در طولِ سلطنتِ او حسِ وحدتِ چشمگيري ميان تمامي ِ مردم شبه قارة هند به وجود آمد، و موقعيت وي را نيز از موقعِ رهبر طبقة اقليت حاكم (مسلمانان)‌به مقامِ واقعاً مورد قبول اكثريت هندوان تغيير داد. او اين سِمَت را نخست با راه دادنِ هندوان در پستهاي بالايِ امور داخلي زمينه چيني كرد. امپراتورانِ پيشين نيز هندوان را به خدمت مي گرفتند، ولي به تعداد اندك و همواره در پُستهاي فرعي تا نتوانند دربارة‌ سياستِ دولت سخني بگويند. در حكومتِ اكبر، هندوان در فرماندهيِ عالي و تقريباً در سطحي برابر با مسلمانان مشاركت داشتند.
اكبر عشق به معماري را از بابُر به ارث برد، و دربسياري از شهرها عمارتهاي بزرگ ساخت ولي شگفت انگيزترين كارش برآوردن شهر فاتح پورسيكري بود كه بر تلِ صخره ايِ نزديك آگره در هند، كه پيشتر چيزي در آنجا وجود نداشت، ساخته شد. عمارتهاي بزرگ و تماشايي، منازل و يك مسجد، همه از سنگِ سُرخ به حياطهاي وسيع، دستگاههايِ آبرساني، حمامها، مدارس و بيمارستانها مُتّصل اند كه در مجموع نوعي شهر آرماني است. اكبر نزديك به هفده سال دربار خود را دراين شهر برپا داشت و سپس به ناگاه در 1585 م مقّر حكومتِ خود را به لاهور انتقال داد.
به آساني مي توان فهميد كه چرا بسياري اكبر را بزرگترين حُكمران هند پس از آشوكا مي دانند. اكبر فردي قوي، باهوش، باگذشت، سياستمدار واز نظر سياسي زيزك بود. با رهبري مقتدرانه و توأم با گذشت اكبر ،نظمي اسلامي بر كشور سايه گسترد كه هيچگاه به تمامي زدوده نخواهد شد. امّا دليل ديگري نيز برايِ شناخت وي وجود دارد: او نخستين پادشاه شبه قارة‌ هند است كه به صورت شخصيتي زنده جلوه گر شده است. پسرش قيافة او را چنين توصيف كرد: «ميان قامت بود، با چهره اي گندمگون، و چشم و ابرويي سياه. زيباييش به هيكلش بود تا چهره اش، با سينه اي فراخ و دستهايي دراز…. صدايش زنگ دار بود، ودر سخنوري و روايت گري شوخ و سرزنده ».
وقتي اكبر در 1605 ميلادي درگذشت، شاهزاده سليم وارث تاج و تخت پادشاهي شد و لقبِ جهانگير بر خود نهاد. در جريان ِ سلطنتِ شاه بعدي، شاه جهان،‌اين امپراتوري به اوج تجّمل و شكوه خود رسيد.
شاه جهان در 1628 ميلادي در سن 35 سالگي بر تخت نشست. سي وهشت سال بعد در زندانِ قعله آگراه، در حالي كه به پهنة رود نزديكِ تاجْ محل چشم دوخته بود، جان سپرد. پيش از آن ،‌چهار پسرش، كه شنيده بودند پدرشان بيمار است، هر يك بدين اميد كه پيش از مردن آن پيرمرد سرير پادشاهي را به چنگ آورند با يگديگر به جنگ و نزاع پرداختند. اورنگ زيب، پسر سوم، با آميزه اي از مهارتِ نظامي،‌تزوير و شقاوتِ بيش از اندازه، همة‌ برادرانش را كُشت و پدر عليلش را در بُرج قلعة آگره زنداني كرد و پس از آن در 1658 م سرير پادشاهي را به چنگ آورد. اورنگ زيب هرگز عنايتي به پدر نكرد، اما پدر تا 1666 م با جانسختي دوام آورد.
در حالي كه در جريانِ سلطنتِ خشك اورنگ زيب موسيقي، نقاشي و هُنرهايِ ديگر به ضعف گراييد او خود به ساختنِ مساجد مُباهات مي نمود. يكي از اين مساجد يعني مسجد سلطنتيِ لاهور موسوم به مسجد پادشاهي،‌ از بزرگترين مساجد دنياست.
با مرگ اورنگ زيب در 1707 ميلادي، امپراتوريش رو به تجزيه نهاد. خزانة‌ كشور در اثر عمليات نظامي آنچنان خالي شد كه سربازان بي دستمزد روزگار مي گذراندند. به واسطة آنكه او به فرماندهانِ خود اعتماد نداشت آنها نيز حس وفاداري و همْ پيماني به تاج و تخت را از دست دادند. سلسله حكومتهاي كوتاه مدت و ضعيفي كه پس از مرگ اورنگ زيب روي كار آمدند كار گردنكشي و بنا نهادن پادشاهيها را براي فرماندارانِ نظامي آسان ساختند.
در همين ميان امپراتوران مغول در دهلي عاجزانه به تاج و تخت خود چسبيده بودند. قلمرو آنان به چند قطعه زمين در اطرافِ پايتخت محدود كشت . در 1739 امپراتوري لرزان مغول در برابر مهاجم بيگانه اي بنام نادر، شاهِ ايران، به زانو درآمد كه پايتخت را به آتش كشيد و جواهرات امپراتوري و تخت طاووس معروفِ كوه نور است كه ماجراهاي بسياري را از سر گذارند. بعدها، سيخ ها موفق به بازپس گيري كوهِ نور شدند و آن را به لاهور بُردند. آنها، به نوبة خود اين الماس بزرگ را به همراه كلية قلمروهاي خود به بريتانياييها تسليم كردند. برتانياييها آن را براي ملكه ويكتوريا فرستادند و اكنون بخشي از جواهرات سلطنتي بريتانيا را تشكيل مي دهد. سرانجام حكومت مغولان در 1858 م به پايان خود رسيد.»(4)
از ميان پادشاهان ترك هندوستان،‌بابر شاه (1530-1483م) بيشتر از سايرين به كار شاعري و نويسندگي مي پرداخت. بابر شاه كه سلسله پادشاهي تركان مسلمان هندوستان را به نام او «بابريان» هم ناميده اند؛‌انسان برجسته اي بود كه هنوز در ميان مسلمانان پاكستان و هندوستان داراي جايگاهي برجسته است. او علاوه بر آنكه سياستمداري صاحب نام و پادشاهي موسس بود؛ داراي معلومات ديني و ادبي عميقي هم بود.
«او ضمن سرودن اشعار نغز تركي بهترين نمونه هاي نثر تركي را مي¬نوشته و در ترويج و تكامل تركي مؤثر بوده است . «بابرنامه» كه¬شرح خاطرات اوست از نظر زبان تركي شاهكار و از لحاظ محتوا يكي از آثار كلاسيك جهاني است. اشعار بابُر در سال 1917 م در پطروگراد [روسيه] چاپ شده است .در ديوانش اشعار فارسي نيز دارد. (5)
در پايان شايسته است يكي از غزليات بابر را با اندكي تغيير به زبان تركي جديد با هم بخوانيم :
کیم گؤروبدور اي كؤنول اهل جهاندان ياخشي لیق
کیم كي اوندان ياخشي يوخ، گؤز توتما اوندان ياخشي ليق

گر زماني نفي قيلسام عيب قيلما اي رفيق
گورمه ديم هرگز نيتاين بوزماند ان ياخشي ليق

دلربالاردان ياما نليق گلدي محزون گؤنلومه
گلمه دي جانيمه هئچ آرام جاندان ياخشي ليق

باري ائلنه ياخشي ليق قيل، كي بوندان ياخشي يوخ
کيم دئيرلر ، دهر آراء قالدي فيلاندان ياخشي ليق

ياخشي ليق اهلِ جهاندان ايسته مه «بابر» كيمي
كيم گؤروبدور اي كؤنول اهل جهاندان ياخشي ليق .(6)
منابع :
1- تاريخ جامع اديان ، جان بايرناس ، ترجمه علي اصغر حكمت ، ويراستار پرويز اتابكي ، شركت انتشارات علمي و فرهنگي، تهران 1375 ص214 و 215
2- 3-همان صفحه 243 و 248
4-سرزمين و مردم پاكستان ، روبرت لانگ، ترجمة داوود حاتمي، شركت انتشارات علمي و فرهنگي ، تهران 1372، چاپ اوّل ، صفحة 71 تا 87
5-سيري در تاريخ زبان و لهجه هاي تركي ، دكتر جواد هيأت ، نشر پيكان، تهران 1380 ، چاپ سوم، صفخة 91
6-همان صفحة 95

بایرام

« صفحهٔ پیشصفحهٔ بعد »

ساخت یک وب‌گاه یا وب‌نوشت رایگان در وردپرس.کام.
Entries و دیدگاه‌ها feeds.